تعداد شهدای مدافع حرم اعلام شد
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، حجت الاسلام سیدمحمدعلی شهیدی در همایش ملی مروجین فرهنگ ایثار و شهادت، گفت: بیست و دوم اسفند روز شهید نامگداری شده و فرصتی برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت است.

نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید،با تاکید بر ضرورت به دشمن شناختن روز شهید گفت: در شال ۹۱،۱/۶ شناخت نسبت به روز شهید داشتند که در سال بعد ان هفده درصد و سال سوم به سی و هفت و در سال نود و چهار،نیمی از مردم با روز شهید اشنایی پیدا کردند.

شهیدی با بیان اینکه انقلاب برای ما گران تمام شد، افزود: امروز به برکت خون شهدا ایستادگی و مقاومت داریم. قبل از صدور دستور تاسیس بنیاد شهید ۲۸۷۱ شهید انقلاب داشتیم که بعد از تحقیق های انجام شده، مشخص شد این رقم بیش از اینها بود.وی اظهارداشت: تعدادی از افراد در آن برهه شهید محسوب نشدند به همین دلیل آمارها بیشتر است و پیش بینی ۱۰ هزار شهید تا سال ۵۷ داشتیم.شهیدی در خصوص آمار شهدای ترور، گفت: مجموعا از قبل از انقلاب تا پس از آن، هفده هزار شهید ترور داریم و جمع شهدا تا به امروز، ۲۳۰ هزار شهید است.وی افزود: هم اکنون ۲۱۰۰ شهید مدافع حرم داریم که راه شهدا همچنان مفتوح است.
منبع: مهر

 
اولین شهید اهل‌سنت مدافع حرم را بشناسید + فیلم
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ اسماعیل شجاعی از مدافعان حرم اهل سنت با شهادت خود به یاوه گویی‌های تفرقه افکنانه دشمنان ایران پاسخ قاطعی داد.

 
00:00 02:01
لینک دانلود

 
سخنان منتشر نشده شهید همدانی در مورد دلایل حضور ایران در سوریه
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٦  کلمات کلیدی: ایثار

وصیت حافظ اسد به بشار در مورد ایران/

 

 

 

سوریه نبود حزب الله هم از بین می‌رفت/

 

 

ما برای سرزمین به سوریه نرفتیم

به گزارش مشرق، مخالفان و نقادان حضور نظامی ایران در سوریه در امنیت کامل و بدون دغدغه در دفتر کار خود می‌نشینند و اقدامات جمهوری اسلامی طی چند سال اخیر در جبهه مقاومت را نفی می‌کنند.

در حالیکه تقریبا تمامی کارشناسان امر معتقدند اگر کمک‌های نظامی و استراتژیک ایران در سوریه نبود، جبهه مقاومت شکست می خورد و داعش و حامیانش منطقه را تحت کنترل خود می‌گرفتند و به مرزهای کشورمان می‌رسیدند.

متن زیر سخنان منتشر نشده‌ای از سردار سرلشکر شهید حسین همدانی (فرمانده مستشاران نظامی ایرانی در سوریه به مدت 3 سال و از بنیانگذاران دفاع مردمی سوریه) پیرامون چرایی حضور و کمک ایران به سوریه است.

***

در جامعه ما در ایران این حرف‌ها زده می‌شود، چرا ما رفتیم سوریه؟ وقتی ما رفتیم در جلساتی که مسئولان هم بودند از ما سؤال کردند که چرا رفتیم آنجا؟

خب سوریه با نظام حزب بعث، مرحوم حافظ اسد، اولین کشوری بود که به محض پیروزی انقلاب ما را به رسمیت شناخت و این در زبان دیپلماسی تعریف دارد.

یک کشوری که اول از همه شما را به رسمیت می‌شناسد، جایگاه مخصوصی دارد و در روباط خارجی با آن کشور و در دیپلماسی باید قدرش را دانست. باید حساب جداگانه‌ای باز کرد، پس سوریه اولین کشوری بود که ما را به رسمیت شناخت.

در جنگی که صدام و به عبارتی آمریکایی‌ها آغاز کردند و در واقع صدام بازیگر بود، در اردوگاه شیطان بزرگ، علیرغم اینکه حافظ ابوذر حزب بعث بود، آمد در اردوگاه انقلاب اسلامی و در کنار ایران قرار گرفت. نه با شعار و حرف، نه! آمد توی میدان و محکوم کرد، برخورد کرد. چطور؟

نفت عراق که از سوریه به دریای مدیترانه می‌رفت، لوله‌های نفت را بست، لوله‌ها را قطع کرد. با این کار خسارات زیادی به عراق وارد کرد و شد خبر روز دنیا، سوریه شاهرگ اقتصادی به عراق را زد، با این کار منافع خودش را هم کم کرد. کلی سود می‌برد از ترانزیت و انتقال نفت، کار بزرگی برای ما انجام داد آن را به خاطر ما قطع کرد.

سوریه در حالیکه ما به شدت به مهمات و تجهیزات نظامی نیاز داشتیم، درب زاغه مهمات را برای ما باز کرد. محسن رفیقدوست می‌گوید ما خرید کرده بودیم از خیلی کشورها ولی به ما نمی‌دادند. مهمات و سلاح خریده بودیم ولی به ما نمی‌دادند. می‌گفتند ایران در حال سقوط است. زنگ زدم به وزیر دفاع سوریه آقای مصطفی طلاس گفت باید سیدی رئیس بگوید. گفتم من هواپیما را فرستادم برای شما. سوری‌ها هواپیما را پر کردند مهمات و فرستادند.

سوریه به ما موشک داد زمانی که هیچ کشوری حتی فشنگ هم به ما نمی‌داد، در حالی که سوریه در اردوگاه شرق بود و با شوروی سابق تعهد داشت، خروج کرد علیرغم توافقاتی که داشت.

حالا ما نباید به کمک او برویم؟ احتیاج دارد، نباید کمک کنیم؟ اگر همسایه شما خانه‌اش آتش بگیرد نباید بروید کمک کنید؟ اگر امروز سوریه نبود حز‌ب‌الله که بزرگترین پایگاه و دستاورد جمهوری اسلامی در این منطقه بود، از بین می‌رفت. از طریق سوریه، حزب‌الله را کمک کردیم و در راه انداختیم. ما که با دولت لبنان رابطه‌ای نداشتیم، نه قبلا و نه امروز.

مهمتر از اینها دیدگاه امام و رهبری است. امروز در مقابل شیطان بزرگ و جهان استکبار جبهه‌ای تشکیل شده به نام جبهه مقاومت. حضرت آقا می‌فرماید: «این اردوگاهی که تشکیل دادیم به نام جبهه مقاومت، باقیمانده کشور سوریه است. هیچ کشور دیگری باقی نمانده. همه کشورها مستقیم یا غیرمستقیم اسرائیل را به رسمیت شناختند و سازش کردند».

حضرت آقا می‌فرماید: در کشوری مثل کره شمالی که نه یک مسجد و نه یک کلیسا وجود دارد ولی چون در جبهه ضداستکباری است ما با او رابطه داریم. اصلا آنها می‌گویند خدایی وجود ندارد. خدای ما «کیم ایل‌سونگ» است. اما سوریه که در جبهه مقاومت اسلامی است، مسلمان هستند، با ما همراه بودند. برای ما فداکاری کردند. ظلم است ما به سوریه کمکی نکنیم.

امروز وظیفه همه است که بگوییم سوریه امروز در جبهه مقاومت است. حضرت آقا می‌فرماید «هر کسی، هر کشوری، هر شخصیتی، هر جمعیتی که امروز در جبهه ضد استکباری باشد با او هستیم.  کمک می‌کنیم چه مسلمان یا غیر مسلمان، با او هستیم، در جبهه ضداستکباری باشد او را کمک می‌کنیم».

کشوری مثل سوریه که هم مسلمان است، هم همراهی کرده، هم فداکاری کرده، هم به ما کمک کرده، امروز او را متهم کنیم که داریم به او پول بلاعوض می‌دهیم؟

بعضی مواقع در گفتمان خودمانی که با مسئولان آنها هستیم، در آنجا می‌گویند ما نمی‌گوییم کمک کردیم، اصلا هر چه کمک کردیم بر اساس سیاست حافظ اسد بوده، حافظ اسد وصیت کرده تا زمانی که با ایران اسلامی هستید، هستید! به بشار پسرش وصیت کرده، به حزب بعث وصیت کرده، بعضی مواقع ناملایماتی و مشکلی که از ما می‌بینید خوب تشخیص می‌دهند، می‌گویند رهبری ایران اینطور به ما نگاه نمی‌کند.

نامه‌ای که آقای بشار اسد نوشت محضر آقا ملاحظه کنید، مثل اینکه سرباز به فرمانده‌اش نوشته، اینکه هیچ موقع عنایت‌های شما به ملت سوریه و دولت سوریه از ذهن این دولت و ملت سوریه پاک نخواهد شد.

جبهه، جبهه مقاومت است، بحث سوریه نیست. ما چرا رفتیم سوریه؟ همه آنها که عرض کردم وظیفه و اخلاق و انسانیت به ما می‌گوید باید پاسخ بدهیم. هر سلامی یک علیکی دارد.

ما می‌گوییم نه، اگر این کارها را هم نکرده بودند، جبهه، جبهه مقاومت است. در جلسه‌ای آقا فرمود: بشار اسد امروز اگر یک چراغ سبز به آمریکایی‌ها نشان بدهد، می‌ماند و بهترین حمایت‌های آمریکا و اروپا را به همراه دارد. آقای بشار اسد به نیابت ما می‌جنگد، از جانب ما می‌جنگد، او اگر امروز به این نتیجه برسد که به حزب‌الله کمک نکند برایش کافی است. امروز زنان مسلمان آن‌ها تجاوز می‌شود و کشته می‌شوند، مسلمان، سنی، شیعه، علوی و...


من به خاطر این رفتم سوریه، ما بنا به تکلیف رفتیم سوریه، همان تکلیفی که برای دفاع مقدس بود، زمین سوریه با کربلای 5، مهران، دشت عباس، قصرشیرین با عملیات الی بیت‌المقدس فرق نمی‌کند.

مگر ما برای سرزمین رفتیم؟ شهدا را ببینید چه می‌گویند؟ می‌گویند ما برای خاک نیامدیم. من برای پیروزی نیامدم. نیامدم، نیامدم.... برای رضای خدا آمدم، ما رفتیم چون خدا از ما راضی باشد.

یکی از مسئولین عالیرتبه نظامی ما می‌گوید: آمریکا جنگش را با ما از سوریه شروع کرد. در جلسه محضر آقا می‌گوید: سوریه را اگر تمام کنند می‌آیند عراق، سپس می‌آیند ایران! آقا می‌گوید: خیر مستقیم می‌آیند ایران!

در شورای امنیت عرض کردم اگر مراقبت نکنیم انفجارات عراق و سوریه در ایران اتفاق می‌افتد، اینها را ما داریم می‌بینیم، داریم اینهایی که دستگیر می‌شوند می‌بینیم، همه این تهدیدها برای مرکزیت انقلاب اسلامی است، خوب چه کار کردیم؟

از زمانی که دوستان رفتند روزهای اول چند نفر، بیشتر نبودیم سه نفر بودیم....
 
 

منبع:فارس


 
عکس/ سردار سلیمانی درمنزل شهیدصدرزاده
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۸  کلمات کلیدی: ایثار
حضور سرلشکر قاسم سلیمانی در منزل شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده
 

عکس/ سردار سلیمانی درمنزل شهیدصدرزاده


 
عکس/ حضور سرلشکر سلیمانی در منزل جانباز مدافع حرم
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٧  کلمات کلیدی: ایثار
حضور سرلشکر سلیمانی در منزل جانباز مدافع حرم امیرحسین حاجی نصیری

 
عکس/ حضور سرلشکر سلیمانی در منزل اولین شهید مدافع حرم ارتش
ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٧  کلمات کلیدی: ایثار
حضور سرلشکر قاسم سلیمانی در منزل اولین و جوانترین شهید مدافع حرم ارتش، شهید سروان یدالهی منفرد

 
عکس/ مدافع حرمی که بهشت را نخواست
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٥  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «علی مصطفی حیدر» (با نامِ جهادی «جواد») به تاریخ 2 دی ماه 1373 شمسی، در روستای «سکسکیه» (جنوب «لبنان») متولد شد. وی در نوجوانی به صفوف «مقاومت اسلامی» پیوست و چندی قبل، داوطلبانه به «مدافعان حرم بانوی مقاومت «حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)» در «سوریه» ملحق شد.
«علی» سرانجام به تاریخ 9 شهریور 1395 شمسی، طی نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» بال در بال ملائک گشود. آن چه پیش رو دارید، تکه کاغذ کوچکی است که پس از شهادت، از جیب شهید «علی حیدر» پیدا شد و حاوی آخرین نوشته‌ی او است که به خون پاکش نیز آغشته شده
 
 در این دست نوشته آمده است:
ای مولای من!
من بهشت و نعمت ها و درختان و جاودانگی اش را نمی خواهم. من به چیزی بزرگ تر طمع دارم. بهشتِ من، بودن در کنار «اباعبدالله(صلوات الله علیه)» است
 
روحمان با یادش شاد
هدیه به روح بلندپروازش صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد عجل فرجهم
 

عکس/ مدافع حرمی که بهشت را نخواست


 
خاطره مداح معروف از حضورش در سوریه +عکس
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش مشرق، حاج مهدی سلحشور که ایامی را در سوریه و در جمع مدافعان حرم بوده است دلنوشته ای برای یکی از شهدای مدافع حرم نوشته است که در زیر می خوانیم:
 

 خاطره مداح معروف از حضورش در سوریه +عکس
"باز هم قصه پرواز و رهایی از قفس...

آسمانی شدن عده‌ای و زمین‌گیر شدن عده‌ای دیگر...

آنان که دل به این دنیای فانی نبستند و تنها به شوق پرواز، این چند روزه را طاقت آوردند. مرغان باغ ملکوتی که هیچ‌گاه راضی به زندگی  در قفس تنگ دنیا نشدند و برای رهایی از زندان تن آرام و قرار نداشتند و الحق و الانصاف سعید از آن دسته بچه‌ها بود.
 

از اولین باری که سعید را در سوریه دیدم به دلم برات شد چند روزی بیشتر مهمان ما نیست، طوری از شهادت صحبت می‌کرد که یک عاشق از گمشده‌ی دیرینش صحبت می‌کند.

سعید جان!
ظاهر آرام و متینت و خوش خلقی و تبسم زیبای همیشگی‌ات، هیچ‌گاه نتوانست درون متلاطم و بی‌قرارت را پنهان کند،
و چه زود به آرزویت رسیدی...
هنیئاً لک!"


 
وداع همزمان با پیکر مطهر دو شهید مدافع حرم و دفاع مقدس+ عکس
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٥  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش مشرق، مراسم وداع با پیکر مطهر شهید مدافع حرم تهرانی، شهید مهدی حسینی، امروز 14 مهرماه 95 در معراج شهدای مرکز برگزار شد. طی این مراسم پدر، مادر، همسر، فرزند، خواهر، برادران، همکاران، دوستان و بستگان شهید با پیکر مطهر مهدی حسینی وداع کردند.

 
 شهید مدافع حرم مهدی حسینی، متولد 1359 و ساکن تهران بود. او چندی پیش به عنوان یکی از فرماندهان مستشاری به سوریه رفت و روز گذشته 13 مهرماه 95 بر اثر یک انفجار انتحاری در حومه حلب به شهادت رسید. از او یک دختر 6 ساله به نام نغمه به یادگار مانده است. شهید مهدی حسینی اولین شهید مدافع حرم نظام آباد تهران(منطقه 7) و از بسیجیان هیأت «یازهرا(س)» بود که در سن 36 سالگی به شهادت رسید.
 
وداع همزمان با پیکر مطهر دو شهید مدافع حرم و دفاع مقدس+ عکس 
 
وداع همزمان با پیکر مطهر دو شهید مدافع حرم و دفاع مقدس+ عکس 


در کنار این مراسم مراسم دیدار با پیکر مطهر شهید تازه تفحص شده دوران دفاع مقدس نیز برگزار شد. شهید علی ذراتی از اهالی کاشان است که در عملیات والفجر یک و در منطقه عملیاتی فکه به شهادت رسیده است. پیکر او در این عملیات مفقودالاثر شد و بعد از گذشت 33 سال از شهادتش طی عملیات تفحص پیکر شهدا، کشف و شناسایی شد. ساعتی پیش خانواده این شهید بعد از گذشت بیش از سه دهه گمنامی شهید ذراتی با پیکر مطهر او در معراج شهدا دیدار کردند. پیکر مطهر این شهید برای انجام مراسم تشییع و خاکسپاری به شهرستان کاشان منتقل خواهد شد.

منبع: تسنیم

 
فیلم/ شهید سیاح طاهری 20دقیقه قبل از شهادت
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، سعید سیاح طاهری پس از سال‌ها کار فرهنگی در سن 58 سالگی تصمیم می‌گیرد به سوریه برود تا جوانان و رزمندگان از تخصص او در زمینه استفاده از موشک و ادوات ضد زره استفاده کنند. او در زمستان 94 درحالی که برای شناسایی به جنوب غرب استان حلب و منطقه خان طومان رفته بود، مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و بشهادت رسید.

فیلم زیر، 20 دقیقه قبل از شهادت سعید سیاح طاهری است. او در این فیلم با شهید شیخ جابر زهیری هم‌کلام است.
 
 
00:42 00:42
منبع: تسنیم

 
فیلم/ بی نیاز به توضیح
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق،بیش از پنج سال است که فرزندان «اسلام ناب محمدی(صلوات الله علیه)» در «سوریه» به دفاع از حریمِ آل الله(صلوات الله علیهم) مشغولند و صدها تن از آنان، به تیرِ کینِ «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» به خاک افتاده اند.
این فیلم نیازی به شرح و توضیح ندارد. تمامی انسان های آزاده، شرح آن را در دل خویش دارند.
هدیه به ارواح بلندپرواز همه ی شهدای مدافع حرم، صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 
 
00:44 00:44

 
مدافع حرمی که ذکرش «شهادت در راه اهل‌بیت(ع)» بود
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، شاید برای نخستین بار که نام مدافعان حرم را می‌شنیدم برایم واژه غریبی بود، جوانانی که مدافع حرم حضرت زینب(س) شده بودند، نمی‌دانم شاید تصورش برایم سخت بود عده‌ای مرزها را بشکنند و برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) و دفاع از حریم و ناموس اسلام به کشوری دیگر بروند.

واژه غریبی است مدافعان حرم؛ همانند غریبی عمه سادات حضرت زینب (س)، در این سال‌های اخیر جوانان زیادی برای دفاع از ارزش‌های اسلام رفتند و عده‌ای جانباز و شهید شدند و عده‌ای هنوز پیکرهایشان نامعلوم است درست همانند رزمندگانی که هشت سال دفاع مقدس رفتند و جنگیدند تا ذره‌ای از خاک ایران اسلامی به دست دشمن نیفتد و امروز نیز مدافعان حرم جانشان را فدای عمه سادات می‌کنند و اجازه نمی‌دهند دشمنان خدشه ای به اسلام و حرم مطهر ائمه اطهار (ع) وارد کنند.

این روزها، هر روز شاهد دیدار پیکرهای شهدای مدافع حرم هستیم که به دست تکفیری‌ها و داعشی‌ها در سوریه به شهادت رسیده‌اند شهدایی که آسایش و آرامش را رها کردند و امروز در سخت‌ترین شرایط‌، حتی سخت‌تر از هشت سال دفاع مقدس، کیلومترها دور‌تر از وطن با دشمنان اسلام به مبارزه پرداختند.

یکی از این شهدا، شهید مرتضی عطایی با نام جهادی "ابوعلی" از فرماندهان لشکر فاطمیون است که چند روز گذشته، حین مبارزه با تروریست‌های تکفیری و دفاع از حرم حضرت زینب(س) در لازقیه سوریه به شهادت رسید.

افتخار می‌کنم که فرزندم شهید شده است
برای عرض تسلیت و همدردی با خانواده شهید مدافع حرم مرتضی عطایی به منزل شهید رفتم، منزلشان در محله قاسم‌آباد، خیابان دکتر حسابی بود نزدیک درب منزل که رسیدم از پوستر بزرگی که عکس شهید بر روی آن نقش بسته بود مطمئن شدم که آدرس را درست آمده ام وارد منزل شهید که شدم با استقبال خانواده روبه رو شدم، مردم زیادی از خانواده گرفته تا دوست و آشنا همه در منزل برای عرض تسلیت و همدردی به خانواده شهید حضور داشتند. پاسخ تسلیتم را پدر شهید در حالی که چشمانش اشک داشت اینگونه داد، که باید به من تبریک بگویید که پسرم شهید شده است، شهادت جای تبریک دارد و من از شهادت فرزندم خوشحال هستم. در ادامه گفت وگویی با پدر و مادر و یکی از دوستان شهید مرتضی عطایی داشته‌ایم که در زیر می‌خوانید.

پدر شهید عطایی می‌گوید: افتخار می‌کنم که فرزندم شهید شده است، نمی‌گویم که من از او راضی هستم بلکه امیدوارم که مرتضی از من راضی باشد.

وی می‌افزاید: مرتضی به اسلام، ولایت و اهل بیت خدمت کرد، جنگ سوریه که شروع شد دلش هوایی شده بود که برود سوریه اما اقوام و آشنایان همه ناراضی بودند، اما من گفتم اگر برای رضای خداوند و دفاع از اسلام می‌روی من راضی هستم. چندین بار به سوریه رفت و هر دفعه که بر می‌گشت زخمی و مجروح بود و آخرین دفعه‌ای که مجروح شده بود از ناحیه دست بود به طوری که داخل انگشت دستش میله گذاشته بودند وقتی تصمیم گرفت مجدد برود سوریه گفتم با این دست می‌توانی خندید و گفت تا جایی که توان داشته باشم هر کاری از دستم برآید انجام می‌دهم و این بار هم رضایت به رفتنش دادم.

پدر شهید مدافع حرم با بیان اینکه برای مرتضی شرط گذاشتم که اگر می‌خواهد به سوریه برود تنها باید برای رضای خداوند برود و اگر رفت دست من را هم بگیرد عنوان می‌کند: دفعه اول دور از چشم اقوام که راضی به این موضوع نبودند و حتی موقع رفتن هم با پسرم خداحافظی نکردند به جبهه رفت همه به من اعتراض می‌کردند که چرا اجازه دادم و من در پاسخ می‌گفتم به جبهه جنگ می‌رود کنار دریا که نمی‌رود و اگر رفت و با یک دست و پا برگشت خودم را ملامت نمی‌کنم.

وی بیان می‌کند: آخرین دفعه‌ای که می‌خواست برود آمد و روی مرا بوسید و خداحافظی کرد اما به دوستانش گفته بود من دیگر نمی‌آیم، من مال اینجا نیستم و موقت آمده‌ام و اینقدر تلاش می‌کنم تا خداوند خودش من را انتخاب کند.

پدر در حالی که چشمانش پر از اشک است می‌گوید: همزمان که در سوریه بود، برادر بزرگترش نیز مدافع حرم است و الان بیش از اینکه دلم برای شهیدم بسوزد برای برادرش می‌سوزد. شب گذشته ساعت یک نیمه شب تماس گرفت و گفت من مرتضی را کفن کرده‌ام و کارهایش را برای برگشت انجام داده‌ام و منتظرم تا هواپیما بیاید گفتم تو هم با برادرت برگرد گفت اصرار نکنید برادرم راه خودش را رفته و من نیز می‌خواهم راه خودم را بروم اگر لایق باشم من نیز همانند برادرم می‌آیم اگر نه اینجا راحت هستم.

عطایی می‌افزاید: مرتضی شغل آزاد داشت به حرفه تاسیسات ساختمانی مشغول بود و بسیجی فعال، فرمانده پایگاه بود و قائم مقام گردان منتهی هیچوقت نمی‌گفت که قائم مقام گردان است. همیشه می‌گفت برای برداشتن یک بار نیاز به پنج انگشت است اگر یکی از انگشتان نباشد بار به مقصد نمی‌رسد من هم باید باشم به حضور من نیاز است اگر من و امثال من نرویم داعشی‌ها فردا مشهد هستند. همیشه این مثال تکه کلامش بود که از سیره پیغمبر است که می‌گفتند همیشه جنگ را به خارج از کشور اسلامی بکشید تا خاندان و ناموس مسلمین در امان باشند.

اگر خبر می‌آورند زیر ماشین رفته می‌مرد اما الان شهید شده
وی اظهار می‌کند: هر کسی که از دیروز آمده و به ما تسلیت گفته می‌گویم تسلیت نگویید چرا که بهتر از این نمی‌شود، اگر خبر می‌آورند زیر ماشین رفته می‌مرد اما الان شهید شده و از مملکت و ناموس و ائمه اطهار دفاع کرده است.یکی از دوستانش به من خبر شهادتش را داد و گفت مرتضی در آغوش خودم جان داده و هر دو دست‌هایش‌ نیز ‌قطع شده و در حال حاضر وضعیت خوبی ندارد.یکی از دوستان مرتضی نیز سنجاق سینه‌ای برایم آورده که روی آن نام یا زینب کبری (س) حک شده است و می‌گفت مرتضی چند روز قبل از شهادتش گفت این سنجاق سینه را به دست پدرم برسان، از پسرم ممنونم که آن زمان هم به فکر من بوده است، من که پدر خوبی برایش نبودم اما امیدوارم دعایش نصیبم شود.

در مقابل همسرم احساس حقارت می‌کنم
پدر شهید می‌گوید: من در مقابل مادر مرتضی احساس حقارت می‌کنم، حدود 24ساعت همسرم از شهادت مرتضی اطلاع داشت اما به من نگفت، دیروز گفتم خانم شما خبر داشتین گفت مگه شما ناراضی بودین؟ گفتم من نباید خبر شهادت پسرم را می‌شنیدم؟ گفت گریه نکن و پسرت را تضعیف نکن جلوی مردم؛ گفتم من افتخار می‌کنم که پسرم شهید شده و افتخار می‌کنم چنین پسری دارم.

مادر شهید مرتضی عطایی نیز با چهره‌ای آرام وارد اتاق می‌شود به اندازه‌ای چهره اش آرام است انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ‌شاید به این دلیل که می‌داند پسرش به آرزویش رسیده و از این بابت خوشحال و آرام است.

برای مصیبت‌های امام حسین(ع) اشک می‌ریزم نه شهادت پسرم
وی می‌گوید: مصیبت‌های امام حسین(ع) در صحرای کربلا را مدام مرور می‌کنم آن زمان هیچکس نبود به امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) تسلیت بگوید اما من از دیروز افراد زیادی برای تسلیت و همدردی به منزلمان آمده‌اند،هر وقت گریه‌ام می‌گیرد برای حضرت زینب (س) و مصیبت‌های امام حسین(ع) اشک می‌ریزم و برای شهید خودم گریه نمی‌کنم.شهید من امام حسین (ع) را دارد و نیازی به گریه من ندارد و برای خودم گریه می‌کنم که شهیدم دست من را نیز بگیرد.

مادر شهید تصریح می‌کند: روز اول که شهید شده بود به من نگفتن اما بعدازظهر تماس گرفتند که زخمی شده و خوب گفتم مثل همیشه به خانه می‌آید بعد گفتند دستش قطع شده گفتم این همه جانباز داریم مرتضی منم یکی مثل آنها تا اینکه دیدم تماس‌هایشان خیلی زیاد است طاقت نیاوردم گفتم اگر چیزی شده بگوید من آمادگی همه چی دارم به هرحال مرتضی به میدان جنگ رفته؛ وقتی به من گفتند آرام شدم و خیالم راحت شد که به آرزویی که داشت رسیده است.

رضایت نمی‌دادم؛ می‌گفتند مگر جوان تو از جوان امام حسین (ع) بهتر بود
وی می‌افزاید: من رضایت کامل داشتم و می‌گفتم این راه افتخار است اما همسرش می‌گفت تشویقش نکنید شما نباید بگذارید برود اما من گفتم جلویش را نمی‌گیرم اگر بگویم نرو شاید روز قیامت جلوی من را بگیرند که چرا نگذاشتی برود مگر جوان تو از جوان امام حسین(ع) بهتر بود. من سه تا جوان دارم حاضرم هر سه پسرم را بفرستم اگر بروند حرفی ندارم و خوشحالم چون راهشان راه درستی است و راهشان را خودشان پیدا کردند.

مادر شهید مدافع حرم می‌گوید:از کودکی دنبال بسیج بودند پسر کوچکم هم رفت اما قبولش نکردند اما با این حال زندگی اش شده بسیج حداقل باید جوانان پشت جبهه هم فعالیت داشته باشند و هیچ ناراحت نیستم.

وی عنوان می‌کند: مرتضی هر وقت می‌رفت همسرش خیلی ناراحت بود می‌گفتم چند روز بیشتر بمان می‌خندید و می‌گفت باشه اما روز بعد از سوریه زنگ می‌زد با این حال من خوشحال بودم. خانمش گریه می‌کرد که شما تشویقش نکنید می‌گفتم من تشویق نمی‌کنم اما جلویش را هم نمی‌گیرم و ناراحت نمی‌شوم.

مادر شهید عطایی در حالی که بغض گلویش را گرفته بود می‌افزاید:روز قبل از رفتن خداحافظی کرد و گفتم ان‌شاالله پیروز برگردی گفتم مرتضی همسرت رضایت داده گفت چند روزی بروم سوریه راضی می‌شود.هیچوقت نمی‌گفت دارم می‌روم و یکدفعه از سوریه تماس می‌گرفت تا کسی مانع رفتنش نشود. مرتضی متولد اسفند 1355 است و دو سال نیم که مدافع حرم شده؛ یک دختر و یک پسر نیز دارد اما برای دفاع از اسلام از زندگی‌اش گذشت.

از شهدای کربلا خواستم فرزندانم در رکاب ائمه اطهار باشند
وی بیان می‌کند: واقعا سخت است آدم جوانش را از دست بدهد اما خوشحالم که در راه خدا جهاد کرده است و خوشحالم که به آرزویش رسید من به پسرانم افتخار می‌کنم.همیشه هروقت به کربلا می‌رفتم از شهدای کربلا می‌خواستم همانطور که آنها خوب بودند و در رکاب ائمه اطهار قرار گرفتند از خدا بخواهند تا بچه‌های من نیز در رکاب امام زمانشان باشند و این را همیشه از شهدا خواستم و التماس کردم که دعا کنند بچه‌های من یار و پیروی امام زمان(عج) باشند.

مادر شهید می‌افزاید: هر وقت به مرخصی می‌آمد به دیدار خانواده شهدا می‌رفت و به آنها سر می‌زد و همیشه گریه می‌کرد و می‌گفت خانواده شهدای مدافع حرم وضعیت سختی دارند و گاهی برایشان کمک‌های مادی جمع‌آوری می‌کرد و پیکر هر کدام از شهدا که به مشهد منتقل می‌شد درمراسم تشییع جنازه آنها حضور پیدا می‌کرد.

مادر شهید عطایی در پایان می‌گوید: مرتضی قبل از شهادتش صوتی را توسط گوشی موبایلش ضبط کرده که در آن صوت گریه می‌کند و می‌گوید " تو که آخر گره را وا می‌کنی پس چرا امروز وفردا می‌کنی " مرتضی خودش شهادت می‌خواست خوشحالم که به آرزویش رسید. ان‌شاالله جهادش مورد قبول خداوند قرار بگیرد.

علی اصغر محمد داوودی از جانبازان دفاع مقدس و از دوستان شهید عطایی نیز می‌گوید: مرتضی از جمله جوانانی است که در عمل نشان داد مدافعان حرم از ما که در جبهه بودیم جلوتر هستند و آمدند و امتحانشان را خوب پس دادند. شهادت روحیه می‌خواهد البته روحیه شهادت طلبی در همه خانواده‌ها وجود دارد و باید قدر بدانیم.

مرتضی شجاعتش را در عمل نشان داد
وی می‌افزاید: استکبار با اسلام مشکل دارد و همانطور که امام خمینی(ره) فرمودند اگر جهان خواران در مقابل دین ما می‌ایستند ما در مقابل دنیای آنها خواهیم ایستاد. اینها با اسلام مشکل دارند ما اگر تسلیم شویم یعنی اسلام آمریکایی را پذیرفته‌ایم. اما می‌گوییم تا کفر هست مبارزه هم وجود دارد و تا مبارزه هست؛ اسلام پابرجا است بنابراین اگر مبارزه را کنار بگذاریم تضعیف شده ایم.

دوست شهید عطایی بیان می‌کند: مرتضی شجاع و بزرگوار بود و سر از پا نمی‌شناخت و در عمل همیشه نشان داد به طوریکه خانواده‌اش را رها کرد و رفت آن طرف مرزها و باتکفیری‌ها جنگید. جنایات داعش کم نیست و این مجاهدین فی سبیل الله همه جنایات داعش را با چشم خود دیده اند و از خود، زندگی و هستیشان می‌گذرند و جانشان را فدا می‌کنند.

البته در جامعه امروز جوانانی همانند مرتضی زیاد هستند و اگر رهبر فرمان دهد جوانان زیادی حاضر هستند برای دفاع از اسلام از خود و خانواده‌ شان بگذرند. مدافعان حرم دنبال دنیا نبودند و به خاطر مادیات جانشان را ندادند وقتی پول باشد اما تن نباشد چه ارزشی دارد؟ عده‌ای به دنبال کمرنگ کردن سیره ایثار و شهادت هستند واین‌ها همان افکار آمریکایی است با مذاکره که نمی‌شود در مقابل جنایات داعش و تکفیری‌ها سکوت کرد حق و باطل با هم یک جا جمع شدنی نیست و اگر امروز در آسایش و آرامش زندگی می‌کنیم به برکت خون مدافعان حرم است.
منبع: تسنیم

 
فیلم/ قولِ شرفِ دو مدافع حرمِ «فاطمی»
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، چهار روز قبل، هم زمان با «یوم الله» عرفه، یکی از سردارانِ مشهدی «لشکر فاطمیون»بال در بال ملائک گشود.
«مرتضی عطایی» که غالبا او را با نامِ جهادی «ابوعلی» می شناختند، چندین سال در خطوطِ مقدمِ جبهه‌ی «سوریه» حضور داشت و به قدری با رزمنده‌گان و مجاهدانِ «لشکر فاطمیون» درآمیخته شده بود که بسیاری از آشنایانِ چند سالِ اخیرش، حدس هم نمی زدند، او ایرانی باشد.
نامِ و یاد «مرتضی عطایی»(چه در زمانِ حیاتش و چه در این چند روزه ی پس از شهادتش) پیوندی عمیق و ناگسستنی با «مصطفی صدرزاده» دارد. سرداری که فرماندهی «تیپ عمار» توسط «ابوحامد»(بنیان‌گذار افسانه ای «لشکر فاطمیون)، به او سپرده شد و حدود یازده ماه قبل، در «عملیات محرم» با خون خویش وضو گرفت. «مرتضی» جانشینِ او بود. بچه های «تیپ عمار» غالبا می دانستند که این دو با یکدیگر عهد و قراری دارند که قطعا تحقق خواهد یافت و سرانجام، شد آن چه شد.
 
آن چه پیش رو دارید، قطعه فیلم کوتاهی است که دقیقا 18 ماه قبل (به تاریخ سه شنبه، 24 خرداد 1394 شمسی) توسط «مرتضی عطایی» در تهران برداشته شده. در فیلم «مرتضی عطایی» عازم به «سوریه» است و کنار «مصطفی صدرزاده» نشسته و دو هم سنگر، قراری را که با یکدیگرگذاشته اند، در تاریخ جاودانه می کنند:
 
هدیه به روح بلندپرواز این دو شهید فاطمی، صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 
 
00:01 00:58

 
عکس/ شهید عطایی در راه خانه
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار
گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهید مدافع حرم، مرتضی عطایی معروف به ابوعلی، جانشین تیپ عمار از لشکر فاطمیون بود که در روز عرفه در منطقه لاذقیه سوریه به درجه رفیع شهادت نائل شد.
 
آنچه می بینید، پیکر او را در حال انتقال به خانه نشان می دهد.
 

عکس/ شهید عطایی در راه خانه


 
دلنوشته منتشر نشده شهید مرتضی عطایی خطاب به شهید مصطفی صدرزاده؛
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار

انتشار بخش‎هایی از گفتگو با فرمانده شهید فاطمیون

گروه جهاد و مقاومت مشرق - «من به جنگیدن افراد در میدان نگاه می کنم نه اینکه چند روز است به جبهه آمده، اینکه دوره یک آمده باشد یا سی برایم فرقی نمیکند. نمونه اش همین ابوعلی که من نبرد و توانایی او را در نبرد با دشمن دیدم  و به او مسئولیت دادم در حالی که دوره 38 آمده است.»
انتشار بخش‎هایی از گفتگو با فرمانده بتازگی شهیده شده فاطمیون 
این ها سخن فرمانده محبوب فاطمیون سیدابراهیم (مصطفی صدرزاده) درباره ابوعلی است؛ فرمانده جوان و دلاوری که شجاعت او در نبرد با دشمن تحسینش را برانگیخته بود و روز عرفه به ندای سیدالشهداء لبیک گفت و در لاذقیه به یاران شهیدش پیوست.

مرتضی عطایی معروف به ابوعلی متولد 1355 در مشهد مقدس است. مرتضی دومین فرزند خانواده بود که به اتفاق سه خواهر و دو برادرش دیگرش خانواده ای هشت نفره را تشکیل می دادند. مرتضی خودش را اینطور معرفی می‎کند:

اسمم مرتضی عطایی و سال 1355 در مشهد متولد شدم. ما 6 تا خواهر و برادر هستیم، سه تا خواهر و سه تا برادر و من هم فرزند دوم خانواده هستم. مادرم خیلی از شرارت‎های دوران کودکی‌ام در خانه تعریف می‎کند اما در مدرسه یک مقدار خجالتی بودم و فعالیت خاصی نداشتم.

پدرم کارمند راه‌آهن بود و در قسمت تعمیرات واگن کار می‌کرد و بعدازظهرها هم برای تامین مخارج خانواده در مغازه‌ای که اجاره کرده بود به کار تعمیر تاسیسات ساختمان مشغول بود و الان 10، 15 سالی است که بازنشست شده‎است. من هم از همان دوران کودکی در کنار تحصیل پیش او می‌رفتم تا کم کم در این حرفه خبره شدم.

آن موقع خانه ما در پنج راه (نواب صفوی) و نزدیک حرم بود و خانه پدربزگم هم در نواب 11. روبروی خانه پدربزرگم حسینیه‌ای به اسم قمی بود. حسینیه‌ای 60، 70 ساله که کم کم پاتوق همیشگی من شد. از بچگی وقتی به خانه پدربزرگم می‌رفتم پایم به آن حسینیه و مراسم‌های آن باز شد و جذب صفای باطن حاج قاسم متولی آن هیئت شدم و ارادت خاصی به او پیدا کردم.

آن هیئت سنتی نسبت به هیئت‎های دیگر برایم متمایز بود. خاکی بودن و اخلاصی را که در آن هیئت و متولی آن می‎دیدم خیلی برایم جالب بود. به قول حاج قاسم  که می‎گفت: «برخی می‎آیند و در هیئت‎ها می‎گویند سه، سه، سه!» در بعضی هیئت‎ها هم برخی افراد برای چشم و هم‎چشمی کارهایی می‌کردند یا اینکه بعضی‎ها با شیوه‎های جدید، مداحی می‌کردند و من اصلاً با آن صفا نمی‎‎کنم. برای همین هر دوشنبه به حسینیه قمی می‌رفتم.

تا دیپلم درس خواندم و بعد از آن به خدمت سربازی رفتم. خدمت من در ارتش افتاده بود و سه ماه آموزشی‌ام را در بیرجند و 21 ماه دیگر خدمت را هم در تهران بودم.

بعد از اینکه از خدمت برگشتم در مغازه پدرم مشغول کار شدم و رسماً شدم تعمیرکار تاسیسات ساختمان و کارهای تعمیر تاسیسات ساختمان، آبگرمکن، کولر، لوله‎کشی، پکیج و شوفاژ و این طور برنامه‎ها شد کار اصلی من و تا قبل از این‎که ازدواج کنم در مغازه پدر کار می‎کردم.

در سال هفتاد و هشت ازدواج کردم و بعد از آن یک مغازه مستقل برای خودم اجاره کردم و بعدها هم عضو اتحادیه تاسیسات ساختمان شدم. الحمدالله و به لطف اهل بیت کار و بار خوبی داشتم.

حسینیه قمی و عزادرانی که در ان گرد هم می‌آمدند مرتضی را از آن دوران به یاد دارند. حسینیه ای که پاتوق‎ شب‎های دوشنبه او بود و به کمک حاج قاسم، متولی این حسینیه هر شب دوشنبه فقرای دور حرم امام رضا(ع) را اطعام می‎کرد و طنین زیارت عاشورای او در آن حسینیه هنوز هم برای عاشقان قابل شنیدن است.

به جرئت می توان گفت گریه بر امام حسین بود که پای مرتضی را برای سربازی ایشان باز کرد تا اینکه تبدیل  به یکی از مربیان آموزش نظامی بسیج شود و «شعارهای ماشاءالله حزب الله»، «کی خسته است، دشمن» از آن زمان، در دوره های آموزشی، رژه و اردوهای بسیج تا سوریه بر زبان خود حفظ کرد.

با شروع درگیری های سوریه مرتضی دنبال فرصتی بود تا بتواند برای دفاع از حرم عمه سادات عازم شامات شود تا اینکه توسلات او به امام رضا(ع) جواب داد و با فاطمیون آشنا شد و با شناسنامه افغانستانی به سوریه رفت.

در همان ابتدای حضور در سوریه متوجه محوبیت سیدابراهیم و گردان ویژه او می شود و برای حضور در این گردان ابراز تمایل می کند و این آغاز آشنایی و همراهی او با سید ابراهیم بود. این همراهی آنقدر میان نیروهای فاطمیون زبانزد شد که می گفتند هروقت سیدابراهیم مجروح شود ابوعلی هم مجروح می شود و در بیمارستان هم با هم هستند.

علاقه ابوعلی به سیدابراهیم باعث شده تا همیشه صدای او را ضبط کند و شروع روایتگری او از فاطمیون و مجاهدت های مدافعان حرم اینگونه آغاز شد تا علاوه بر جهاد نظامی در خطوط اول نبرد، در جهاد رسانه ای هم دستی بر آتش داشته باشد و راوی فتح سوریه باشد.

تل قرین، تدمر، دیرالعدس، بصرالحریر، القراصی و خان طومان شاهد شجاعت ها و جان فشانی های او بود و در شکست و پیروزی این جمله سیدابراهیم را تکرار می کرد که «هدف ما جلب رضایت پروردگار است، چه پیروز شویم یا اینکه شسکت بخوریم» و از مبارزه با دشمن خسته نمی شد.

ابوعلی انقدر به سیدابراهیم وابسته بود که بعد از شهادت او در تاسوعای 94 هر لحظه آرزوی شهادت می کرد و مطئمن بود که سیدابراهیم به قول خود عمل می کند و او را نیز پیش خود خواهد برد. وعده ای که بعد تعریف خوابش برای ابوعلی به او داد «خواب دیدم که هر دو در محضر اربابمان ابی عبدالله هستیم» این انتظار ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش ابوعلی با با آه حسرت سیدابراهیم را خطاب قرار داد و در متنی برای از درد دوری او نوشت: « امشب اول سلام می‌کنم سمت بقیع، به چهار مزار بی‌نشانهء بی‌زائر. به جای بقیع، آمده‌ام سر بر خاک تو بسایم، و بلند بلند بر غربت بقیع گریه کنم. آنگاه بر تو سلام کنم از زبان خودت که چون تویی را فقط خودت لایق سلام دادنی: «سلام عیلک یوم ولدتُ»؛ سلام مجاهد، سلام عباس حریم زینب، سلام بسیجی، سلام شهید، سلام سیدابراهیم.

به جای هدیه برایت شمع آورده‌‌ام، بسپارم به دستانت تا بقیع روشن نگاهشان داری. آمده‌ام زیارت مادر بخوانی من گوش کنم، گریه کنم، استخوان سبک کنم دوری بقیع را. سلام سیدابراهیم، دمت گرم.

دمت گرم بسیجی! به راستی که تو را، آرزوهایت، راه و مرام و مسلکت را نشناخته‌ایم، شب میلادت هم مراسم روضه به پا کرده‌ای! تو میان خیمهء اربابی و دوستانت ـ به نام تو و به اذن تو ـ در خانه‌ات. می‌بینی محمدعلی را، میان‌داری‌اش را؛ حتماً غرق کیف شده‌ای. چه تناقض قشنگی است شب میلاد و مراسم روضه. سلام سیدابراهیم، شیر مادر حلالت.

شیر مادر حلالت دلاور؛ امسال دلمان برای بقیع تنگ شده بود؛ حرامی‌ها، آشکارا راه حرم را بسته‌اند. دوستانت به بوی یاس بقیع، دور مزارت جمع شده‌اند. آن روزها که فکر روز و شبت شده بود بنای هیئت، لابد این روزهای تنهایی و بی‌پناهی رفقایت را دیده بودی. سلام سیدابراهیم؛ نگاهی، دعایی دلاور.

دلاور! نگاهی، دعایی؛ دلمان پوسید در دنیای بدون شما؛ الهی مادرت زنده باشد ـ یادت هست گفتی دعا کند شهید شوی؛ گفتی مفیدتری، بامرام چشممان به در خشک شد؛ میهمان داری، شب میلادت، همه روضه خوانده‌اند، سینه زده‌اند، نایی برایشان نمانده. کجایی؟ دمی، دقیقه‌ای از مجلس اربابی قدم رنجه کن! بیا حداقل مهمان‌هایت را بدرقه کن. سلام سیدابراهیم، کجایی صدرزادهء صدرنشین خیمهء اربابی.

صدرزادهء صدرنشین خیمهء اربابی! آقای صدرزاده! کجایی بسیجی؟ انگار از همان لحظهء تولدت انتخاب شده بودی؛ مصطفی شده بودی؛ صدرزاده بودی که به صدر نشستی؛ شدی صدرنشین مجلس عشق‌بازان. ما که دستمان از ذیل مجلس هم کوتاه است، اصلا ما را چه به مجلس عشق‌بازی! بیا و معرفت نثارمان کن؛ دعایی کن شاید به روضه‌های باقر آل عبا، سبک شدیم، اهل پرواز شدیم، پرنده شدیم. دمت گرم، هر وقت از جام سقا مست فیض شدی، نام ما را هم ببر، یادتت که نرفته؟ قول داده بودی. ما را یاد کن شاید به دعای ندبهء فردا صبحی، دست با کرامتی زیر برات شهادت ما را هم امضا کرد. سلام سیدابراهیم؛ الوعده وفا»

شهید عطایی درباره همراهیش با شهید صدرزاده می‎گوید: با شروع درگیری های سوریه تصمیم گرفتم برای دفاع از حرم عمه سادات به سوریه بروم. راه های مختلف را بررسی کردم تا از طریق یکی از دوستان با فاطمیون آشنا شدم و با مدارک جعلی به سوریه رفتم و در انجا عضو گردان عمار به فرماندهی سید ابراهیم شدم.

در کنار سید ابراهیم در عملیات های مختلفی در سوریه از جمله در تل قرین، تدمر و جنوب حلب شرکت کردم و مدتی هم جانشین گردان عمار بودم.

بعد از شهادت سیدابراهیم مدتی فرمانده گردان عمار بودم تا انکه با محدودیت هایی در رفتن به سوریه مواجه شدم و نیروهای این گردان هم مدتی بعد از شهادت سید ابراهیم در گردان های دیگر تقسیم شدند.

شهید مصطفی صدر زاده ملقب به سید ابراهیم را سردار حاج قاسم سلیمانی اینگونه معرفی می‎کند: من آن زمان در دیرالعدس دیدم یک صدای خیلی برجسته ای می آید، سید ابراهیم صدرزاده خیلی صدای مردانه‌ای داشت مثل داش مشتی های تهرانی، من او را نمی شناختم وقتی از پشت بی سیم حرف می زد گفتم او کیست که از تهران آمده و در تیپ فاطمیون جای گرفته است. حسین گفت: سید ابراهیم!

وقتی از دیرالعدس برمی‌گشتیم، از حسین سئوال کردم این سید ابراهیم کیست که با این صدای بلند و مردونه صحبت می کرد؟! سید را نشان داد گفت: این!

یک جوان رشید باریک که خیلی تودل‌برو بود و آدم لذت می‌برد که نگاهش کند، من واقعا عاشقش بودم. پرسیدم چطور به اینجا آمده است. این جوان چون ما راه نمی‌دادیم بیاید، رفت مشهد و در قالب فاطمیون و به اسم افغانی ثبت‌نام کرده و به اینجا آمده بود؛ زرنگ به این می‌گویند. زرنگ به من و امثال من نمی‌گویند. زرنگ فردی نیست که به دنبال مال جمع کردن و گول زدن مردم است. زرنگ و با ذکاوت شخصی است که فرصت‌ها را به این شکل بدست می‌آورد. زرنگ یعنی کسی که فرصت ها را به نحو احسنت استفاده می کند. چرا وی این کار را کرد، چون خیلی قیمت دارد. خدا کسی را که در راهش جهاد می‌کند، دوست دارد. فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَى الْقَاعِدِینَ أَجْرًا عَظِیمًا

و چه خوب سیدابراهیم به ابوعلی پاسخ داد؛ در روزی که به نام امام حسین مشهور است و زمزمه عرفه بر زبانها جاریست سیدابراهیم دست او را گرفت تا هر دو با هم بر خوان ابی عبدالله بنشینندو در لاذقیه شربت شهادت نوشید.

شهادت گوارای وجودت مرتضی، که هم خدا از تو راضی است و هم تو از خدا و همانا «رضی الله عنهم و رضوا عنه» در شان مجاهدین صادقی همچون شماست.
منبع: رجا



 
عکس/ وصیت‌نامه مدافع حرمی که روز عرفه پَرکشید
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید مدافع حرم، مرتضی عطایی فرمانده تیپ عمار از لشکر فاطمیون بود که در سوریه به شهادت رسید.

آنچه می بینید، بخشی از وصیت نامه این شهید گرانقدر است.
 

عکس/ وصیت نامه شهید عطایی


 
به گزارش مشرق، خبرگزاری رسمی عربستان به نقل از اداره آمار وابسته به اداره کل گذر
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳  کلمات کلیدی: ایثار

گروه جهان مشرق- ساعتی پیش مرتضی عطایی ملقب به "ابوعلی" فرمانده ارشد لشگر خط شکن فاطمیون در درگیری با گروه های تروریستی تکفیری القاعده و ارتش آزاد در شمال استان لاذقیه سوریه به کاروان شهدای مدافع حرم پیوست.

 
00:00 00:53
بنابر این گزارش، شهید عطایی از قدیمی ترین فرماندهان لشگر فاطمیون و از اهالی شهر مشهد مقدس بود که داز ابتدای بحران سوریه برای دفا از حرم مطهر حضرت زینب (س) حاضر شده و در تاسیس و سازماندهی لشگر فاطمیون متشکل از داوطلبان افغان حاضر در سوریه و سایر کشورها نقش مهمی ایفا کرده بود. شهید عطایی در نبردهای حمص، غوطه شرقی دمشق، دخانیه دمشق، تدمر، لاذقیه، درعا، شمال حماه و حلب حضور مستقیم داشته است.
شهادت فرمانده ارشد لشگر فاطمیون+عکس و فیلم
شهادت فرمانده ارشد لشگر فاطمیون+عکس و فیلم
شهادت فرمانده ارشد لشگر فاطمیون+عکس و فیلم

 
شهادت فرمانده ارشد لشگر فاطمیون+عکس و فیلم
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢  کلمات کلیدی: ایثار

گروه جهان مشرق- ساعتی پیش مرتضی عطایی ملقب به "ابوعلی" فرمانده ارشد لشگر خط شکن فاطمیون در درگیری با گروه های تروریستی تکفیری القاعده و ارتش آزاد در شمال استان لاذقیه سوریه به کاروان شهدای مدافع حرم پیوست.

 
00:00 00:53
بنابر این گزارش، شهید عطایی از قدیمی ترین فرماندهان لشگر فاطمیون و از اهالی شهر مشهد مقدس بود که داز ابتدای بحران سوریه برای دفا از حرم مطهر حضرت زینب (س) حاضر شده و در تاسیس و سازماندهی لشگر فاطمیون متشکل از داوطلبان افغان حاضر در سوریه و سایر کشورها نقش مهمی ایفا کرده بود. شهید عطایی در نبردهای حمص، غوطه شرقی دمشق، دخانیه دمشق، تدمر، لاذقیه، درعا، شمال حماه و حلب حضور مستقیم داشته است.
شهادت فرمانده ارشد لشگر فاطمیون+عکس و فیلم
شهادت فرمانده ارشد لشگر فاطمیون+عکس و فیلم
شهادت فرمانده ارشد لشگر فاطمیون+عکس و فیلم

 
مدافع حرم گمنامی که بالاخره سیمش وصل شد+ تصاویر
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۱  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، وقتی شهید شد بر روی پلاکاردها نوشتند: "سردار بی‌ادعا و سرباز ولایت سیدحمید طباطبایی‌مهر به فراق پایان داد!" همان فراقی که همسرش می‌گوید بارها این جمله را به زبان می‌آورد که زمان جنگ هم به خاطر تو سرم کلاه رفت! سید نزدیک بازنشستگی اش بود و می توانست مثل خیلی ها بازنشسته شود و یک گوشه آرام و دنج پیدا کند و به ادامه زندگی اش بپردازد. اما او انگار دلش هوایی شده بود به خصوص سالها و ماه ها و روزهای آخر و باعث شد از همه چیز دل بکند و برای رضای پروردگارش هجرت کند.
 
التماس‌های او برای شهادت در قنوت نماز شب زمانی برآورده شد که سیدحمید محاسنش سپید شده بود و دیگر وقت بازنشستگی و استراحتش فرارسیده بود. می‌توانست بازنشست شود و پاداش بازنشستگی‌اش را بگیرد و برود و گوشه‌ای به زندگی‌اش برسد اما او مرد خدا بود، هجرت و دل‌کندن از علقه‌ها، خصلت مردان خداست حتی اگر بهای این هجرت به سوی خدا به سنگینی دل کندن از همسر و سه فرزند برومند باشد.
 
تولد سید
 
سال 1338 در جنوب تهران حوالی میدان خراسان، خداوند فرزندیبه خانواده طباطبایی مهر عطا کرد و نامش را حمید گذاشتند تا با تولدش و زندگی اش قدمی در راه خدمت رسانی به دین و نظام اسلامی بردارد. خانواده ای مذهبی و شیفته اهل بیت (علیه السلام) بودند و سید حمید در این خانواده قد کشید و بزرگ شد در سالهای انقلاب همزمان با نوجوانی و جوانی سید بود که در روزهای پر شور انقلاب حضوری فعال داشت. در سال 62 به خاطر علاقه به تربیت و آموزش دوره های مربیگری را در پادگان امام حسین (علیه السلام) گذراند و عازم مناطق عملیاتی کردستان می شود و به خاطر شایستگی هایی که از خود نشان می دهد مسئولیت‌های متفاوتی از جمله: فرماندهی گردان، فرماندهی محور و فرماندهی عملیات در مناطق غرب کشور به ایشان واگذار می شود. و تا پایان جنگ در مناطق جنگی حضور دارد.
 
 
زندگی مشترک سید
 
سال 64 در یکی از عملیات‌های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سید حمید حال خوشی پیدا می کند و از خداوند سه آرزو دارد، ملاقات حضوری با حضرت امام(ره)، زیارت حضرت زینب (سلام‌الله علیها) و همسری که کنیز حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) باشد و چه زود سید به هر سه خواسته اش رسید. فردای روز عملیات با مادرشان تماس تلفنی داشته اند و می گویند دختری را معرفی کرده اند که ما به خواستگاری اش برویم. و ملاقات حضوری حضرت امام ( ره ) هم خیلی زود روزی شان می شود و به فاصله بسیار کوتاهی بعد از مراسم عقدش راهی سوریه برای زیارت می شود و همیشه افسوس می خورد که چرا آن موقع در آن حس و حال خوب رزق شهادت را از خداوند نخواسته است.
 
همسر شهید خانم معصومه اسدی: آن روزها، زمان جنگ خیلی دوست داشتم به مناطق جنگی بروم و در آنجا بتوانم قدمی بردارم. معلم بودم و برای رفتن به کردستان ثبت نام کردم که با مخالفت مادرم مواجه شدم. پدرم تازه فوت کرده بود و مادرم اجازه نداد که بروم و می‌گفت: معصومه جان مادر وقتی ازدواج کردی هر کار خواستی می توانی انجام بدهی، اما حالا که کنار من هستی من اجازه نمی‌دهم. تا اینکه سال 64 آقا سید به خواستگاری من آمد، سید پاسدار بود. در جلسه خواستگاری سید گفتند: ان شاالله زندگی‌مان بر مبنای حقانیت الهی باشد. محور خدا باشد. همیشه هم در زندگی، سبک و شیوه اش طوری بود که دنبال حق بود. تلاشش بر این بود که همیشه محور حق باشد. توکل و توسل باشد. همیشه خدایی باشد. همان جلسه اول خواستگاری سید خودش را در دل همه جا کرد و جلسه دوم خواستگاری مطمئن و دلی قرص جواب بله را دادم، صداقت، خلوص در حالات و رفتار و نگاه سید موج می زد. وقتی بله را به سید دادم و با هم سر سفره عقد نشستیم ، همه زندگی و وجود من سید شد، فقط سید را می دیدم و هیچ کس دیگر را نمی توانستم ببینم. کفه محبت من به سید نسبت به کل خانواده ام بیشتر بود ، گاهی مادر شوهرم می گفت : یک بچه بیاید همه چیز عادی می شود، اما با وجود بچه هم عشق و علاقه من به سید کم نشد حتی بیشتر هم شد. هیچ کسی نتوانست جای سید را برای من پر کند نه آن زمان که زنده بودن و نه حالا که به شهادت رسیدند. یک روز به سید گفتم : اگر خداوند به من بگوید بهشت را به تو می دهم به شرط آنکه حمید با تو نباشد، من حتی این بهشت را نمی پذیرم ، بهشت بدون سید برایم زیبا نیست.
 
عروسی که کردیم یک سالی من تهران و سید کردستان بود، بعد از یک سال به سید گفتم: من دیگر نمی توانم تنها بمانم، و اگر می خواهی بروی من یک شرط دارم. و اینکه من را هم با خودت ببری، گفت : قبول، آن زمان سردشت محل مناسبی برای زندگی نبود، رفتند منطقه و تماس گرفتند که من صحبت کردم و اگر موافق باشید به مهاباد بیایید و من سردشت باشم و من هر دوهفته یک مرتبه بیایم به شما سر بزنم. گفتم: دو هفته یک مرتبه بهتر از دو ماه به دو ماه است. قبول کردم و خوشحال از اینکه به آرزویم رسیده ام که به کردستان بروم راهی کردستان شدم و سه سالی را آنجا سر کردیم. خداوند به ما دو پسر و یک دختر هدیه داد، اما حتی بچه ها هم مانع کم شدن و یا کمرنگ شدن عشق من و سید نشدند.
خصوصیات فردی سید
سید همیشه و در همه مراحل زندگی اش دنباله راه حق و حرف حق بود. همنشین و مانوس با قرآن کریم بود و از دستورات و فرامین قرآن کریم پیروی می کرد، مرد عمل بود تا اینکه مرد حرف باشد. وابسته به هیچ حزب و یا گروه خاصی نبود و همیشه می گفت : حزب فقط حزب خدا، از آن دسته افرادی نبود که موقعیت اجتماعی و یا مقام های دنیایی را بخواهد با هر قیمتی و با پایمال کردن حقوق دیگران به دست بیاورد. و همیشه می گفت : باید مراقب باشیم که به بیراهه کشیده نشویم. و هیچ وقت دنبال تایید و تاثیر دیگران در زندگی شخصی اش نبود. همیشه و همه حال در شرایط متفاوت سیاسی اجتماعی کشور پیرو سخنان رهبری بودند و می گفتند : شاخص، مواضع امام خمینی(ره) و رهبر معظم انقلاب است و رمز موفقیت‌مان پشتیبانی قاطع بی‌چون چرا و همه جانبه از رهبر عزیزمان است. و از مصادیق شاخص و بارز ولایت پذیری سید بصیرت افزایی ایشان بود. کسانی مورد تایید سید بودند که منش و رفتار زندگی شان بر اساس شاخص ها و خطوط ولی فقیه جامعه بود.همیشه و در همه حال گوش به فرمان صحبت های رهبری بودند و آنچه را که رهبری درسخنانشان به عنوان دغدغه یاد می کردند اعتقاد داشت و حتما تا آنجا که می توانست آن موارد را در زندگی مان عملی می کرد. و سید سعادت و خوشبختی را گوش به فرمان بودن به سخنان رهبری می دانست. همه کارهایش را برای رضایت خداوند انجام می داد و می گفت : ما که اول و آخر کارمان انجام می شود پس چه خوب است که با نیت خالص و در راه رضای خداوند آن کار را انجام بدهیم و بدین صورت کارمان هم ارزشمند و ماندگار می شودو همیشه می گفتند : من هیچ هستم و هر چه هست از خداوند است. حرف و عملش با اعتقادش همراه و همسو بود. سید اگر شخصی به دلش نمی نشست اصلا به روی خودش نمی‌آورد و به ما همیشه می گفت: به ظواهر توجه نکنید. سید یک فرمانده پرتوان و در عین حال جدی و سختگیر بود، ولی ظاهرش شبیه یک سرباز ساده بود، و در برخورد با نیروها و سربازانش مثل یک پدری مهربان، و وقتهایی که ساعت استراحت بود در جمع آنان می نشست و درد دل‌های‌شان را گوش می‌داد و هر کاری که از دستش بر می آمد برای نیروهایش انجام می داد. خداوند یک قدرتی به ایشان داده بود که گاهی اوقات می دانست که در دل و ذهن ما چه می گذرد. خیلی جاها این طور بود. یک جاهایی احساس می کردم یک حرفی در ذهنم است، از من می‌خواست که برایش بگویم. می گفت من می دانم در ذهنت چه می گذرد بگو. یک بار گفتم نمی گویم اول تو بگو من چه فکری در ذهن دارم. گفت اصلاً یک کاری می کنیم. تو روی کاغذ بنویس. من هم می نویسم. هر دو نوشتیم. دیدم بله درست نوشته و فکر من را خوانده بود.
 
 
فرماندهی سید
سید فرمانده میدان‌های سخت بود. وقتی نیروی زمینی سپاه می‌خواست فرد مورد اعتمادی را برای گره‌گشایی و انجام مأموریت اعزام کند، از سیّد استفاده می‌کرد. در شرایطی که یک مدیریت میدانی در شرایط سخت ناز بود این سید بود که با میل و رغبت تمام می‌رفت و یک گنجینه غنی از اطلاعات نظامی بود، اما در عمل شبیه یک سرباز ساده رفتار می‌کرد نه یک فرمانده. سید در صحنه جهاد به خوبی بررسی می کرد و در شرایط جنگی به خوبی تصمیم گیری می کرد. تصمیم هایی که سرنوشت ساز و راه‌گشا بودند و همیشه دنبال مأموریت و انجام وظایفش بود که آن را هم به نحو احسن انجام می داد. مدیریت سید یک مدیریت استثنایی بود، برای انجام کارهایش زمان زیادی را صرف می کرد و آن کار را با پشتکار انجام می داد. گاهی برای آنکه کارش را به پایان برساند به خانه نمی رفت، آنقدر می ماند تا کارش را به نتیجه برساند. در حالی که منزل تا محل کارش پنج دقیقه بیشتر راه نبود. گاهی برای به پایان رساندن کاری سه چهار شب پادگان می ماند. حتی در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در عملیات های والفجر 2 و 4 و 8 همیشه کارهای سخت را قبول می‌کرده و بدترین مکان را برای خوابیدن انتخاب می کند. هرچه بحران‌ها بیشتر می شد مدیریت سید پویاتر و کارآمد تر می شد و به کارهای عملیاتی بیشتر گرایش داشت. فرمانده‌ای بود که هر لحظه آرزوی شهادت داشت و در اواخر همچون پرنده ای شده بود که می خواست از قفس دنیا پرواز کند.
 
بارها در سال‌ها و ماه‌های نزدیک به اسفندماه ۱۳۹۱ از دوستان و همرزمان خود برای رسیدن به شهادت التماس دعا گفته و شاید مجوز عروج خود را در سفر به خانه خدا از معبودش گرفته بود. اودر چهارم اسفند ماه سال ۱۳۹۱توانست به عنوان شهید مدافع حرم خود را به جاودانگی برساند و در راه دفاع از حرم آل الله در سوریه بال در بال ملائک بگشاید.
 
 
شوق وصال
عکس‌های زمان جبهه و جنگش را گاهی تماشا می کرد و گریه می‌کرد و می گفت: دلم برای دوستان شهیدم تنگ شده است. من هم همیشه سید را اذیت می کردم و می گفتم: شما هیچ وقت شهید نخواهی شد. چون من آنقدر دعا می کنم که گمان نمی کنم خداوند تو را از بین ما ببرد. خدا به خاطر دل شکسته من هم شده تو را از بین ما نمی برد. کمی می خندید و می گفت : همان دوران جنگ هم من به خاطر تو سرم کلاه رفت! از بس صدقه و نذر و دعا کردی خدا نخواست مرا ببرد و شهادت را روزی ام کند! آرزوی شهادت با لحظه لحظه زندگی سید گره خورده بود، در قنوت نماز شبهایش همیشه دعایش برای شهادت بود. به خصوص این اواخر که در عملیات شمال غرب هم شرکت داشت و پیکر چند تن از دوستانش را از قله پائین آوردند و عجیب دگرگون شده بود. می گفت خیلی عجیب است که جنازه شهدا را ببینم. من دارم راست راست راه می روم ولی، اینها یکی یکی دارند به این مقام می رسند. به حال ضجه و ناله می افتاد که گیر کارم کجاست که خدا من را نمی برد و توفیقش را نصیبم نمی‌کند. ایشان از سفر حج که آمده بودند مطمئناً خوابی دیده بود یا در مکه به شکل خاصی شهادت را خواسته بود. دائم سراغ می گرفت که کفنی را که از کربلا آوردی کجا گذاشتی. یک تیکه از کفن امام را که دوستانم داده بودند کجا گذاشتی. تربت و همه را سراغشان را می گرفتند. دائم سراغ این ها را می گرفت. می گفتند دارد 30 سال خدمتم تمام می شود. خدا کند دچار تصادف و بیماری نشوم. دعا کن خدا گیرم را برطرف کند و من را در زمره شهدا قرار دهد. از مکه که آمده بود مادرم می گفت : پیشانی ام را بوسید و گفت : مامان جان شما که قابل ندانستی برایم دعای شهادت کنید من در این سفر معنوی از خداوند خواستم مرگم را شهادت رقم بزند. مادرم گفت : بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمانم حلقه بست و گفتم : انشاالله بعد از صد و بیست سال. همیشه به مادرم می گفت : تو رو خدا دعا کن! تو پاکی و مادری. به آن حرمتی که برای من قائل هستی و من را دوست داری دعا کن گیر کارم برطرف شود و شهید شوم مادرم می گفت : هر وقت حمید جان از من می خواست برایش آرزوی شهادت کنم می گفتم : پس معصومه چی ؟ خودت که از دلبستگی اش به خود که حکم همه کس را برای او داری آگاهی داری و او در جوابم می گفت : مامان جان ، من کی هستم خدای معصومه بزرگه. به هر شکلی متوسل می شد شهادت قسمتش شود. در نیمه های شب خیلی زود برای نماز شب بیدار می شد.من ساعت را کوک می کردم. قبل از آن یکی دو ساعت زودتر بیدار می شد. می گفتم چه خبر است بخواب که فردا می خواهی بروی سرکار، خسته ای. می گفت: خدا گدا می خواهد و من باید گیرهایم را برطرف کنم . تا خداوند توفیق خدمت خالصانه و رزق شهادت را نصیب من کند. گاهی اوقات با صدای گریه ایشان بیدار می شدم. حس می کنم که این ارتباط دو طرفه شده بود و خداوند بسیار ایشان را دوست می داشت.
 
می گفت خدا راحت وصل می کند. ما هستیم که سیم مان گیر دارد و نمی توانیم خوب این ارتباط را برقرار کنیم.
 
 
رسیدن به وصال
او مدافع پرچم اسلام بود و همواره آماده دفاع از ارزش ها و اسلام عزیز بود و آرزوی خدمت در رکاب امام عصر ( عج ) و نابودی دشمنان اسلام را داشت. و با خدمت به انقلاب و اسلام، انرژی می گرفت و خستگی را خسته کرده بود و می گفت : دشمن چشم طمع به کشور را دارد و از هر طرف با تمام توان در همه ابعاد آماده حمله و ضربه زدن بر ماست ، نباید از او غفلت کنیم و به فکر استراحت و رفاه باشیم و برایش این مهم بود که بتواند تکلیفش را خالصانه ادا کند تا پیش وجدانش شرمنده نشود.
 
چهارم اسفندماه سال 91 سید به بزرگترین آرزویش می رسد. حبیب گونه در دفاع از حرم عمه‌جانش حضرت زینب‌کبری(سلام الله علیها) با ترویست‌های تازه متولد شده داعش به عنوان سومین شهید مدافع حرم نامش را در زمره مدافعان حرم آل‌الله به ثبت می رساند.
 
گاهی رنج و زحمت زنده نگه‌داشتن خون شهداء از خود شهادت کمتر نیست که رنج حضرت زینب(سلام الله علیها) و امام سجاد(علیه السلام) از این نوع است. رنج ها کشیدند تا توانستند خون یاران شهیدشان را نگه دارند. من نیز امروز به اذن‌الله چنین تکلیفی را بر خود لازم و واجب می دانم و در این جهت در حد توان متحمل رنج و مرارت شده و از خون شهید طباطبایی‌ها پاسداری می‌کنم و نمی‌گذارم فراموش شوند. به شهادت طباطبایی مهرها که آن امتحانی سخت و تلخ اما بسیار شیرین می بینم افتخار میکنم و افتخارم این است که مسیر راه خود را روشنتر دیده و با قدم در مسیر ولایت پیش می روم. شهید طباطبایی‌مهرها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی دریافت می‌کنند و این اشاره به ابرقدرت بودن و عظمت آن‌ها دارد.
 
منبع: رجا

 
پاتوق اکبر خانه ابدیش شد؛
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٠  کلمات کلیدی: ایثار

مدافع حرمی که خواب هم‌رزمش در حرم زینب (س) تعبیر شد +تصاویر

سرویس جهاد و مقاومت مشرق - بوی عیدی، لباس های نو، آجیل های رنگارنگ و تمیزی ماحصل چندین هفته خانه تکانی پیچیده بود در فضای کل شهر و البته خانه خیرالله که صدای گریه کودکی زیبا پیچید لابه لای آن همه زیبایی و فرزند چهارم در عید سال 63 چشمهایش را در این دنیا باز کرد و نامش را اکبر گذاشتند، و هوای سرد و گاهی برفی بهمن ماه سال 1392 بود تابوتی منقش به پرچم ایران در معراج الشهدا تهران کودکی شیرخواره بر روی این تابوت دست و پا می زد و گاهی خنده های کودکانه اش دل هر بیننده ای را با خود می برد، محمد باقر سه ماهه نمی دانست که چه شده و قرار است عمری فقط با یک قاب عکس زندگی کند و چشم بدوزد به چشمان پدر و همه نگاههای بی منتی که در این سه ماه پدر خرجش کرده را هیچ وقت نتواند به یاد بیاورد، از کودک سه ماهه کسی توقع ندارد، توقع ندارد که عشق پدر ، نگاه پدر را به یاد بیاورد و یادآوری خاطراتش باشد.آری اکبر متولد بهار 63 در زمستان 92 در ریف دمشق به شهادت رسید. چه زود تمام می شود به این دنیا آمدن تا از دنیا رفتن شاید به اندازه چند خط باشد اما یاد و خاطره اش به اندازه تمام ابدیت و درد عشق و دوری به اندازه تمام زخم های ترمیم نشده بر روی تن بازماندگان است. روایتی از زندگی و شهادت شهید مدافع حرم «اکبر شهریاری» از زبان همسر ایشان از نظرتان می گذرد:

 
زندگی مشترک

اکبر از دوستان صمیمی برادرم در پایگاه بسیج بود، کم و بیش خانواده اش را می شناختم، سال 88 در یک سفر زیارتی به مشهد، نگاه های خریدارانه مادر و خواهر اکبر همان و خواستگاری از من همان. موضوع خواستگاری خانواده اکبر از من پیش آمد من سنم پائین بود و قبول نکردم. چند ماهی گذشت تا اینکه دوباره خانواده اکبر از من خواستگاری کردند و اما این بار من پذیرفتم و سال 89 پیوند محرمیت من و اکبر بسته شد. و یک سال بعد در بین دودهای منقل اسفند بزرگترها و صدای صلوات پیچیده در فضای آسمان، دست در دست هم زیر یک سقفِ زیبایِ مشترک رفتیم .

طول تاریخ زندگی مان کم بود و کوتاه، آنقدر کوتاه که گاهی به اندازه یک چشم بر هم زدن هم کمتر شده است. کاش می توانستم زمان را آنقدر کش می دادم که دو سال را دو قرن می کردم تا لحظه لحظه های زندگی ام را در کنار یکی از اولیای خدا توشه جمع می کردم. صبر اکبر نکته بارزی بود که همه به آن اذعان دارند. تواضع و آرامش ذاتی که داشت آدم را جذب می‌کرد. همیشه با وضو بود و با قرآن انس زیادی داشت، حافظ کل قرآن بود. طوری که سعی می‌کرد هر روز حداقل یک صفحه از کلام‌الله‌مجید را تلاوت کند و همیشه به خانواده و دوستان توصیه می‌کرد تلاش کنید روزانه زمانی را برای تلاوت قرآن صرف کنید. نماز اول وقت و رعایت امور مذهبی توسط اکبر همراه با لطافتی که روحش داشت، مجذوب‌کننده بود. اکبر بسیار آرام، با ادب و مؤمن ، خیلی ها نمی دانستند که اکبر مداح اهل‌بیت، حافظ و قاری قرآن کریم است اما پس از شهادت فهمیدند که قاری و مداح اهل‌ بیت(علیه السلام) بوده است. بسیار خوش رو و شوخ طبع ، اهل تفریح و گردش خصوصا با دوستان ، دل رحم ، دلسوز دیگران و پیگیر برای حل مشکلاتشان ، بخشنده،آمر به معروف و ناهی از منکر ، سر به زیر و با حیا ، با غیرت ، هیاتی ، مطیع رهبر ، ورزشکار (فوتبال ، تکواندو ، کوهنوردی و راپل) ، چتربازی ، خوشنویسی ، سفر ، زیارت اهل بیت علیهم السلام و شهداء ، خدمت به شهداء ، شرکت در مجالس اهل بیت (ع) ،مداحی در هیئت و مجالس مذهبی و …. اینها همه بخشی از خصوصیات اخلاقی و رفتاری اکبر است.

 

شهید اکبر شهریاری 


از روزی که با همسرم آشنا شدم، مرتب از شهادت حرف می‌‌زد. انگار عشق به شهادت با گوشت و پوست و خونش عجین شده بود. کتابهای خاک های نرم کوشک، ارمیا، پایی که جاماند، حکایت زمستان، نورالدین پسر ایران را می‌خواند و به من هم سفارش می کرد که بخوانم. از دوران نامزدی تا پس از ازدواج پاتوقمان گلزار شهدا هفته ای یک مرتبه بود. به جرأت می‌توانم بگویم که زندگی ما با شهادت گره های پیچ در پیچ نگفته ای خورده بود. با هم به بهشت زهرا می‌رفتیم و عجیب بود که به قطعه 26 خیلی علاقه داشت. انگار می دانست که خانه ابدی اش قرار است همین مکان باشد، حس و حال عجیبی پیدا می کرد. و همانجا که اکنون پیکر خودش برای تا تمام این زندگی دنیایی آرامِ آرام گرفته است.  

من از ارتباط با شهدا عشق می کردم، اکبر من را هر روز بیشتر علاقه مند به شهدا می کرد و این علاقه هر روز میلیون ها مرتبه اضافه می شد. سال ۱۳۹۰ و۱۳۹۱ اربعین پیاده به کربلا و زیارت امام حسین (علیه السلام) رفت،عاجزانه از امام حسین(ع) می‌خواست شهادت را نصیبش کند. مدت زندگی ما آنقدر کوتاه بود که خاطره و حرف خاصی نمی‌ماند. در طول زندگی ۲ ساله‌ام دو بار سفر زیارتی مشهد و یک بار سفر کربلا رفتیم اکبر” آدم "توداری” بود وقتش را بیشتر صرف مطالعه و قرائت قرآن می‌کرد انگار وقت برایش تنگ بود. و باید بار سفر را خیلی زود می بست.

شهید اکبر شهریاری 

اکبرم عاشق شهادت بود تمام کارها و اساس زندگی‌اش شهادت و پیروی از امام(ره) و رهبر معظم انقلاب پایه گذاری شده بود. می‌گفت آرزو دارم تا جوان هستیم امام زمان را ببینیم و شهید شویم و از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم. وقتی دهان به دهان و صدا به صدا و رسانه ها و دنیای مجازی و واقعیت پر شد از حمله داعشی ها به حرم عقیله بنی هاشم ( سلام الله علیها ) نگرانی همه وجودم را از خودش پر کرد و لبریز می شد .

پیش خودم فکر می‌کردم اکبر من هم در این راه شهید خواهد شد. بار اولی که می‌خواست برود، ‌فرزندمان محمدباقر را چهار ماهه باردار بودم. طبیعی است که در آن شرایط استرس و نگرانی آدم را فرا می‌گیرد. ولی اکبر با حرف‌هایش آرامم می‌کرد و از طرفی با دیدن میل و اشتیاق او برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) نمی‌توانستم با تصمیمش مخالفت کنم. لطافت روحی و آرامشش، نگرانی را از وجودم می‌گرفت و انگار از صبری که داشت به من هم جرعه جرعه می نوشاند و صبوری را پیشه زندگی ام می‌کردم.

بار اول که رفت، یک ماه بعد برگشت. واقعاً انگار کسی دیگر شده بود. می‌‌گفت وقتی در فضای جهاد قرار گرفتم تازه سختی‌های آن را دریافتم. منظورش هم سختی‌های ظاهری جنگ نبود، می‌گفت دیدن شهادت دوستان و جا ماندن از قافله شهدا خیلی گران و غم انگیز لحظه هایش برایش سپری می شود.. اتفاقاً شهادت اسماعیل حیدری از همرزمانش او را خیلی بی‌تاب و هوایی کرده بود. می‌‌گفت شاید قبل از به دنیا آمدن فرزندمان دوباره برود. اما من گفتم بمان تا تکلیف مسافر توی راهیمان مشخص شود. به هر ترتیبی که بود ماند و وقتی که محمدباقر دنیا آمد و دو ماهه شد .

 شهید اکبر شهریاری

 

روزی که می‌خواست به ماموریت برود به او گفتم بگذار محمدباقر بیشتر تو را ببیند، طعم پدر را بیشتر لمس کند، مردانگی اش با تو قد علم کند.گفتم تو تازه نام پدر را بر دوشت گذاشته ای . اما او بند این حرفها نبود. همسرم دوباره راهی شد و این بار به شهادت رسید. هنوز مراحل زیادی از زندگی بود که باید با هم تجربه می‌کردیم. فرزندم که به دنیا آمد، مسیری پیش روی زندگی‌مان آغاز شد که باید دو نفری طی می‌کردیم اما اکبر خیلی زود رفت. او عاشق اهل‌بیت بود و عشق به شهادت همه وجودش را فراگرفته بود. وقتی که بار اول از سوریه آمد کلیپ‌هایی از دوستان شهیدش را به من نشان داد و به قول معروف حسابی آماده‌ام کرد. با این وجود الان که محمدباقر زبان باز کرده و کلمه بابا را می‌گوید، دلم نه بلکه همه بند بند وجودم آتش می‌گیرد. اما می‌دانم که باید صبر کنم و این صبر جمیل را از خود اکبر به یادگار دارم. از طرف او هم مطمئنم که برایش سخت بوده، ولی امثال اکبرها دل از تمامی لذات دنیا کنده‌اند. آنها راهی را انتخاب کردند که فراتر از تصور اهل زمین است و اکبر هم سعی می‌کرد رفته رفته تعلقاتش را نسبت به ما کم کند. وقتی فرزندمان به دنیا آمد خودش نام محمدباقر را رویش گذاشت. باقر اسم مستعار اکبر بود و محمد را هم به خاطر علاقه‌ای که به رسول گرامی اسلام داشت همراه اسم باقر کرد. ماه اول تولد محمدباقر، همسرم خیلی به او ابراز علاقه می‌کرد. اما از ماه دوم و هرچه به زمان رفتن و شهادتش نزدیک می‌شدیم، کمتر علاقه‌اش را نشان می‌داد و می‌خواست بگوید که باید دل از تعلقات کند و راهی شد.

شهید اکبر شهریاری 

اکبر همیشه می‌گفت: آدم وقتی جوان است باید با امام زمان خود ملاقات کند و از این دنیا برود. همینطور هم شد و با شهادتش برات ملاقات با امام زمان را گرفت و آسمانی شد.

آخرین تماس ما شب دوشنبه بود از احوال من از پسرمان ”محمد باقر” سوال کرد. می‌گفت نماز دعا یادت نرود، می‌دانستم راجع به شهادتش می‌خواهد دعا کنم ناخودآگاه هنگام دعا یادم می‌آمد، می‌گفتم خدایا اکبر هرچه می‌خواهد به او بده هر چه خودت صلاح می‌دانی همان شود. خوب جایی به شهادت رسید شهادت گوارای وجودش به نظرم در دو سال زندگی‌مان رفتارش رفتار آدم عادی نبود خیلی معنوی بود به خدا نزدیک بود کسی که نمازش را اول وقت می‌خواند نمازش را باعشق می‌خواند. به من می‌گفت بیا تصمیم بگیریم هرجا بودیم در خیابان و مهمانی نمازمان را اول وقت بخوانیم .

یک روز پیش از شهادت یکی از دوستانش مجروح می‌شود و هنگامی که اکبر به بالای سرش می‌رود به اکبر می‌گوید: محمود بیضایی شهید شده و چند شب قبل از شهادت در خواب دیده بود که با تو (یعنی شهید شهریاری) در باغی بزرگ و سرسبز در حال قدم زدن است.

شهید اکبر شهریاری 

فردای آن روز اکبر هم در حرم مطهر حضرت زینب (سلام الله علیها) بر اثر اصابت ترکش به آرزوی آسمانی اش رسید.

در نوشته‌ای که از اکبر بر جای مانده، آورده است: «دوست دارم پیکرم در کنار مزار شهدای گمنام دفن بشود.» اکنون مزار شهید شهریاری در قطعه 26 بهشت زهرا(س)، ردیف 72 و شماره 16 درست مابین دو شهید گمنام قرار دارد.

بخشی از دست نوشته شهید مدافع حرم اکبر شهریاری

باسمه تعالی
الهی و ربی من لی غیرک
خدایا خودت می دانی که غیر از تو کسی را ندارم و کسی نیست بجز تو که از درون و برون من آگاه باشد، لذا فقط از تو می خواهم که مرا هدایت کنی و همچنین یاریم کنی و در نهایت به سعادت واقعی برسانی که همان شهادت می باشد.

اکبر شهریاری
یکشنبه ۸۳/۱/۲۳
اربعین حسینی



 
مصاحبه ای دیده نشده از شهید امیدواری قبل از شهادت
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۱  کلمات کلیدی: ایثار

مصاحبه ای دیده نشده از شهید امیدواری قبل از شهادت

حسین امیدواری از جوانانِ بسیجی عضو «گردان فاتحین» بود که در زمستان سال ۱۳۹۴ شمسی، داوطلبانه به یگان های مدافع حرم بانوی مقاومت، حضرت زینب کبری { سلام الله علیها } در «سوریه» ملحق شد · وی در ۲۱ دی ماه همان سال، طی نبرد با «پیروان اسلام آمریکایی» در منطقه ی عملیاتی «خان طومان» بال در بال ملائک گشود ·
آن چه پیش رو دارید، لحظاتی است کوتاهی { کوتاه } از آخرین روزهای او



 
ورود پیکر مطهر 60شهید دفاع مقدس به کشور
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه استان‌های باشگاه خبرنگاران جوان؛ فرمانده کمیته جستجوی مفقودان ستاد کل نیروهای مسلح در خوزستان گفت: پیکر مطهر 60 شهید دوران دفاع مقدس که اخیراً در مناطق عملیاتی جنوب عراق کشف شده‌اند، فردا از طریق آبراه دریایی اروندرود وارد میهن اسلامی خواهند شد.

سرهنگ عشقی افزود: طبق برنامه‌ریزی‌های انجام شده پیکرهای مطهر شهدا از طریق شناور جمهوری اسلامی ایران از بندر بصره پس از طی مسیر دریایی اروند رود از اسکله مسافری بندر آبادان وارد میهن اسلامی می‌شوند و مورد استقبال مردم شریف آبادان قرار خواهند گرفت.

وی خاطرنشان کرد: آئین وداع با شهدا نیز فردا در مصلی نماز جمعه آبادان برگزار و پس از آن پیکر شهدا به مرکز استان انتقال داده می شود.


 
«مصطفی رشیدپور» به جمع شهدای مدافع حرم پیوست+عکس
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، مصطفی رشیدپور از رزمندگان هشت سال جنگ تحمیلی بود که مدتی پیش حین مبارزه با تروریست های تکفیری و دفاع از حرم حضرت زینب(س) مجروح شد.

وی پس از تحمل روزها درد ناشی از این جراحات سر انجام به آرزوی دیرینه خود رسید و در اهواز بر اثر همین مجروحیت به جمع یاران شهیدش پیوست.

 


 
دیدار خانواده جانباز شهید رجب محمدزاده با رهبر معظم انقلاب
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری، خانواده جانباز شهید حاج رجب محمدزاده پیش از ظهر امروز (یکشنبه) با حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند و مورد تفقّد ایشان قرار گرفتند.

خبرگزاری فارس: دیدار خانواده جانباز شهید رجب محمدزاده با رهبر معظم انقلاب
رهبر انقلاب اسلامی در این دیدار با تجلیل از مقام رفیع و رشک‌برانگیز شهید محمدزاده خاطرنشان کردند: در طول این سالها هر لحظه و ساعتی که این شهید عزیز درد و رنج ناشی از جانبازی را تحمل کرد، نزد خداوند متعال محفوظ و برخوردار از اجر و حسنه است و در نهایت نیز با فوز شهادت، تفضلات بی حد وحصر الهی شامل حال آن شهید بزرگوار شد.
حضرت آیت الله خامنه‌ای همچنین با تجلیل از روحیه بالا و فداکاری و صبر خانواده شهید محمدزاده به‌خصوص همسر شهید، افزودند: شما خانواده‌های شهدا مظهر انقلاب اسلامی هستید و ما با دیدن شما عزیزان، روحیه مضاعف می‌گیریم.
ایشان همچنین بر لزوم بیان و ترویج شرح حال و زندگی دشوار اما مقاوم مردان بزرگی همچون جانباز شهید محمدزاده تأکید کردند.
حاج رجب محمدزاده از جانبازان سرافراز (70 درصد) دفاع مقدس بود که در سال 1366 در منطقه هور عراق بر اثر اصابت خمپاره از ناحیه سر و صورت به درجه جانبازی نائل شد و در فروردین سال 94 در جریان تشرف رهبر انقلاب اسلامی به حرم مطهر رضوی(ع) نیز با حضرت آیت الله خامنه‌ای دیدار کرده و مورد تفقد ایشان قرار گرفته بود.


 
عکس/ تشییع پیکر پاک شهید مدافع حرم در شیراز
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٩  کلمات کلیدی: ایثار
شهید مدافع حرم "سلام اکبری" صبح پنجشنبه بیست و هشتم مرداد با حضور مسئولان شهری و خیل عظیم شهروندان از حرم مطهر سید علاالدین حسین (ع) تا دارالرحمه شهر شیراز تشییع و به خاک سپرده شد. وی که 18 سال سن داشت، از تیپ فاطمیون بود که به صورت داوطلبانه برای دفاع از حرم مطهر حضرت زینب (س) از استان فارس به سوریه عازم شده بود.

 
رزمنده مدافع حرم از شهرستان جهرم آسمانی شد+عکس
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٩  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، علیرضا صحرائیان در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم در جهرم با تایید خبر شهادت رزمنده مدافع حرم اهل‌بیت(ع) اظهارداشت: علی نظری از رزمندگان تیپ‌ المهدی(عج) جهرم به خیل همرزمان شهیدش پیوست.

صحرائیان افزود: این شهید والامقام که از اهالی بخش کردیان شهرستان جهرم است در درگیری با تکفیری‌ها در حومه شهر حلب سوریه به مقام رفیع شهادت نائل شد.
 
رزمنده مدافع حرم از شهرستان جهرم آسمانی شد 

وی بیان کرد: پیکر شهید نظری در روزهای آینده تشییع و با استقبال پرشور مردم جهرم به خاک می‌آرامد.

شهرستان جهرم 6 شهید مدافع حرم را تقدیم آستان حضرت زینب(س) کرده است.
منبع: تسنیم

 
فرشته نجات پیکر شهید " سردار سیاح " از چنگال تروریست‌های سوریه که بود؟
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش خبرنگار دفاعی امنیتی گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران جوان؛ " محمد حسین سلمان الربیعی " فرمانده یگان پیشرو مقاومت اسلامی نُجَباء که در سوریه به "حمودی دیاله" لقب داشت؛ روز چهارشنبه 13 مردادماه در جریان عملیات محاصره تروریست‌های تکفیری در حلب به فیض رفیع شهادت نایل آمد، وی درحالی در حومه حلب به شهادت رسید که مورد آماج حملات خمپاره‌ای و موشکی قرار گرفته بود.

فرشته نجات پیکر شهید


در پی شهادت این رزمنده غیور عراقی، یکى از فرماندهان میدانى مقاومت اسلامی نُجَباء در وصف وی اظهار داشت: حمودی دیاله بیش از هر چیز به شجاعت شهرت یافته بود و در جنگ‌های خیابانی و در زمانی که پیکر شهدا و یا مجروحان در محاصره تروریست‌ها قرار می‌گرفت؛ فوراً خود را به محل می‌رساند.

" ابو مریم " افزود: "حرش" خان طومان در دى ماه ١٣٩۴ صحنه درگیری میان رزمندگان نُجَباء و عناصر گروه تروریستى جبهة النصرة شده بود که چند پاسدار ایرانی نیز در میان ما بودند. تروریست‎ها ما را با موشک تاو هدف قرار دادند که در نتیجه آن سه نفر شهید و شماری دیگر مجروح شدند.

وی گفت: مجروحان خود را به سختی به عقب کشیدند و پیکر مطهر آن سه شهید در خط ماند و کم کم حلقه محاصره تروریست‌ها به دور پیکر شهدا درحال تنگ‌تر شدن بود.

این فرمانده میدانى مقاومت اسلامی نُجَباء با بیان اینکه "طی تماس بی‌سیمی مستشاران ایرانی با ما، پیشروی هر رزمنده به جلو را به دلیل هدف گرفتن مجدد توسط موشک کورنت ممنوع کردند"؛ خاطرنشان ساخت: فوراً دستور مستشاران ایرانی را به رزمندگان و فرماندهان دسته، گروهان و گردان اعلام کردم و به آنان قول برگرداندن پیکر شهدا در زمانی مناسب‌تر را دادم.

ابو مریم ادامه داد: در همین حین، حمودی دیاله از میان جمع برخاست و گفت "من به حرف هیچکس گوش نخواهم داد، پیکر شهدا در نزدیکی حلقه محاصره دشمن است و من نمی‌توانم نظاره‌گر این صحنه باشم".

وی با تاکید بر روحیه دلاورمردی این شهید عراقی ابراز داشت: حمودی دیاله خودرویی را روشن کرد و در عرض کمتر از ١۵ دقیقه درحالی که چهره‌ای اشکبار به پهنای صورت داشت؛ با پیکرهاى سردار شهید " سیاح طاهرى " فرمانده فقید هشت سال دفاع مقدس و جبهه سوریه، شهید " محمد کامران " پاسدار ایرانی مدافع حرم و شهید " شیخ مالک " مسئول فرهنگی حیدریون در سوریه، بازگشت.

این فرمانده میدانى مقاومت اسلامی نُجَباء با بیان اینکه جبهه مقاومت مملو از شیرمردانی همچو حمودی دیاله است، تصریح کرد: فرهنگ شهادت اولین درسی است که مدافعان حریم آل الله به ما می‌آموزند و دشمن بداند که سربازان حضرت زینب و حضرت رقیه سلام الله علیهما حتی اگر خون شهدا به زانوها برسد، این سرزمین را ترک نخواهند کرد.


 
نامه مادر شهید مدافع حرم به فرزندش +عکس
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، پاسدار شهید «قدیر سرلک» متولد 13 شهریور سال 63 از شهدای مدافع حرم حضرت زینب(س) است که به صورت داوطلبانه به سوریه رفت و در 13 آبان سال 94 در نبرد با تروریست‌های‌ تکفیری داعش در تل اذان در حومه حلب  به فیض شهادت نائل شد.مادر شهید مدافع حرم«قدیر سرلک» زمانی که فرزندش در سال82 جذب سپاه شد و مدتی طولانی برای طی کردن دوره آموزش نظامی به تبریز رفته بود, از دوری فراغ فرزندش نامه‌ای به وی می نویسد:

بسمه تعالی

خدمت پسر عزیزم قدیر دلم برای تو تنگ شده به بلندی آسمان و به پهنی دنیا از خدای متعال می‌خواهم که هرجایی هستی زیر پناهش باشی و خدا را شکر می‌گویم که به آرزویم رسیدم. امیدوارم که سرباز امام زمان باشی و به مردم کشورت خدمت کنی و گوش به فرمان رهبرت باشی.قربانت مادر.در زیر این نامه خواهر شهید سرلک نوشته این شاهکار که بدستت می‌رسد حاصل دسترنجmum است. مواظب خودت باش. هوا سرد لباس گرم بپوش. راستی قدیر 3 روز روزه قضا داری حتما قبل از ماه رمضان بگیر.
 
نامه مادر شهید مدافع حرم به فرزندش +عکس

در صفحه دیگر این نامه خواهر شهید سرلک می نویسد: ای نامه که می‌روی به سویش از جانب من ببوس رویش

با عرض سلام خدمت داشم آقا داشم خان داشم امیدوارم که حالت خوب باشد. قدیر جان مواظب خودت باش هوا سرد است خودت را بپوشان درست را هم بخوان. به ما هم یک سری بزن دلمان برایت تنگ شده است. زود زود به ما زنگ بزن چون بعضی از اوقان نمی شود زنگ بزنیم حتما به ما زنگ بزنی یادت نرود. به امید دیدار.قدیرجان حنای حضرت علی‌اکبر را کف دستت بزن برای جشن داخل پایگاه است حتما بزن مامان گفت. خدا نگهدار
 
نامه مادر شهید مدافع حرم به فرزندش +عکس 
منبع: تسنیم

 
بازنشر/گفت‌و‌گو با همسر و فرزند حاج رجب محمدزاده؛
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٥  کلمات کلیدی: ایثار

«حاج رجب» هر روز شهید می‌شود

سرویس جهاد و مقاومت مشرق - ظهر امروز حاج رجب محمد‌زاده جانباز هشت سال دفاع مقدس علیرغم تلاش پزشکان در بیمارستان رضوی مشهد به علت ایست قلبی و تنفسی به جمع یاران شهیدش پیوست. به همین مناسبت، گفتگویی با خانواده این جانباز شهید را که پیش‌تر منتشرشده بود؛ تقدیم می‌کنیم.

«حاج رجب» هر روز شهید می‌شود

آن زمان حاج رجب 46 سال داشت، مردی که این روزها کمتر کسی او را به عنوان یک «جانباز» می‌شناسد و خبر از حماسه‌سرایی‌هایش در طول دوران دفاع مقدس دارد. مردی که هر روز چند باری شهید می‌شود و هر بار نگرانی و دلهره تنها حاصل همراهی همسرش شیوا زرندی است. زنی که از سال‌های آشنایی و تنها شر‌ط ازدواج و جانبازی همراه همیشگی‌اش برایمان سخن گفت. آنچه در پی می‌آید واگویه‌های همسر و فرزند این جانباز صبور و مقاوم خطه خراسان است.

خانم زرندی‌! از نحوه آشنا‌یی‌تان با جانباز رجب محمد‌زاده برایمان بگویید‌.

20 سالم بود که با حاج رجب آشنا شدم. با هم نسبت فامیلی داشتیم. برادرشوهر خواهرم بودند. واسطه ازدواج ما هم خواهرمان بود. مهریه‌ام 7 هزارتومان تعیین شد. حاصل زندگی ما چهار پسر و دو دختر است.


«حاج رجب» هر روز شهید می‌شود


از روزهای مجاهدت و اعزام به جبهه ایشان برایمان بگویید.

همسرم متولد 1317 است. سال 1363 یعنی زمانی که 46 سال داشت راهی جبهه شد. ایشان داوطلبانه به منطقه اعزام شد و الان 76 سال سن دارد. همسرم پنج مرحله به جبهه اعزام شد که نهایتاً در 24/7 /66 در منطقه ماووت عراق صورتش مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و فک، بینی و چشم ایشان متلاشی شد. همچنین به مغزش هم آسیب وارد شد به طوری که اکنون جانباز 75 درصد است. ایشان نیروی تیپ ویژه شهدا و تیپ 21 امام رضا(ع)‌ بودند. مسئولیتشان هم در جبهه تک تیرانداز و خمپاره زن بود. همسرم جزو نیروهای پدافندی بود و حتی در پشت جبهه هم فعالیت می‌کرد. چهار سال قبل از اعزام هم در جهاد سازندگی فعالیت داشت.

از نبودن‌های همسرتان برایمان بگویید.

نبودن‌های حاج آقا برای من که چند فرزند داشتم سخت بود. هزینه‌های زندگی‌مان هم بالا بود و مشکلات زیادی بر سر راه زندگی قرار داشت. نه تنها من، بلکه همه همسران و مادرانی که فرزندان و سرپرست خانواده را راهی جنگ و جهاد کرده بودند این مشکلات را داشتند. جهاد ما هم در همین بود که به تنهایی‌ها غلبه کنیم تا ما هم سهمی در مجاهدت‌هایشان داشته باشیم.

چطور متوجه وضعیت خاص مجروحیت همسرتان شدید؟ واکنش‌تان چه بود؟

فقط شنیده بودیم ایشان مجروح شده است. 20 روزی در بیمارستان تبریز بستری بود. وقتی کادر پزشکی متوجه شده بودند که ایشان هوش ندارد، به بیمارستان فاطمه زهرا(س)‌تهران انتقالش دادند. بعد به ما اطلاع دادند. چیزی از صورتش مشخص نبود. از دست و پا، ایشان را شناختیم. ابتدا برایم مشکل بود که حاج آقا را در آن وضعیت ببینم اما به خدا توکل کردم. ما با خدا معامله کردیم. خودم خیلی ناراحت بود‌م و می‌گفتم خدایا ‌ای کاش یک دستش یا پایش آسیب می‌دید، آن روزها زیاد گریه می‌کردم. تا اینکه خواب رهبر را دیدم و آرام شدم.

از خوابی که دیدید و آرامتان کرد برایمان بگویید.

آن موقع بچه‌ها می‌رفتند و حاج آقا را می‌دیدند خیلی برایشان سخت بود. خیلی به روحیه‌شان لطمه می‌خورد. بچه‌ها آن زمان معنای جبهه و جنگ را نمی‌دانستند و متاثر می‌شدند. اما من سعی می‌کردم شرایط خانه، بچه‌ها وحاج آقا را کنترل کنم. یک پایم تهران پیش حاج آقا بود و یک پایم خانه. آن زمان دو تا از بچه‌ها مدرسه می‌رفتند. تا اینکه خواب رهبر را دیدم. ایشان را بالای یک بلندی چون معراج شهدای مشهد در کوه سنگی دیدم. مادر یکی از شهدای همرزم حاج آقا هم بودند. ایشان فرمودند اجر حاج آقا در این جانبازی بالاست. دست ما را گرفتند و به بالا بردند و گفتند: اجر شما در این همراهی، مجاهدت و صبوری چون اجر این مادر شهید بزرگوار است. صبح که بیدار شدم گفتم: خدایا دیگر ناراحتی و گریه نمی‌کنم. خدا هم اینطور به من صبر داد. الان 27 سال است که در همین وضعیت در کنار ایشان زندگی می‌کنم.

از زندگی با همسر جانبازتان بگویید. روزگارتان چگونه می‌گذرد؟

همانطور که می‌دانید در مشکلات زندگی مرد و زن کنارهم هستند. تکیه‌گاه همدیگر هستند. ستون اصلی خانه مرد است، اگر ستون اصلی خانه نباشد، مشکلات زندگی به زن فشار می‌آورد. خدا را شکر بچه‌ها را سروسامان دادم. سخت بود اما بحمدالله همه آنها سر خانه و زندگی خودشان هستند. مشکلات خاص خودشان را داشتند اما لطف خدا همیشه همراه ما بود و سر و سامان گرفتند. این سال‌ها به من ثابت کرد که نباید زیر بار مشکلات و دشواری‌های زندگی شانه خالی کرد اگر تحمل و صبوری نکنیم که آشیانه خانواده سر پا نمی‌ماند.

وقتی همراه حاج آقا هستید نگاه دیگران آزارتان نمی‌دهد؟

مهمان که به خانه می‌‌آید همه از اقوام و فامیل هستند و از قبل مجروحیت با حاج آقا آشنا هستند و مشکلی نداریم. اما زمانی که من با حاج آقا چند مرتبه بیرون رفتم، نزدیک بود با چند نفر درگیر شوم. اما معمولا بچه‌ها حاج آقا را بیرون می‌برند. حرم و. . . از همان ابتدا هم من مقداری روی ظاهر همسرم حساس بودم. من به زیبایی اهمیت می‌دادم.

نمی‌گفتم دارا باشد، می‌گفتم: زیبا باشد. البته قبل از اینکه خبر مجروحیت حاج آقا را به من بدهند من در خواب دیدم که در حیاط نشسته‌ام، پدر و مادرم می‌خواستند بروند مکه که یک تابوت شهید مقابل من گذاشتند و گفتند پیکر حاج رجب است. یک‌بار هم خواب دیدم که در اتاق کنار سماور نشسته‌ام، حاج آقا اینقدر قشنگ و نورانی شده بود که چهره‌اش مشخص بود. گفتم حاج آقا چقدر قشنگ شده‌اید. ایشان گفتند: واقعاً قشنگ شدم. صبح خواب را برای مادرم تعریف کردم. ایشان گفت: «صدقه بدهید. بعد از چهار روز خبر مجروحیت حاج آقا را آوردند. در بیمارستان وقتی صورت حاج آقا را دیدم گفتم این چهره زیبایی حاج آقا بود. حاج آقا هر لحظه در زندگی شهید می‌شود. همسرم بینی و حنجره ندارد. به سختی نفس می‌کشد. 30 درصد سلامتی دارد و عمل قلب هم انجام داده‌ است. نمی‌تواند بیرون برود و غذا بخورد، حتی نمی‌تواند با بچه‌ها سر سفره بنشیند. واقعاً سخت است و خجالت می‌کشد. به نظرمن این یعنی شهادت. تنها یک آرزو دارم و آن هم دیدار با رهبر است.


گفت‌وگو با محمد‌رضا محمدزاده فرزند جانباز

شما هم از وضعیت پدرتان بگویید.

وقتی پدرم به درجه جانبازی نائل آمد وضعیتش طوری بود که حتی پرستا‌رها هم سمتش نمی‌رفتند و احتمال شهادت ایشان را می‌دادند، تا اینکه به همت یکی از پزشکان به نام دکتر صفوی، اولین عمل روی پدرم انجام گرفت و پدرم زنده ماند. پدر در طول این 27 سال، 25 مرحله عمل جراحی کردند. از بازو و بدن پدرم گوشت جدا کردند و در نقاط دیگر بدنشان پیوند زدند. در نهایت یک پزشک فرانسوی پدرم را عمل کرد، اما استخوان‌هایی که برای صورت پدرم پیش بینی کرده بود پیوند نخورد و صورت پدرم هفت، هشت ماه عفونت داشت. اوضاع نابسامانی داشت و 18 ماه تهران بود. بعد از آن دیگر هیچ عملی روی صورتش انجام نشد.

از اولین بار‌ی که شما خودتان چهره پدر را دیدید، برایمان بگویید‌.

اولین بار که چهره پدرم را دیدم، واهمه‌ای نداشتم، آدم که از پدر خودش ترس ندارد، حتی اگر تکه‌تکه شود هم پدر آدم است. بر عکس کسانی که ایشان را می‌بینند و تعجب می‌کنند، اولین بار در بیمارستان تهران، دست پدر را گرفتم و با او صحبت کردم. صورتش بسته بود و از طریق نوشتن به من جواب می‌داد، آخر آن زمان، پدر قدرت تکلم هم نداشت.

از عکس‌العمل مردم برایمان بگویید، زمانی که پدرتان را می‌بینند چه واکنشی نشان می‌دهند؟

جانبازان اینگونه در جامعه مظلوم واقع شده‌اند. به ویژه افرادی که شرایطی نظیر شرایط پدرم را دارند بیشتر مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرند. از زمان جانبازی پدر 27 سالی می‌گذرد. عکس‌العمل مردم زمانی که پدر را می‌بینند متفاوت است. برخی گمان می‌کنند ایشان جذامی هستند و بر‌خی دیگر فکر می‌کنند، بر اثر سوختگی است، برخی هم گمان می‌کنند، پدرم بر اثر تصادف به این وضعیت دچار شده است. کمتر کسی است که حدس بزند پدرم جانباز جنگ تحمیلی است و متأسفانه صدا و سیما و رسانه‌ها در این مدت خیلی کم روی جانبازانی نظیر پدر من کار کرده‌اند.

منبع : روزنامه جوان / صغری خیل فرهنگ


 
تولیت آستان قدس رضوی در دیدار با خانواده جانباز شهید حاج رجب:
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٥  کلمات کلیدی: ایثار

شهید محمدزاده اسوه مقاومت و ایستادگی بود/

 

صدق و صفای شهید محمدزاده در چهره نورانی‌اش نمایان بود

به گزارش خبرگزاری فارس از مشهد، حجت‌الاسلام‌والمسلمین سید ابراهیم رئیسی در آخرین ساعت روز پنج‌شنبه با حضور در منزل شهید حاج رجب محمدزاده خانواده این جانباز بسیجی دفاع مقدس را مورد تفقد قرارداد.

خبرگزاری فارس: شهید محمدزاده اسوه مقاومت و ایستادگی بود/ صدق و صفای شهید محمدزاده در چهره نورانی‌اش نمایان بود

وی در این دیدار با آرزوی صبر برای بازماندگان دعا کردند حاج رجب با شهدای کربلا محشور باشد و برای زجری که در ایام جانبازی و معالجه کشیدند درجات ایشان در بهشت ارتقا پیدا کند.

تولیت آستان قدس رضوی گفت: برخی در میدان به شهادت می‌رسند و زجر و تحمل دوران جانبازی را ندارند ولی آن‌ها که همچون حاج رجب زجر و تحمل دوران جانبازی را داشتند زجر بزرگی برای خود و همسر و مادر و پدر و فرزند آن‌ها وجود داشته و می‌طلبید صبر و بردباری خاصی داشته باشید.

رئیسی با بیان اینکه پس از آشنایی با شهید و اطلاع از نحوه و میزان جانبازی او نسبت به حاج رجب ارادت بیشتری پیدا کردم، افزود: ایشان چهره مقاومی بود و سند ارزشمند انقلاب اسلامی و دفاع از ارزش‌ها و دین محسوب می‌شد که الحمدالله موردتوجه رهبری نظام و مردم هستند و الگوهای زنده برای جامعه هستند.

وی با تشکر از همه افرادی که کنار ایشان بودند، حرکت آن‌ها را زینب وار دانست که برای سلامتی او تلاش می‌کردند و افزود: خداوند زحمات شما را قبول کندان‌شاءالله.

خدمت به شهید محمدزاده خدمت به اسلام و نظام اسلامی بود/ ان‌شاءالله اجر مجاهدت از دستان زینب کبری به شما عنایت شود

عضو مجلس خبرگان رهبری با ذکر خاطره‌ای از مقام معظم رهبری درباره عزیمت ایشان از قم به مشهد برای خدمت به پدر، خطاب به فرزندان شهید تأکید کرد: همان‌طور که مقام معظم رهبری فرمودند «خدمت به پدر، ایشان را به این مقامات رسانده و الطاف بی‌کران الهی را برای او به همراه داشته است چراکه دل پدر را شاد کرده بود.»

رئیسی خدمت به این جانباز خاص و ویژه دفاع مقدس را خدمت به اسلام و نظام اسلامی توصیف و تصریح کرد: شهید رجب‌زاده از همه هستی‌اش برای دفاع از انقلاب و نظام گذشته بود و با شرایط ویژه جانبازی که داشت اسوه ایستادگی و مقاومت بود.

وی با اشاره به زحماتی که همسر شهید در پرستاری از ایشان در این 29 سال متحمل شدند، گفت: اجر همسران جانبازان اگر بیشتر از جانبازی نباشد به‌قدر جانبازی هست و اجر همسر شهید در نزد خداوند بسیار بالاست و کمتر از شهادت و جهاد و مجاهدت در راه خدا نیست و ان‌شاءلله خداوند اجر این مجاهدت را از دستان حضرت زینب کبری به شما عنایت کند.

فرزندان شهید پرچم‌دار دفاع از ارزش‌ها و انقلاب اسلامی باشند/ شرکت در مراسم تشییع شهید قدردانی از 30 سال جانبازی است

تولیت آستان قدس رضوی این شهید را آبرودار و آبرو دهنده به جوانان و مجاهدان توصیف کرد و خطاب به فرزندان شهید افزود: ان‌شاءالله تک‌تک شما برای دفاع از ارزش‌ها و انقلاب و جهاد فی سبیل الله پرچمی باشید و پرچم به دست فرزندان و نسل شما همچنان برافراشته بماند.

رئیسی با ذکر داستان شهادت یکی از یاران پیامبر که بعد از 80 روز جانبازی به درجه رفیع شهادت نائل شد، گفت: پیامبر در مراسم تشییع او فرمود «هشت هزار ملائکه در این مراسم شرکت داشتند» و مادر شهید از این مساله بسیار خوشنود شد؛ شما فرزندان نیز مادر را کانون دعای خود دانسته و او را قدر بدانید.

وی خطاب به فرزندان شهید تصریح کرد: شما سرمایه‌های بزرگ و پشتوانه ارزشمندی برای نظام هستید که باید پرچم‌دار دفاع از ارزش‌ها باشید و مسوولان باید نگاهشان در عمل به این پرچم و جانبازان و خانواده‌های آنها باشد و بدانند وارث خون‌های پاک شهدا و زجرهایی هستند که جانبازان و خانواده‌هایشان برای انقلاب تحمل کرده‌اند.

عضو مجلس خبرگان رهبری جانبازی شهید محمدزاده را سند صدق و صفای او در چهره نورانی‌اش دانست و تأکید کرد: بر همه مسوولان و مردم و جوانان واجب است که ببینند، بدانند و بشناسند که چه زجرهایی برای نظام و انقلاب کشیده شده و مسوولان خود را موظف به حراست از خون شهدا و جانبازی جانبازان بدانند و خداوند به ما توفیق دهد پاسدار خون شهدا باشیم.

رئیسی از همه مردم چه آن‌ها که در نماز جمعه شرکت می‌کنند و چه آن‌ها که توفیق حضور در نماز جمعه را ندارند خواست در مراسم تشییع این شهید بزرگوار شرکت کنند چراکه شرکت در این مراسم تعظیم شعائر و قدردانی از جانبازی است که 30 سال زجرکشیده و اگر این جانبازی نبود نظام امنیت و صلابت و اقتدار کنونی را نداشت.

وی تأکید کرد: شهدا متعلق به‌ کل نظام اسلامی و متعلق به آحاد مردم هستند و همه نسبت به حضور در مراسم تشییع این شهید و تجلیل از مقام جانبازی او احساس مسؤولیت کنند.



 
عکس/ تشییع پیکر شهید مدافع حرم در شهررضا
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٤  کلمات کلیدی: ایثار
پیکر ستوان سوم محمد مرادی نخستین شهید مدافع حرم شهرضا که در حلب سوریه به شهادت رسیده بود امروز با حضور گسترده اقشار مختلف مردم ومسئولان شهرستان در شهرضا تشییع و در گلزارشهدای امامزاده شاهرضا (ع) آرام گرفت.

 
فیلم/ لحظه وداع شهید مدافع حرم با فرزندش
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳  کلمات کلیدی: ایثار
در این ویدئو شاهد وداع شهید مهدی حیدری با فرزندش هستید.
 
00:00 00:59

 
عکس/ مخالف‌خوانی یک مدافع حرم
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۸  کلمات کلیدی: ایثار

گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهید امیرعلی محمدیان از مدافعان حرمی بود که دی ماه 1394 در سوریه به شهادت رسید و اوایل سال جاری خبر شهادت او تأیید شد. او که از خادمان شهدا در مناطق جنگی و اردوی راهیان نور بود در نمایش های تعزیه، مخالف خوانی می کرد و نقش شمر را داشت.

عکس/ مخالف‌خوانی یک مدافع حرم

عکس/ مخالف‌خوانی یک مدافع حرم


 
طواف همسر و فرزند شهید مدافع حرم+عکس و فیلم
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱  کلمات کلیدی: ایثار

گروه بین الملل مشرق- روز گذشته پیکر مطهر شهید مدافع حرم "سید اسحاق موسوی" از لشگر سرافراز و خط شکسن فاطمیون پس از یکسال به ایران بازگردانده و به خانواده محترم ایشان تحویل شد.

 
00:00 00:47
بنابر این گزارش، شب گذشته پیکر این شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) پس از ورود به تهران به معراج شهدای این شهر منتقل شده و به خانواده وی تحویل گردید. شهید سید اسحاق موسوی سال گذشته در جریان عملیات آزادسازی منطقه بصری الحریر از اشغال ائتلاف گروه های القاعده و ارتش آزاد به کاروان شهدای امام حسین (ع) پیوسته و پیکرش در گروگان آنها قرار داشت. از این شهید یک فرزند بیادگار مانده است. طی ماه های اخیر در جریان تبادل میان دولت سوریه و تروریستها پیکر ده ها شهید مدافع حرم از تروریستها بازپس گرفته شده است.
طواف همسر و فرزند شهید مدافع حرم+عکس و فیلم

 
شهدای صابرین خیلی زود فراموش شدند
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٦  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش فرهنگ نیوز؛ همکلامی‌مان با مریم یوسفی همسر شهید کمیل صفری‌تبار از گله‌هایش آغاز شد. او از زندگی‌اش برایمان گفت. از مسیری که پس از ازدواج با کمیل صفری‌تبار پیش رویش قرارگرفت و از شیرینی‌های زندگی کوتاه و چند ماهه‌اش. . .  مریم یوسفی اما از مسئولان فرهنگی کشور و از مسئولان یگان صابرین برای بی‌توجهی به خانواده شهدای این یگان گلایه‌های بسیاری داشت و شرط گفت و گویش با ما را هم طرح این گلایه‌ها عنوان کرد.

شهدای صابرین خیلی زود فراموش شدند

همسر شهید می‌گوید شهدای یگان ویژه صابرین قبل از اینکه معرفی بشوند از اذهان پاک شدند. آنچه در پی می‌آید روایتی است خواندنی از زندگی تا شهادت کمیل (مصطفی) صفری‌تبار به روایت همسرش مریم یوسفی.

کمی از خودتان و شهید بگویید. زمان شهادت همسرتان چند سال داشتید؟

من متولد اول شهریور ماه سال 1372 در استان مازندران، شهرستان فریدونکنار و روستای بیشه‌سر هستم. همسر شهیدم ستوان یکم پاسدار مصطفی(کمیل) صفری‌تبار متولد 1367 از یگان ویژه صابرین بود که 13 شهریور سال 90 در آذربایجان غربی منطقه سردشت ارتفاعات جاسوسان در عملیاتی برای بیرون راندن گروهک تروریستی پژاک به همراه 11 همرزمش به شهادت رسید. سال 90 که ایشان به شهادت رسید. من 18 سال داشتم و در بین همسران شهید یگان صابرین سن من از همه کمتر بود.
 

زندگی با یک رزمنده که شهادت در تقدیرش بود چه تحولی در زندگی‌تان ایجاد کرد؟

زمانی که من مجرد بودم وضع حجاب و ظاهرم کامل نبود! ولی دوست داشتم زمانی که خواستم ازدواج کنم با کسی ازدواج کنم که کمکم کند تا بتوانم حجابم را خیلی کامل‌تر کنم. من با ازدواج با کمیل تغییر کردم. زمانی که عقد کردیم همان شب چادر سرم گرفتم و تغییر در زندگی‌ام را با کمک کمیل انجام دادم. شدم همانطوری که او می‌خواست و البته خودم هم دوست داشتم که تغییر کنم. بعد از آن احساس خوبی داشتم. انگار که سبک شده‌ام. خیلی با کمیل خوشبخت بودم خیلی.
 

گفتید که از نظر حجاب خیلی کامل نبودید، پس چطور حاضر به ازدواج با یک پاسدار شدید؟

عرض کردم که من هم دوست داشتم بعد از ازدواج در روش زندگی‌ام تغییر ایجاد کنم. منتها خیلی جالب بود که همسرم هم دوست داشت با کسی ازدواج کند که خودش روی حجاب و اعتقادات او کار کند. بنابراین از طریق یکی از دوستان خانوادگی‌ام که با خانواده کمیل هم آشنایی داشت به هم معرفی شدیم. کمیل هم با خانواده‌اش در مورد من صحبت کرده بود. اما آنها ابتدا مخالفت کرده و می‌ترسیدند که شاید من دوباره به وضعیت سابقم برگردم، ولی همسرم به خانواده‌اش گفته بود در مرحله اول که نمی‌خواهیم عقد کنیم! برویم دختر خانم و خانواده‌اش را ببینیم که چطور هستند. این خانم شرایطی را که من می‌خواهم دارد. بعد از تحقیقات به خواستگاری آمدند و ماجرای خواستگاری چهار بار اتفاق افتاد.
 

نگران انتخابتان نبودید؟ اینکه شک کنید آیا بتوانید با ایشان همراه شوید و همسنگر خوبی برایش باشید؟

راستش دو دل بودم که می‌توانم تا آخرش بروم؟ می‌توانم سختی کارش را بپذیرم؟ آیا حجابم تا آخر پابرجا است؟ وقتی قرار شد با هم صحبت کنیم، آقا کمیل یک لیست بلند بالا از جیبشان در آورد و توی دلش داشت می‌خندید! گفتم ببخشید این چیه؟ گفت: در خواستگاری اول دختر تمام شرط و شروطش را می‌گوید اما ابتدا بگذارید من شرط‌هایم را بگویم! کمیل ابتدا از دوری از خانواده و زندگی در تهران گفت. از مأموریت‌های گاه و بیگاهش و اینکه ممکن است از مأموریت‌هایی که می‌روم سالم برنگردد.  گفتم یعنی چی!؟ گفت: ببینید من آرزوهای خیلی زیادی در زندگی دارم که بزرگ‌ترین و بهترین آن شهادت است، شما مشکلی ندارید!؟ در دلم گفتم چه می‌گوید! شهید و شهادت برای حدوداً 30 سال پیش بود. الان دیگر شهید و شهادت چیست؟ دوباره پرسید مشکلی ندارید!؟ گفتم نه! گفت واقعاً!؟ گفتم بله، من مشکلی ندارم.
 

پس می‌دانستید با کسی ازدواج می‌کنید که آرزوی شهادت دارد؟

بله سر سفره عقد وقتی خطبه عقد خوانده می‌شد، کمیل دست به دعا داشت و زیر لب زمزمه می‌کرد. بعد عقد که مهمان‌ها آمدند برای تبریک گفتن، کمیل به یکی از فامیل‌هایمان گفت: دعا می‌کردم که شهید بشوم ان شاءالله. آن روز کمیل خیلی خوشحال بود. من هم همین طور. انگار تمامی محبت‌های دنیا به دل من و همسرم نشسته بود.
 

چه ویژگی‌های اخلاقی‌ای در وجود همسرتان شما را به اعتقاداتش نزدیک کرد؟

همسرم بسیار مهربان و دلسوز بود. همیشه وقتی می‌خواست فیلم یا عکس شهدا را ببیند، من را می‌نشاند کنارش و با هم نگاه می‌کردیم. به قول خودش می‌خواست من را آماده کند. همیشه از شهادت حرف می‌زد. وقتی گریه می‌کردم بغض می‌کرد و اشک در چشم‌هایش جمع می‌شد. می‌گفت آن قدر بهت علاقه دارم که مطمئنم زیاد پیشت نمی‌مانم. همسرم خیلی بامحبت بود مثل یک مادری که از بچه‌اش مراقبت می‌کند از من مراقبت می‌کرد.  به خاطر همین هروقت دلم می‌شکند و گریه می‌کنم عطرش را احساس می‌کنم و شب خوابش را می‌بینم. وقتی گله می‌کنم که چرا نیستی می‌گوید، من درتمام شرایط کنارت هستم و تنهایت نمی‌گذارم. کمیلم شهید شد اما بیشتر از هرموقعی کنارم است.
 
کمیل دائماً در رابطه با مصیبت‌های اهل بیت برایم حرف می‌زد. بسیار درباره حضرت زهرا(س) صحبت می‌کرد و ارادت عجیبی به ایشان داشت. هر وقت در مورد حضرت زهرا حرف می‌زد نمی‌توانست جلوی گریه‌اش را بگیرد.
 

چه چیزی در همسرتان بود که بیشتر از همه شما را مجذوب کرد؟

شاید همه ما واجبات دینی و محرمات آن را بشناسیم، اما دقت در جزئیات دین و اهتمام به خداخواهی یکی از خصلت‌های شهید صفری‌تبار بود. بسیار مقید به امر به معروف و نهی ازمنکر بود. از خصلت‌های شهید قرب ایشان به شهدا به ویژه شهدای گمنام بود. عاشق کارش بود و هیچ وقت از کارش در سپاه خسته نمی‌شد. نمازهای مصطفی همیشه اول وقت بود. حتی اگر در بدترین موقعیت بود سریع خودش را به نماز اول وقت می‌رساند و مرا هم همیشه به نماز اول وقت، خواندن قرآن و زیارت عاشورا تشویق می‌کرد.
 

چه مدت با هم زندگی کردید؟

من و کمیل بهمن ماه سال 1389 با هم ازدواج کردیم. من آن زمان 17 سال داشتم. ما هفت ماه با هم ازدواج کردیم ولی به اندازه هفت سال خاطره داریم. شاید زوج‌هایی که چندین سال با هم زندگی کرده‌اند انقدر از هم ندانند.  کمیل به من می‌گفت دلم خیلی برایت می‌سوزد من باید چه کار کنم که از شرمندگی‌ات دربیایم. دوران عقد باید پیش هم باشیم ولی من همه‌اش ازت دورم. مدام به من می‌گفت عزیزم روزی من شهید می‌شوم و تو مشکلات زیادی در پیش داری ولی توکلت به خدا باشد و من هم همیشه پشتت هستم.
 

فکر می‌کردید روزی همسر شهید بشوید؟

هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که یک روزی همسر شهید بشوم. من 18 سال داشتم که همسر شهید شدم.  مسیر زندگی‌ام با کمیل عوض شده بود. همراهی با ایشان از همه لحاظ من را تغییر داده بود. عقیده‌ام شده بود عقیده کمیل. همه چیزم شده بود کمیل. من با کمیل به خدا نزدیک‌تر شدم.  هیچوقت فکرش را نمی‌کردم که یک روزی به شهادت برسد. شهادت حقش بود ولی من با اینکه کمیلم مدام از شهادت با من حرف می‌زد و فیلم‌های شهدا را  برایم می‌گذاشت بازهم آمادگی‌اش را نداشتم. بسیار به هم وابسته بودیم. یک بار گفت عزیزم من را به خودت بیشتر وابسته کن تا زمانی که می‌خواهم شهید بشوم و از تو و عشقمان دل ببرم، ثواب بیشتری کنیم و اینطور هم شد.
 

خبر شهادتشان را چطور شنیدید؟

من و کمیل شب تولدم از هم جدا شدیم و او برای مأموریت رفت. روز قبل از شهادتش من دلشوره عجیبی داشتم. فکر می‌کردم می‌خواهد اتفاق بدی بیفتد، حال عجیبی داشتم. . . از خانه پدر همسرم با من تماس گرفتند و گفتند مریم میایی خانه‌مان؟ گفتم کمیل آمده؟ گفتند نه قرار است که بیاید. . . وقتی وارد حیاط شدم. . . یازهرا. . . چه قیامتی بود. . . همانجا پاهایم شل شد و به زور خودم را انداختم روی پله. میلرزیدم و گریه می‌کردم.  همه بستگان می‌دانستند، کمیل شهید شده ولی جرئت گفتنش را به من نداشتند، به من گفته بودند که مجروح شده است. رفتم در حیاط دیدم یکی پدرم را بغل کرده و شدیداً گریه می‌کنند. گفتم چرا دارید گریه می‌کنید؟؟؟مگر کمیل کتفش تیر نخورده؟؟؟ گفتند برای همین داریم گریه می‌کنیم...  یکی از اعضای خانواده به همسر همکار کمیل زنگ زد بعد رو به من کرد و گفت دیگر دعا نکن، کمیل شهید شد. . . به آرزویش رسید. دیگر نفهمیدم چه شد. کمرم شکست.
 

از نحوه شهادتشان خبر دارید؟

در سحرگاه 13 شهریور سال 90 در کردستان منطقه سردشت در ارتفاعات جاسوسان بچه‌های یگان صابرین با گروهک منافق پژاک درگیر می‌شوند. همرزم و دوست کمیل، شهید محرابی پناه تیرمی‌خورد. وقتی کمیل برای کمک و عقب کشیدن دوستش می‌رود، خمپاره‌ای در کنار این دو اصابت می‌کند و هردوی آنها آسمانی می‌شوند. بیشتر اوقات که خواب کمیل را می‌بینم شهید محمد محرابی هم همراه کمیل است. این دو شهید با هم عقد اخوت بسته بودند که در صورت شهادت یکی از آنها دیگری شفاعت کند که هر دو شهید شدند و شفیع هم.  گروهک پژاک نمی‌گذاشت بچه‌ها جنازه‌ها را برگردانند و با انداختن خمپاره از عقب بردن جنازه‌ها جلوگیری می‌کردند. در نهایت پیکرها تبادل شدند. البته گروهک پژاک تسلیم شد و با خفت از خاک ایران بیرون رفت و کشته و تلفات زیادی داد.
 

در پایان اگر صحبت خاصی دارید بفرمایید.

کلام آخر من بسیار تلخ است و اصل همکلامی من با شما در همین سطور خلاصه می‌شود و آنهم به گله از مسئولان بازمی‌گردد. متأسفانه قبل از اینکه شهدای یگان ویژه صابرین شناخته بشوند، فراموش شده و از یادها رفته‌اند.
 

برای شهدای یگان ویژه صابرین تبلیغ نمی‌شود. مسئولان چرا این شهدا را به بهانه مسائل امنیتی رسانه‌ای نمی‌کنند؟ چرا حرف مقام معظم رهبری را پشت گوش می‌اندازند؟!

مسئولان ما در مورد این شهدا خیلی کم‌کاری کردند. چه مسئولانی که در یگان ویژه صابرین خدمت می‌کنند و چه مسئولان فرهنگی کشور خون به دل ما کردند. چرا بین شهدا فرق می‌گذارید؟ تمامی شهدای ما عزیز هستند. تمامی شهدای ما راه، هدف و نیتشان یکی بوده، مقصدشان یکی بوده. پس چرا این همه فرق؟
 

حدود پنج سال از شهادت همسرانمان می‌گذرد و هیچ دیداری با حضرت آقا نداشتیم و همیشه ما خانواده‌های شهدای یگان ویژه صابرین با حسرت به خانواده‌های شهدای دیگر که به ملاقات حضرت آقا می‌روند نگاه می‌کنیم. از زمان شهادت همسرم تا به این الان هیچ مسئولی از هیچ ارگانی به منزلمان سر نزدند و حالی از من نپرسیدند. در پایان ضمن تشکر از روزنامه «جوان» به خاطر توجهش و زنده نگه داشتن یاد شهدا باید بگویم شهدای یگان صابرین غریبانه جنگیدند وغریبانه شهید شدند و غریبانه هم تشییع شدند، اما این انصاف نیست که حتی همشهری‌های خود شهدا هم نمی‌دانند در سال 1390 ما در مرز‌هایمان در مبارزه با پژاک شهید داده‌ایم.

شعری برای همسرشهیدم
کمیل جان
فصلی گذشت و قصه ما برملا نبود
زخمی عمیق برقلب ما روا نبود
یادش بخیر ‌ای همسفر نیمه راه من
قلبم شکست اما شکستنش را صدا نبود
من ماندم و چشم انتظاری‌ام تا ابد
ایام با تو بودن این همه پرماجرا نبود
من ماندم و داغ جدایی و پرواز سرخ تو
با که بگویم غمم یکی دوتا نبود
دیگر بس است خداحافظ‌ ای تمام آرزوی من
رفتی ولی این همه درد سهم ما نبود
دیگر بس است خداحافظ‌ ای یار نیمه‌راه من
قصه ما که سخت‌تر از کرب و بلا نبود

منبع: روزنامه جوان

 
آخرین سفارش‌های یکی از شهدای خان طومان
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٠  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق شهید مدافع حرم علیرضا بُرِیری از شهدای لشکر عملیاتی 25 کربلا به همراه 12 تن دیگر از یارانش در روز 17 اردیبهشت ماه امسال در خان‌طومان سوریه به شهادت رسید که پیکرش در معرکه نبرد جا ماند.آخرین سفارش‌های یکی از شهدای خان طومان

وصیت‌نامه‌ای که شهید بُرِیری در سال 1393 آن را نوشته بود، در اختیار خانواده این شهید بود که برای نخستین‎بار از خبرگزاری فارس، شما را دعوت به خواندن آن می‌کنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) و آخرین حجت خدا بقیةالله فی ارضه و نایب بر حقش مقام معظم رهبری

سلام عرض می‌کنم خدمت پدر و مادر و همسرم، توصیه این حقیر به دوستان، خانواده و همسرم و فرزندم این است که قرآن بخوانید و نماز را در اول وقت آن ادا کنید، امید است که خداوند شما را جزو نمازگزاران قرار دهد.

از خدا بترسید و تقوا پیشه کنید، همواره در همه لحظات و در همه کارهای‌تان او را به‌یاد داشته باشید و بدانید که خداوند از رگ گردن هم به شما نزدیک‌تر است و در همه جا ناظر اعمال شماست.

فقط از خدا بترسید نه از خلق خدا به‌خاطر جایگاه شغلی و مادیات دنیا، یاور مظلومین باشید و به کسی ظلم نکنید.

توصیه من به خواهران دینی و مادرم و همسرم این است که حضرت زهرا(س) را الگو خود قرار دهند و حجاب خود را حفظ نمایند و در حفظ حجاب برتر یعنی چادر کوشا باشند و در ترویج آن کوتاهی نکنید.

این حقیر از شما می‌خواهم که در بدترین شرایط جامعه و روزگار همچون گذشتگان در روزها و زمان‌های گذشته بر اعتقادات خود استوار بمانید و بر بصیرت خود بیافزایید و اسیر ترفندها و حیله‌های دشمن نشوید و نسبت به خودتان مراقبت داشته باشید.

از شما می‌خواهم که طبق دستورات خدا که در قرآن کریم آمده عمل کنید و آن‌را سرلوحه زندگی‌تان قرار دهید.

همواره شهدا را به‌یاد داشته باشید و رهرو راه آنها باشید و همچون شهدا تابع محض ولایت فقیه باشید، مبادا از راه آن بزرگوار خارج شوید و او را تنها بگذارید و بدانید که او در زمان غیبت امام زمان (عج) ناخدای کشتی صراط مستقیم است و فراموش نکنید که امنیت این کشور را مدیون خون شهدا هستیم.

از پدر و مادر و همسرم می‌خواهم که فرزندم را مطابق آموزه‌های دینی تربیت کنند و می‌خواهم که حضرت زینب کبری(س) را الگوی خود قرار دهند و در مصیبت‌ها صبر پیشه کنند و از آزمایش الهی سربلند خارج شوید که خداوند صابران را دوست دارد.

افتخار این بنده است که منتصب به دو شهیدم، امیدوارم که شفاعت آنها شامل حال این حقیر شود.

این حقیر از پدر و مادر و همسرم درخواستی دارم و از آنها می‌خواهم که آن‌را به اجابت برسانند و آن این است که بعد از مرگم اعضا و جوارح مرا اهدا کنند تا با احیای زندگی در دیگران باری از گناهانم کم شود تا خداوند از من راضی شود.

امید است که خداوند شما را در این راه یاری کند و از گناهان ما در گذرد و ما را بیامرزد.

در پایان از همه دوستان، خویشان، پدر و مادر و همسرم عاجزانه طلب حلالیت دارم، امیدوارم که این حقیر را ببخشید.

ومن‌الله التوفیق

اللهم عجل الولیک الفرج

بنده ناچیز خداوند

این حقیر علیرضا بریری (فرزند حسین شماره شناسنامه 4653)

مورخ 8/12/1393 معادل هشتم جمادی الاول 1436 هجری قمری
منبع: فارس

 
تصاویر/ «تیموری» پای سفره مولایش نشست
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار
 به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، صبح امروز، پیکر شهید «احمد تیموری» بر دوش مردم شهیدپرور مشهد، تا حرم «ثامن الائمه(صلوات الله علیه)» تشییع شد.
«احمد تیموری» از رزمنده گان «لشکر فاطمیون» بود که چند روز قبل در نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» خلعت شهادت پوشید. جسم پاک این «مدافع حرم بانوی مقاومت»، پس از انتقال به «بهشت رضا» در کنار سایر شهدای دفاع از حرم زینبی، تا روز ظهور مولایش به امانت سپرده شد.
آن چه پیش رو دارید، روایتی است تصویری از تشییع پیکر آن شهید که اختصاصا در اختیار «گروه جهاد و مقاومت مشرق» قرار گرفته است.

روحمان با یادش شاد
هدیه به روح بلندپروازش صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 

 
شهادت در روز ششم؛
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء‌(ع) پیوست +تصاویر

سرویس جهاد و مقاومت مشرق - از بچه‌گی یادمان دادند دوری و دوستی، نمی‌دانم خالق این جمله کیست، چه کسی گفته دوری‌ها دوستی می‌آورد، دوری‌ها غم می آورد، درد و رنج، خستگی و دلتنگی می آورد، یک سال است که دورم، وسعت دوری‌ام به این دنیا و آن دنیا می‌رسد، من این دنیا، همسرم آن دنیا، در نگاه آدم‌ها یک سال است، آنها که عکس زیبای تو را میبینند و گاها شاید کمتر از یک سال، وقتی عکس سالگرد تو را می‌دیدند می‌گفتند چه زود گذشت، انگار همین دیروز بود که از این کوچه تشییع شد، اما برای من یک سال نه سالها نه، شاید یک قرن طول کشید، تمام این روزها را با قاب عکس زیبای کنار طاقچه اتاق صحبت کردم، گریه کردم و گفتم: ای مردم! باور کنید دوری‌ها دوستی نمی‌آورد. به همه بگویید این جمله را تغییر دهند و بگویند دوری‌ها خستگی به جان انسان می‌اندازد که با هیچ استراحتی از تنت در نمی‌آید. شادمانی و تحمل همه این سختی‌ها وقتی زیباست که می‌دانم همسرم در دسته عند ربهم یرزقون است.

شهید مدافع حرم حسن غفاری

حسن غفاری در روزهای نزدیک پائیز که درختان چادر هزار و یک رنگ بر سر می کنند در 25 شهریور سال 61 برای چند صباحی زندگی زیبا در این دنیا متولد شد. در روزهای سرد زمستان سال 85 پیوند آسمانی اش را با خانم فاطمه امینی بست و حاصل این ازدواج زیبا مهلا هفت ساله و علی کوچولو دو ساله است. خانم امینی برای مخاطبان فرهیخته مشرق گذری مختصر از خصوصیات اخلاقی شهید و روزهای زیبای زندگی اش با شهید می گوید.

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

حسن فردی بسیار رقیق القلب و با یک روحیه شاداب و فردی اجتماعی بود. در کارش بسیار جدی و پشت کار بسیاری داشت. در همه کارهایش توکل را سرلوحه کارش قرار می‌داد و توسل با اهل بیت حتما در آن کار موفق می‌شد. علاقه بسیار زیادی به مقام معظم رهبری داشتند و می گفتند باید در تمامی مسائل ببینیم آقا چه می‌گویند نه افراط داشته باشیم و نه تفریط، گوشمان باید به صحبت های آقا باشد. هیچ وقت صدای بلندش را نشنیدم، نماز شبش، زیارت عاشورا و نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد. پدر و مادر برایشان بسیار قابل احترام بود. هر کس به اندازه‌ای خوبی می‌کرد، حتما آن خوبی را چندین برابر جبران می‌کرد. بیسار دست و دلباز و مهمان دوست بود و ظاهری بسیار منظم و مرتب داشت.

شهید مدافع حرم حسن غفاری

در آغاز فصل عاشقی زندگی شهید هر کسی چیزی می‌گفت؛ یکی می‌گفت دویست سکه، و دیگری می‌گفت کم است. بزرگ مجلس گفت‌: مهریه را کی گرفته و کی داده، اما به دختر ارزش می دهد. در تمام این حرفها و چانه زنی‌های مهریه من همه حواسم به حسن بود، هر بار که صدای حضار مجلس بلند می‌شد و صدای دیگری بلند تر، حسن غمگین و غمگین‌تر می‌شد، و هر لحظه ناراحتی‌اش بیشتر می شد، تا اینکه صبرش سرآمد و به پدرم گفت‌: حاج آقا اجازه می‌دهید من با فاطمه خانم چند دقیقه خصوصی صحبت کنم، وقتی به اتاق رفتیم گفت‌: کالا که نمی‌خواهم بخرم که در قبالش بخواهم یک تعداد خاصی سکه بدهم، یک پیشنهاد می‌دهم، اگر شما هم راضی باشید، به حضار مجلس هم همان را می گوییم. نظرت با هفت سفر عشق: قم، مشهد، سوریه، کربلا، نجف، مکه، مدینه چیست؟ و هر تعداد سکه که خودت مشخص کنی.

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

از این پیشنهاد حسن خیلی خوشحال شدم، و همه سفرها را با هم رفتیم. آن روز که رفته بودیم آزمایش خون من رفتم آزمایش دادم و آمدم بیرون اما دیدم حسن هر بار که نوبتش می‌شود می رود آخر صف می‌ایستد، تعجب کرده بودم و جای خالی در ذهنم باز کردم و سوالش را نگه داشتم تا بعدها بپرسم، تا اینکه آخرین نفر رفت آزمایش داد، بعد از عقد یک روز گفتم‌: حسن چرا روز آزمایش آخرین نفر رفتی آزمایش دادی؟ گفت: در اتاق آقایون باز بود، و وقتی می‌خواستند خون بگیرند خانم‌ها نگاه می‌کردند، من نمی‌خواستم آستینم را پیش زن نامحرم بالا بزنم، رفتم آخر صف ایستادم تا بعد از من کسی نباشد و خانمی منتظر همسر آینده‌اش نباشد که بخواهد توی اتاق نگاه کند.

همیشه هر وقت می‌خواستیم از خیابان رد بشویم، طرفی می‌ایستاد که ماشین‌ها می‌آمدند که نکند برای من اتفاقی بیفتد، گاهی اوقات خودم جایم را عوض می‌کردم، و به گونه‌ای می‌ایستادم که ماشین ها طرف حسن می آمدند، با خنده می‌گفت‌: خانم دلت می‌آید من تصادف کنم و بمیرم، من دوست ندارم بمیرم دوست دارم شهید شوم.

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

روزهای عید نوروز که می شد بچه ها را خیلی سریع آماده می‌کردم چون اولین نفری بودیم که به دیدار پدر و مادر حسن می‌رفتیم با یک دسته گل بسیار زیبا هدیه حسن برای مادرش. و همه خانواده در این روز منتظر حسن با دسته گلش بودند. در طول هفت سال زندگی مشترک اصلا عادت نداشت حساب و کتاب خرجی‌ها را بنویسد، اعتقاد داشت برکتش کم می‌شود، همیشه به اندازه و با برنامه خرج و زندگی را اداره میکرد.

یک سال آخر عمرش همیشه از شهادت و رفتن صحبت می‌کرد، مستند و فیلم هایی که از شهدا تلوزیون پخش می‌شد را پیگیر بود و از من هم می‌خواست که ببینم. همیشه در حال گوش دادن مداحی هایی بود که راجع به شهدا بود. اصلا حال و هوایش به کل تغییر کرده بود. در این دنیا بود اما با شهدا و دوستان شهیدش زندگی می‌کرد. هر وقت تنها می‌شدیم، می گفت : فاطمه جان راضی شو من به سوریه بروم دیگه این دنیا برایم هیچ جذابیتی ندارد. من عاشق شهادت هستم، به هر چیزی که در زندگی می‌خواستم رسیده‌م. با همه علاقه و دلبستگی که به تو و بچه‌هایم دارم اما صدای مظلومان شیعه‌ای شنیده می‌شود که احتیاج به یاری دارند. نمی توانم آن صدا را بشنوم و بی اعتنا باشم. نمی توانم ببینم عده‌ای شیعه زیر شکنجه تیر و تفنگ هستند و من اینجا آرام بنشینم. تو همسر من هستی، من را بهتر و بیشتر از هر کسی می شناسی، عیب‌های من را یکی یکی بگو و یادآوری کن تا من تمامی عیوبم را برطرف کنم، همیشه در زندگی تلاش کرده‌ام که تو از من راضی باشی، می‌ترسم نارضایتی تو باعث سلب توفیق شهادت از من بشود. من وقتی لباس پاسداری را پوشیدم، خودم را آماده شهادت کردم، حیف نیست به مرگ طبیعی بمیرم...

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

اما من در برابر تمامی حرفهای حسن فقط سکوت می کردم. سکوت پشت سکوت، می ترسیدم نکند حتی کلمه ای حرف بزنم و در تصمیم حسن تزلزلی ایجاد کنم. و یا اینکه او را از رفتن پشیمان کنم. و اگر حسن به آرزویش نرسد یک عمر خودم را ملامت کنم که من مانع شهادتش شدم. از طرفی می‌دانستم مرگ هر کسی دست خداوند است و زمانی مشخص و معین دارد، پیش خودم می گفتم چه خوب است که مرگ انسان ختم به شهادت شود تا مرگ طبیعی. در تنهایی هایم گاهی گریه می‌کردم، و نگران بچه‌هایم بعد از شهادت بودم. اما حالا حضور همیشگی و دائمی حسن را در زندگی به خوبی حس می‌کنم. چون یقین دارم حسن من زنده است و نزد خداوند عند ربهم یرزقون است. با خانواده اش هم خیلی زیاد حرف از رفتن و شهادت می زد. و همه تلاش خود را انجام می داد که آنها را برای شهادتش آنها را آماده کند.

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

دو روز مانده بود به ماه رمضان سال گذشته روز اعزامش بود، همه مایحتاج منزل را خرید به غیر از خرما، گفتم‌: حسن جان فقط خرما نخریدی که آن را هم خودم می‌خرم، با هم خداحافظی کردیم و رفت، چند دقیقه بعد دیدم برگشت، دو تا جعبه خرما خریده بود آورد خانه و گفت: فاطمه خانم بیا این هم آخرین خرید من برای شما و بچه‌هایم. رفتم سریع قرآن را آوردم و گفتم: حالا که برگشتی بیا از زیر قرآن رد شو، گفت: اول شما و بچه ها رد شوید، رد شدیم و گفتم‌: حالا نوبت شماست، گفت: می‌ترسم، می‌ترسم نکند خداوند حاجت دل من را ندهد، گفتم: به خاطر دل من که راضی شود از زیر قرآن رد شو، و از زیر قرآن ردش کردم و همسفر زندگی ام را به خداوند سپردم و گفتم: خدایا هرچه خیر است برای من بفرست.

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

همیشه می‌گفت دوست دارم با زبان روزه و تشنه لب مثل آقا اباعبدالله شهید شوم و اگر فرصتی باشد با خون خودم بنویسم "‌قائدنا خامنه‌ای‌" و از طرفی می‌گفت: دوست دارم چهره من را غیر از این که حالا هستم ببینید، و سفارش می کرد اگر من شهید شدم نگذار بچه‌ها صورت من را ببینند. همان شد که حسن می‌خواست، با زبان روزه، و بر اثر خمپاره شهید شدند که از صورتش چیزی باقی نمانده بود. شش روز بعد از اعزام شهید شد‌، پنجم رمضان سال 94، در این مدت دو مرتبه تماس گرفت، دفعه اول سلام و احوالپرسی کرد، اما مرتبه دوم، خانه خواهرش افطاری بودیم، بدجور دلم هوایش را کرده بود و منتظر تماسش بودم، مدام تلفنم را نگاه می کردم، نگرانی، ترس، اضطراب، نمی دانم چه حسی همه وجودم را گرفته بود، یک مرتبه تماس گرفته بود من متوجه نشده بودم، دفعه دوم که تماس گرفت، خیلی خوشحال بود، فقط می گفت : خانم برایم دعا کن، دعا کن به آرزویم برسم، و دو روز بعد به آرزوی چندین و چند ساله اش، به شهادت رسید.

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

اول تیر سال 94، به همراه شهید علی امرایی و شهید حمیدی خمپاره به خودروشان اصابت می‌کند و هر سه آسمانی می‌شوند. جای مزارش را در خواب دیده بود و قبل از رفتن به من گفته بود، و در وصیت‌نامه هم ذکر کرده بودند، اول قرار بود حرم حضرت عبدالعظیم دفن شوند اما بدون اینکه من بگویم مزارشان قطعه 26 شد، دقیقا همان جایی که خودش می‌خواست.

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر

شهید مدافع حرم که تشنه لب به یاران سیدالشهداء پیوست +تصاویر



 
یکی از مجروحان عملیات خان‌طومان آسمانی شد
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۱  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، یکی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) که در جریان عملیات خان طومان مجروح شده بود پس از تحمل چندین روز رنج جراحات لحظاتی پیش چشمان خود را برای همیشه از این دنیا بست و آسمانی شد.

بشیر توانایی‌پور یکی از شهروندان شهر صالحیه که به همراه جمعی از دوستان خود به‌طور داوطلبانه به مناطق عملیاتی سوریه اعزام شده بود که در جریان نقص آتش‌بس از سوی نیروهای مختلف و داعش مورد اصابت تیر قرار گرفت و سپس برای مداوا به ایران منتقل شد.

رئیس شورای اسلامی شهر صالحیه که بارها به ملاقات این شهید بزرگوار رفته بود، در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس از غرب استان تهران اظهار کرد: بشیر عاشق شهادت بود و برگشت دوباره به منظور مبارزه با تکفیری‌های جنایتکار را در سر داشت.

محمدرضا دهقان‌نیری ضمن تسلیت و تهنیت به مناسبت شهادت این مدافع حرم به ساحات مقدس حضرت ولی‌عصر (عج)، رهبر معظم انقلاب اسلامی و مردم شهر صالحیه به ویژه خانواده این شهید بیان کرد: بشیر در روزهای آخر گویا می‌دانست که می‌خواهد به جمع دوستان و هم‌رزمان شهید خود بپیوندد، چراکه آرام و قرار نداشت و دائماً می‌خواست فقط از تخت بیمارستان خلاص شود.

وی همچنین از ویژه‌برنامه تشییع این شهید بزرگوار خبر داد و متذکر شد: شورای شهر و شهرداری صالحیه با هماهنگی بنیاد شهید در نظر دارد ویژه‌برنامه‌ای برای بزرگداشت این مرد عاشق شهادت در صالحیه برگزار کند.

منبع: فارس

 
حاشیه‌های فارس از دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهدای مدافع حرم
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٧  کلمات کلیدی: ایثار

وقتی رهبر به شهدای حرم می‌بالد + تصاویر

به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری فارس، دیدار شب گذشته حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی با خانواده شهدای مدافع حرم با حاشیه‌هایی همراه بود ...

... مهمانان امشب بیت رهبری، با همه مهمانان دیگر فرق دارند. اصلاً حسینیه امام خمینی یک جور دیگری شده است. خانواده سه نسل شهید دور هم جمع شده‌اند. شهدای ابتدای انقلاب اسلامی، شهدای دفاع مقدس و نسل سوم شهیدان، که همان شهدای مدافعان حرم‌اند. وقتی به چهره مهمانان نگاه می‌کنی، تفاوت ملیت‌ها را می‌بینی. ایرانی و افغانستانی؛ همه حکایت از آن دارد که انقلاب اسلامی در مرزهای جغرافیایی محصور نمانده است و پای سفره جهاد و شهادت انقلاب اسلامی، از بیرون مرزها هم مهمان نشسته است.

رییس بنیاد شهید مهمانان امشب را این چنین معرفی می‌کند: جمعی از جانبازان و خانواده‌ شهدای هفتم تیر، جمعی از والدینی که تنها یک فرزند و یا فرزند پسر داشتند و در راه خدا هدیه کردند و همچنین جمعی از خانواده‌های شهیدان مدافع حرم.

ناخودآگاه است! یعنی دست خودت نیست؛ دل است دیگر. بخواهی یا نخواهی گاهی آتش می‌گیرد. وقتی جست‌و خیزهای دختران و پسران خردسالی را می‌بینی که حالا مدال «فرزند شهید»ی بر سینه دارند و در کودکی گرد یتیمی بر سر آنها نشسته است؛ نمونه‌اش همین دوستم که خودش بابای سه فرزند است اما هر چه تلاش می‌کند تا بغض گلویش را قورت دهد، باز هم گاهی از دستش در می‌رود و چشمش نمناک می‌شود؛ اما چه خوش سلیقه برای بالای جایگاه حدیثی قدسی انتخاب کرده‌اند که «یقول الله عزوجل انا خلیفته فی اهله؛ خداوند می‌فرمایند که من جانشین او (شهید) در خانواده‌اش هستم» خانواده شهید خدا را دارند و دیگر چه کم دارند؟ مگر سید شهیدان در دعای سراسر عرفان عرفه‌اش نفرمود ماذا وجد من فقدک؟ وما الذی فقد من وجدک؟

برگزاری این برنامه در ایامی که متعلق به «بابای امت» و «پدر ایتام» حضرت علی علیه‌السلام است، بر حال و هوای آن تاثیر گذاشته است. گویا صدای مولا را می‌شنوی که ندا سر می‌دهد: «واللَّه اللَّه فی الایتام» عبارتی که رهبر قبلاً اینچنین شرحش داده بود: «اللَّه اللَّه» ترجمه‌ فارسی ندارد. ما در زبان فارسی، برایش معادل نداریم. اگر بخواهیم ترجمه کنیم، باید بگوییم «جان تو و جان خدا، در یتیمان.» یعنی «هر چه می‌توانید، به یتیمان برسید. مبادا فراموششان کنید!»

راستش را بخواهی هر چقدر تماشای چهره مقاوم پدران و مادران سالخورده شهید روحیه‌بخش است اما دیدن ناز و اداهای دختران خردسال شهدا و بازی‌های کودکانه‌شان، ماجرای دیگری دارد؛ دخترکانی که هر طرف بخواهند می‌دوند و می‌روند؛ تا جایی که عوامل نظم و حفاظت را هم قانع کرده‌اند تا تنها تماشاچی‌شان باشند!

دیدار، دیداری حماسی است؛ شاید برای همین هم هست که قاری بعد از ورود آقا به حسینیه، با لحن حماسی و در اوج قرائتش را شروع می‌کند: «انّ الّذین قالوا ربّنا اللَّه ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائکة الّا تخافوا و لا تحزنوا...»

وقت سخنرانی آقا که می‌رسد، معلوم می‌شود هنوز ماجراهای این دیدار متفاوت ادامه دارد؛ سر و صدای بچه‌ها، از هر گوشه حسینیه می‌رسد؛ بیچاره مادرانی که کوشش آنها برای آرام کردن فرزندان‌شان، راه به جایی نمی‌برد.

سخنان آقا با توصیف شهیدان آغاز می‌شود و بعد از آن به جایگاه ویژه خانواده شهدا اشاره می‌رسد. حادثه هفتم تیر و انتقاد از اینکه هنوز یک فیلمی از آن ساخته نشده بخش بعدی صحبتهای آقاست؛ و بالاخره نوبت به مدافعان حرم می‌رسد. آقا طوری از شهدای نسل سوم می‌گوید و به شگفتی کار آنها می‌بالد که لاجرم باید در مقابل عظمت آنها سر تعظیم فرو آوری:

«ما در دوران جنگ جوانان را تشویق می‌کردیم به میدان جنگ بروید، اجابت می‌‎کردند و می‌رفتند. امام یک سخنرانی می‌کردند، خیل جوانان راه می‌افتادند و می‌رفتند. امروز ما چنین تشویقی نمی‌کنیم، در عین حال این انگیزه چقدر قوی است، این ایمان چقدر شفاف است که این جوان بلند می‌شود، از همسر جوانش، از کودک خرسالش، از زندگی راحتش می‌گذرد، به یک کشور غریب، یک خاک غریب می‌رود، در راه خدا مجاهدت می‌کند و به شهادت می‌رسد. این چیز کوچکی است؟! قدم به قدم تاریخ انقلاب اسلامی از این شگفتی‌های تاریخ ساز به خود دیده است. اینها شگفتی است.»

آقا یک بار دیگر هم در جمع خانواده‌های شهدای دیگری از مدافعان حرم، جایگاه ویژه این شهدا را چنین وصف کرده بودند: «ما در روایاتمان مواردی را داریم که ائمه علیهم‌السلام به عده‌ای از شهدا اشاره کردند و گفتند که اینها اجر دو شهید را دارند. در مورد یک گروهی از مجاهدان زمان ائمه علیهم‌السلام روایت است که اینها در روز قیامت از روی شانه‌های بقیه مردم عبور کرده و به بهشت می‌روند، خدا اینها را پرواز می‌دهد. من در مورد شهدای شما یک چنین تصوری دارم. من خیال می‌کنم اینها همان‌هایی هستند که هر یک شهیدشان اجر دو شهید دارد.»

هنوز چند دقیقه‌ای به اذان مغرب مانده است که سخنان آقا تمام می‌شود و این زمان باقی مانده، بهترین فرصت برای اهل فرصت است که با زرنگی از موانع گذشته و خود را به آقا برسانند. ابتدا پسری از شهدای افغانستانی چند لحظه‌ای با رهبر هم کلام می‌شود و بعد پسران دیگر! دخترک خردسال نیز از پشت ستونی که آقا بر آن تکیه داده، یواشکی دارد به ابراز احساسات دو طرفه فرزندان شهید و آقا نگاه می‌کند. آخر یکی از محافظان با محبت او را به آغوش آقا می‌رساند.

امیر علی هم فرزند شهیدی است که بعد از یک سال پدر شهیدش را آورده‌اند؛ چفیه‌ای که به گردن انداخته این پسر هفت - هشت ساله را بزرگ‌تر نشان می‌دهد؛ کم‌روتر از بقیه بچه‌هاست و هر چه با پدر بزرگش تلاش می‌کنند، وقت نماز می‌شود و به حاجتش نمی‌رسد. بین دو نماز نیز تلاشش را از سر می‌گیرد تا بلکه به مراد دلش برسد، اما باز نمی‌شود. غصه از چهره‌اش می‌بارد. یکی از اطرافیان که متوجه شده، قول می‌دهد او را به آرزویش برساند. بعد از نماز عشاء که همه دور آقا حلقه می‌زنند و کار برای امیرعلی دیگر حسابی سخت می‌شود، دلم بیشتر برایش می‌سوزد؛ اما بالاخره دست از پدر بزرگ جدا می‌کند و دل به جمعیت می‌سپارد.  پدر بزرگ بی‌تاب است که نوه‌اش از آن جمعیت سالم بیرون بیاید! چهره به هم ریخته اما خندان امیرعلی حکایت از وصال دارد.

... و حالا آن دو نوجوان فرزند شهید  که در سفره‌‌ افطار از حسرت دیدار با رهبر گفتند، منتظرند که نسل چهارم شهدای انقلاب اسلامی پای رکاب امام منتظر رقم بخورد.



 
مدافع حرم «دهه شصتی» که در حلب به آرزویش رسید +تصاویر
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٦  کلمات کلیدی: ایثار

سرویس جهاد و مقاومت مشرق - زمانی که ما بچه‌های دهه شصت به دنیا آمدیم نمی‌دانستیم در چند سال آینده جزو معروفترین بچه‌های دهه‌های ایران خواهیم شد؛ بچه‌هایی با بیشترین دغدغه و حساسیت‌ها؛ بچه‌هایی که با کوچک‌ترین وسیله خوشحال می‌شدند و با کمترین قهر پدر و مادر ناراحت.

زمان تولدمان را از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ تقسیم بندی می‌کنند؛ روزگاری که شاید درگیر جنگ تحمیلی بودیم و دلبستگی به جز چند عروسک و ماشین پلیس و انباری که برای فرار از موشک صدام به آن پناه می‌بردیم، نداشتیم؛ زمانی را می‌گویم که حتی قادر نبودیم خودمان را از طبقه‌های بالای آپارتمان به انباری برسانیم و تا صبح در آنجا بمانیم؛ با بهترین باور و یاورمان یعنی عروسک‌ها و ماشین پلیس‌ها، ناگهان در بغل یکی از نزدیکان قرار می‌گرفتیم تا ما را به انباری واحدمان ببرند و شب را به شکلی به صبح می‌رساندیم.

نسل من، مثل نسل تو دیگر اهل سیر مطالعه نیست، نسل من فقط چند خط مطالب کانال‌های تلگرام را برای علامه شدن کافی می‌داند و شاید این متن را هم نخواند...!

ولی هنوز می‌بینیم؛ فقط شنیدنی نیست ... .

هنوز شهرمان تابوت های سرخ و سفید و سبز می‌بیند.

هنوز شهرمان گریه‌ها و مشت به سینه کوفتن‌های مادر شهدا را می‌بیند.

هنوز شهرمان جوانانی دارد که برای ایمان و عقیده بجنگند، خون بدهند، هر چند کسی قدر نداند.

اسمشان مدافعان حرم است و منطقه‌ی دفاعشان سوریه و عراق. پس می‌شود راه شهدا را ادامه داد. می‌شود بین جمع بود و با جمع نباشیم. می‌شود که خاص باشیم مثل شهدا.

و ایوب رحیم پور هم یکی از همین دهه شصتی‌هاست، که به عشق شهادت تا آن طرف مرزها رفت و به آرزوی دیرینه‌اش رسید.مریم راددرویش امروز برای مخاطبان فرهیخته مشرق از عاشقانه‌های همسرش نسبت به طلب شهادت صحبت می‌کنند.

دهه شصتی

ایوب در روزهای گرم شهرستان امیدیه خوزستان در سال 60 خورشید زندگی‌اش طلوع کرد. راننده تاکسی بود و با سختی‌ها و مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می‌کرد. تا اینکه به واسطه روحانی محل با خانواده راددرویش آشنا شد، و یک پیوند آسمانی اتفاق افتاد. از آن طرف قصه مریم راددرویش ایوب را به عنوان راننده تاکسی دیده بود و شیفته ایمان و خلق و خوی او شده بود. و گاه و بی‌‌گاه به برادرش می‌فت : «من از دوستت خوشم می‌آید، معلوم است که انسان باایمانی است است. من شیفته ایمان و رفتار او هستم. مریم سر سفره عقد نشستن با ایوب زمزمه دعاهای هر روز و شبش شده بود. و بالاخره این اتفاق زیبا افتاد، و حاصل این ازدواج نیایش خانم پنج ساله و محمد پارسا چهار ساله است.

دهه شصتی

پای خاطرات دوران کودکی ایوب که می‌نشستی همیشه از زمان جنگ صحبت می‌کرد، که بچه بوده و چه طور از ترس بمباران به زیرزمین خانه‌شان پناهنده می‌شدند. وقتی از آن دوران‌ها می‌گفت، غمی بزرگ در چهره‌اش نمایان می‌شد، و آرزو می‌کرد ای کاش آن زمان‌ها می‌توانستم به جنگ بروم و دشمن را نابود می‌کردم. ایوب زیاد اهل حرف زدن نبود، به خصوص در امور معنوی و عبادی که اصلا حرف نمی‌زد. بیشتر مرد عمل بود تا حرف، فقط مواردی که پای امربه معروف و نهی از منکر در میان بود حرف می‌زد و تذکر شدید می‌داد.

مدافع حرم «دهه شصتی» که در حلب به آرزویش رسید +تصاویر

دو سال پیش به خانه آمد و گفت، برای سوریه ثبت نام می‌کنند، و نیرو می‌برند برای خدمت و دفاع از حرم خانم حضرت زینب ( سلام الله علیها) گفتم: چه خوب، منم با خودت ببر، هر کاری که از دستم بر بیاید انجام می‌دهم. از آشپزی تا هر کار دیگری، که در حد توانم باشد. گفت: آنجا منطقه جنگی است و خانم نمی‌برند. بعد از آن ثبت نام حالات و روحیاتش به کل تغییر کرد، نماز شبش ترک نشد، اعمال مستحبی انجام می‌داد، همیشه به من می‌گفت فلان دعا و یا نماز مستحبی را بخوان. هیچ وقت چیزهای مادی از خدا نخواه، همیشه چیزهای بزرگ بزرگ از خدا بخواه‌. می‌گفت خانمی وقت نیست باید توشه جمع کنم، رجب، شعبان، رمضان سال گذشته را در هوای گرم روزه گرفت، خودش کوچکترین مسائل دینی را رعایت می‌کرد و به من هم می‌گفت رعایت کن، کتاب حلیه المتقین را خودش می‌خواند و به من هم می‌گفت حتما این کتاب را مطالعه کن، آخر همه دعاهایش همیشه شهادت بود.

دهه شصتی

دو ماه قبل از شهادتش اعلام کردند که احتمال دارد که به سوریه ببرند. محل خدمت سربازی ایوب مرز بود و مبارزه با قاچاقچی‌ها را تجربه کرده بود. وقتی تایید شد که ببرندش آنقدر خوشحال بود که من تعجب کردم، تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش. با خنده و شادمانی گفت: ما هم پریدیم خانمی، خداحافظ...

دهه شصتی

گفتم: تو داری می‌روی جنگ چرا اینقدر خوشحالی، گفت: نمی‌دانی من دارم کجا می‌روم، خانم دنیا برام قفس شده، من دارم از این قفس نجات می‌یابم. محمد پارسا سه ساله با لحن بچه‌گانه و با عصبانیت و ناراحتی می‌گفت: مامان نزار شوهرت بره، گناه داره، می‌ره شهید میشه. ایوب فقط می‌خندید. نیایش بعد از رفتن پدرش جیغ می‌زد و گریه می‌کرد و به من می‌گفت‌: بابا اگر شهید بشه تقصیر تو، من رفتن بابام از چشم تو می‌بینم، همه بابا دارن من ندارم.

دهه شصتی

حالا بعد از شهادت پدرشون می گویند: دلم برای بابام می‌سوزه که تیر به سرش زدن. ایوب می‌گفت : مریم جان‌، من می‌دانم شهید می‌شوم عکس و فیلم از من زیاد بگیر، بچه‌ها بزرگ شدند پدرشان را ببینند. روزهای آخر شهید زنده صدایش می‌کردم. موقع رفتن گفتم‌: ایوب جان وصیت نامه ننوشتی، گفت‌: نمازت را اول وقت بخوان همه چیز خود به خود حل می‌شود. فقط من را ببخش که نتوانستم مهریه‌ات را کامل بدهم. عکس های حضرت آقا و سید حسن نصرالله را قبل از رفتن خرید و گفت: اینها تمام سرمایه من هستند، وقتی نگاه به عکس آقا می‌کنم انرژی می‌گیرم، و همه آن عکس‌ها را با خودش به سوریه برد.

دهه شصتی

اربعین سال 94 که خودش راهی سوریه شد و من و بچه‌ها را همراه خواهرم و شوهرش راهی کربلا کرد. مرز ایران و عراق تماس گرفت. رسیده بود سوریه، فقط یا علی یا علی می‌گفت و خدا را شکر می‌کرد. وقتی از کربلا برگشتیم، شعله زرد نذر کرده بودم برای پیروزی مدافعان حرم و اینکه خبری از ایوب شود چون چند روز بود تماس نگرفته بود. تا اینکه بالاخره زنگ زد، اینقدر خوشحال بود، گفتم کی برمی‌گردی ؟ گفت: خیلی زود.

دهه شصتی

مدافع حرم «دهه شصتی» که در حلب به آرزویش رسید +تصاویر

تند تند اتفاقاتی که افتاده بود را بهش گزارش می‌دادم. در جواب تمامی حرف‌های من می‌گفت: توکل به خدا، و این آخرین تماس من با همسرم بود. تاریخ 94/09/17 در حلب ترکش خمپاره‌ به سر و قلبش اصابت می‌کند و ایوب به آرزوی دیرینه‌اش رسید.

مدافع حرم «دهه شصتی» که در حلب به آرزویش رسید +تصاویر

مدافع حرم «دهه شصتی» که در حلب به آرزویش رسید +تصاویر

دهه شصتی

 
عکس/ وداع خانواده با شهید مدافع حرم
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱  کلمات کلیدی: ایثار
مراسم وداع با پیکر مطهر شهید مدافع حرم، مهدی بیدی با حضور مادر، پدر، همسر، فرزندان، خواهران و برادران شهید، جمعی از بستگان و همرزمانش در معراج شهدای تهران برگزار شد.

 
عکس/ وداع با پیکر شهید مهدی حیدری
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱  کلمات کلیدی: ایثار
مراسم وداع با پیکر پاک شهید مهدی حیدری از شهدای مدافع حرم که 21 دی‌ ماه 94 در دفاع از حرم حضرت زینب‌(س) به فیض شهادت نائل آمده بود، صبح امروز در قرارگاه خاتم الانبیا برگزار شد.

 
مداحی پسر شهید مدافع حرم بالای سر پیکر شهید آژند + فیلم
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ در ابتدای این مراسم هنگامی که تابوت شهید آژند تحویل خانواده‌اش شد، مادر، همسر، پدر، خواهر و فرزندان این شهید در حالی که تابوت را به آغوش کشیده بودند می‌گفتند: خوش‌آمدی، تو همواره فرزند ارشد ما هستی، شهادت مبارک.
در این مراسم حسین آژند، پدر این شهید مدافع حرم گفت: مادرش از ابتدا فرزندمان را خوب پرورش داد و اکنون نیز که پس از پنج ماه و پنج روز پیکر فرزندم شناسایی شده، خوشحالیم. ما تربیت شده در مکتب امام حسین(ع) هستیم و خودمان را در کنار بانون حضرت زینب (س) تصور می‌کنیم. ما همیشه چشم‌انتظار بازگشت پیکرش بودیم و اکنون که پیکر تحویل ما داده شده، مزارش برای ما مأمنی خواهد بود.

 

این پدر شهید خاطرنشان کرد: فرزندم در وصیت‌نامه‌اش به پیروی از ولایت فقیه، دوری از غیبت و پرهیز از فعالیت‌های نامطلوب در فضای مجازی توصیه کرده بود. اکنون پیکر پسرم را به مقام معظم رهبری هدیه می‌کنم و تاکید دارم که مسئولین کشور همواره پشتیان ولایت باشند و وحدت را حفظ کنند.

در بخشی از این مراسم، فرزند بزرگ شهید آژند در سوگ پدرش برای همرزمان او مداحی کرد.



 

لینک دانلود


 
پدر شهید آژند: پیکر شهید آژند از طریق آزمایش DNA شناسایی شد
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

حسن آژند امروز در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در غرب استان تهران اظهار کرد: با توجه به بررسی‌های پیکرهای شهدا، پیکر شهید محمد آژند از مدافعین حرم اهل بیت‌(ع) از طریق آزمایش DNA مشخص شد.

وی بیان کرد: پیکر شهید چند روز پیش وارد کشور شده بود که هویت ایشان شب گذشته از طریق آزمایش DNA مشخص شد.

پدر شهید آژند تصریح کرد: امروز پیکر شهید را در معراج شهدا تحویل گرفتیم و مراسم تشییع ایشان امشب یا فردا بعد از نماز جمعه در شهریار برگزار خواهد شد.

 

به گزارش فارس، شهید محمد آژند مداح اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و از بسیجیان شهرستان شهریار بود که در دفاع از حرم آل‌الله در سوریه به دست تکفیر‌ی‌ها به شهادت رسید.


 
مداحی پسر شهید آژند بالای سر پیکر مطهر پدرش
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش فارس، پیکر شهید محمد آژند از مداحان اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و بسیجیان شهرستان شهریار که در دفاع از حرم حضرت زینب کبری(س) در سوریه به شهادت رسیده بود و بعد از پنج ماه انتظار به میهن اسلامی بازگشت و بعد از آزمایش DNA شناسایی شد.
 
امروز در معراج شهدا انتظار پنج‌ماهه خانواده این شهید به پایان رسید و آنها یوسف گمشده خود را در آغوش کشیدند.
 
در ذیل فیلم و تصاویری از مداحی پسر شهید آژند بر سر پیکر پدر شهیدش را مشاهده می‌کنید که صحنه‌‌های عاشقانه پرسوز و گدازی را رقم زد.
 
 
 


 
وداع شهید محمد آژند با دوستانش ۲ هفته قبل از شهادت
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

وداع شهید محمد آژند با دوستانش ۲ هفته قبل از شهادت



 
برگه‌ای که شهید مدافع حرم خواست با او دفن کنند+عکس
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید رحیم کابلی از جوانان انقلابی بود که در سالهای دفاع مقدس اوج جوانی‌اش را در جبهه نبرد حق علیه باطل گذراند. پس از پایان جنگ خدمتش را در نهاد انقلابی سپاه ادامه داد و در همین ارگان بازنشسته شد.

شروع جنگ در سوریه همزمان شد با دوران بازنشستگی او اما این موضوع دلیلی نشد تا شهید کابلی لباس رزم را از تن در بیاورد و خود را به معرکه جنگ با ترورست‌ها رساند. وی به همراه تعدادی از همرزمان خود در اردیبهشت 95 پس از یک درگیری سخت و نا برابر در خان طومان سوریه به شهادت رسید.

برگه‌ای که شهید مدافع حرم خواست با او دفن کنند+عکس
صفحه اول وصیت نامه

 برگه‌ای که شهید مدافع حرم خواست با او دفن کنند+عکس
صفحه دوم وصیت نامه


*وصیت نامه

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

خدمت برادران و خواهران خوب و با ایمانی‌ام سلام‌ علیکم

چند وقتی بود که می‌خواستم مطالبی را برایتان بنویسم که نشده بود، الان که این فرصت در حرم باصفای امام مهربانی‌ها حضرت علی‌ ابن موسی الرضا علیه‌السلام فراهم شده چند خواهش و تمنا از شما دارم.

اولاً همه شما را سفارش می‌کنم در گفتار و عمل پشتیبان ولایت فقیه باشید. دوست را شناخته و با او هماهنگ باشید و همراه. مراد از دوست کسانی هستند که به معنای واقعی با تفکرات امام و شهدا ولایت همراهند.

دشمن را شناخته و از آنها بیزاری بجوئید در گفتار و رفتار، دشمن با شیطان بزرگ آمریکاست و طرفداران آمریکا.

شب‌های جمعه مرا هم به یاد بیاورید و در حق بنده دعا کنید. تمامی کوتاهی‌ها و بی‌ادبی‌هایم را ببخشید.

در مراسم اهل البیت جشن میلاد و شهادت، از امام زمان (عج) غافل نشوید.امام را دعا کنید و شهدا را نیز همچنین. لحظه‌ای از ولایت غافل نباشید و در همه احول آقا را دعا کنید.

نماز شب اول قبرم را بخوانید. بر سر مزارم حاضر شوید و دعام کنید.

اگر برایتان مقدور است مراسم محرم (سه شب اول محرم) و مراسم شب 28 صفر منزل ما را فراموش نشود. مخلص تمام پاسداران و بسیجیان ولایی و هیأتی‌های ولایی هستم.

محضر همه آنها عرض ادب و سلام و احترام دارم به ویژه اعضای هیأت بیت‌النورـ حضرت رقیه (س) ـ منتظران مهدی ـ خاتم الانبیاء (ص) ـ محبان رضا علیه‌السلام و بسیاری از هیأت‌های دیگر.

در صورت رضایت هر بزرگواری که می‌تواند برایم یک روز روزه و 17 رکعت نماز (یک روز کامل) به جا آورد ممنون می‌شوم.

محل دفن بنده برابر نظر همسر محترمه‌ام

روی قبرم بنویسید فدایی ولایت، نوکر حرم.

نمازم را امام جمعه محترم بهشهر حجت‌الاسلام و المسلمین حاج آقا جباری بخوانند.

خدایا خدایا تو را به جان مهدی، خامنه‌ای امام مرجع عالی مقام به لطف خود نگهدار.

سلام و درود بر امام راحل و جمیع شهیدای گلگون کفن و تمامی پاسداران و بسیجیان و رهروان مخلص ولایت.

التماس دعا

9 آذر 94 ـ 18 صفر 1437

مشهدالرضا علیه‌السلام

دست نوشته شهید مهران کابلی را که قول داده مرا شفاعت کند و مقداری تربت حرم سیدالشهداء علیه‌السلام را در قبرم بگذارید.

برگه‌ای که شهید مدافع حرم خواست با او دفن کنند+عکس
خاک تربت پاک شهیدان

برگه‌ای که شهید مدافع حرم خواست با او دفن کنند+عکس
محتویاتی که شهید کابلی خواست در مزارش قرار دهند
برگه‌ای که شهید مدافع حرم خواست با او دفن کنند+عکس
دستونشته شهید مهران کابلی

 

منبع: فارس

 
شهید مدافع حرم در رفسنجان تشیع می شود+عکس
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، خبر شهادت یکی دیگر از رزمندگان افغانستانی مدافع حرم اعلام شد.

صاحب(سید محمد) نظری از رزمندگان لشکر فاطمیون در نبرد با تروریست های تکفیری در حومه جنوبی استان حلب سوریه به فیض شهادت نائل آمد.

پیکر این شهید والامقام روز جمعه 28 خردادماه بعد از اقامه نماز جمعه در شهرستان رفسنجان، از مصلای این شهرستان به سوی گلزار شهدای شهرستان رفسنجان تشییع می شود.

شهید مدافع حرم در رفسنجان تشیع می شود+عکس

لشکر فاطمیون گروهی متشکل از مهاجرین افغانستانی است که رزمندگانش از چند سال پیش با تروریست های تکفیری در مناطق مختلف سوریه می جنگند.

طی سال های اخیر پیکرهای ده ها تن از شهدای افغانستانی مدافع حرم در شهرهای مختلف ایران تشییع و تدفین شد.
منبع: ابنا

 
چله عارفانه شهدای خان‌طومان
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

چله عارفانه شهدای خان‌طومان /

 

 

همسفری برای بهشت

به گزارش مشرق، انگار همین دیروز بود که خبر شهادت بهترین جوانان این سرزمین به ما اعلام شد؛ خبر بسیار سنگین و تکان‌دهنده بود، دل را یارای باور این مسأله سنگین بود، 13 رزمنده شهیدی که برای دفاع از حرم بی‌بی زینب (س) در سوریه به دست تکفیری‌های و داعشی‌های ملعون، مظلومانه به شهادت رسیدند و تنها پیکر شهید " حبیب‌الله قنبری" از بهشهر و شهید " رضا طاهر" از شهرستان بابل تشییع شد و 11 شهید جاویدالاثر، همچنان مفقود هستند.



با شهادت شهدای خان‌طومان در 16 اردیبهشت ماه 95، افراد زیادی برای شهدایی که شاید تا دیروز از کنارشان به راحتی می‌گذشتند؛ اشک ریختند، زجه زدند و جانانه مراسم بزرگداشت و وداع برگزار کردند، مسؤولان با حضور در بیت شهدا از آنان دل‌جویی کردند و مراسم‌های بزرگداشت متعددی برگزار شد.

و امروز یک اربعین از رفتن 13 شیر مرد خطه دلیرپرور مازندران گذشت، چهل روز گذشت و چله عارفانه شهدای خان‌طومان از راه رسید و جان‌مان در فراق عزیزان‌مان به لب رسید اما ماتم عزیزان‌مان فراموش نشد.

آری بعد از چهل روز فراق و دوری، اربعین از راه رسید، اربعین 13 آلاله خان‌طومان دل‌ها را دوباره به سوریه و حرم بی‌بی زینب (س) برد، چهل روز گذشت و امسال نخستین رمضانی بود که کودکان شهدای خان‌طومان ماه رمضان را بدون بابا افطار کردند، دل بسیاری از همسران در نبود یار و همدم‌شان گرفت و بغض بسیاری از مادران، پدران، خواهران و برادران ترکید؛ اما این دلتنگی‌ها برای شهدای‌شان هیچ‌گاه آنان را از ادامه راهی که عزیزان‌شان انتخاب کرده‌اند؛ باز نداشت بلکه آنان را مصمم‌تر کرد و امروز نیز با همان صلابت همیشگی اعلام می‌کنند که شهدای ما در کنار ما هستند و ما حضورشان را احساس می‌کنیم.

مدافعان حرم، حقیقتی بزرگ برای جامعه ما هستند که شاید بسیاری از ما را از خواب غفلت و خموشی بیدار کرده‌اند و بزرگداشت نام و یادشان وظیفه تک تک ما برای بیداری جامعه و امثال من و شما است.

رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران درباره مقام و منزلت شهدای مدافع حرم فرمودند: «شهیدان مدافع حرم حقیقتاً حق بزرگی بر گردن همه ملت ایران دارند.

تمام این شهیدان یک صفت مشترک دارند: "شهید مدافع حرم" امتیازی که آنان را متمایز کرده است: اگر اینها نمی‌رفتند و دفاع نمی‌کردند، امروز دشمنان اهل‌بیت علیهم السلام حرم حضرت زینب (س) را با خاک یکسان کرده بودند، سامرا را با خاک یکسان کرده بودند و اگر دست‌شان می‌رسید کاظمین و نجف و کربلا را هم با خاک یکسان می‌کردند، امتیاز دیگرشان کوتاه کردن دست متجاوزان از خاک ایران اسلامی است؛ آن هم نه در مرزهای کشور که کیلومترها دورتر از آن و دفاع از کشور، دین و انقلاب اسلامی است؛ شهیدان مدافع حرم «با دشمنی مبارزه کردند که اگر اینها مبارزه نمی‌کردند ما باید اینجا در کرمانشاه و همدان و در بقیه استان‌ها با اینها می‌جنگیدیم. امتیاز دیگر این شهیدان که حکایت از مظلومیت آنها دارد، «شهادت در غربت» است؛ این هم یک امتیاز بزرگی است و پیش خدای متعال فراموش نمی‌شود.

و شما شهدای مدافع حرم، چه زیبا نام گرفتید "شهید مدافع حرم" آری شما که در حرم یار بودید و چون وارد حریم یار شدید لاجرم شربت شیرین شهادت گوارای وجودتان گشت؛ شمایی که تمام دلدادگی‌تان رهبر معظم انقلاب سید علی خامنه‌ای بود و تمام سفارشات و تاکیدهای شما به رهبر معظم انقلاب و حمایت از ولایت فقیه بر می‌گشت.

عارفه سعادت، همسر شهید حسین مشتاقی، در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در نکا همسر شهید مدافع حرم بودن را افتخاری برای خود می‌داند و می‌گوید: با بیان اینکه افتخار می‌کنم که همسر شهید مشتاقی، شهید مدافع حرمی هستم که همسفری برای بهشت شده است و اجر دو شهید دارد و فدای سیدعلی خامنه‌ای شد.

 می‌گوید: حسین آقا آرزوی شهادت داشت و همواره از ما می‌خواست که برایش دعا کنیم که شهید بشود و اکنون او به آرزویش رسیده است و همه ما برای این مسأله که حسین آقا به آرزویش رسیده است؛ خوشحال هستیم.

وی با بیان اینکه حسین آقا عزیزترین شخص زندگیم بود، افزود: حسین آقا رفت؛ اما همسرم مرا ساخت و رفت و حضرت زینب (س) به من صبر داد و اکنون با صبری که این بی‌بی به همه ما داده است؛ توانستیم فقدان و جای خالی این عزیز را تحمل کنیم و همچنان معتقدم که حسین آقا به آرزویش رسیده است و اکنون خوشحال در کنار اهل بیت (ع) است و به خود می‌بالم که همسر شهید مشتاقی، شهید مدافع حرم هستم و خودم و دو فرزندم هم فدای اهل بیت (ع) می‌شویم.

آری شهدا با رفتن خود، سازندگی را برای همه ما به ارمغان آورند و باعث خودسازی ما شدند؛ آسوده بخوابید شیران میدان کارساز، مدافعان حرم... بخوابید که ملت بیدار است و شما زنگ بیدارباشی برای همه ما نواختید که دیگر هراسی از دشمن نیست؛ آسوده بخوابید که دیگر ما را خواب نمی‌برد تا دست نااهلان بر حرم بی‌بی سادات و کشورهای اسلامی برسد.

نقض آتش‌بس تکفیری‌ها، شاید غصه تلخی برای زنانی و کودکانی باشد که منتظر و چشم به راه همسر و باباهای عزیزشان مانده‌اند، اما سخت‌تر از آن نقض آتش‌بس پیمان‌شکنان، نجواهایی است که مدافعان حرم برای جنگ در سوریه چقدر پول می‌گیرند؟

در کنار همه آرامشی که شما شهدای مدافع حرم برای ما به ارمغان آوردید، دردی همچنان آزارمان می‌دهد و این روزها دلمان درد می‌کند، دلمان درد می‌گیرد وقتی که می‌شنویم شهدای مدافع حرم برای پول رفتند؟ و در این بین برخی سخن‌ها برای مادران و خانواده‌های شهدای مدافع حرم سنگین‌تر است.... برخی ارزش جان دادن شما را نمی‌دانند و کاش به جای زخم زبان زدن بدانند که شما هم عاشق زن و فرزند و خانواده بوده‌اید، اما برای اسلام و دین‌خواهی رفته‌اید.

و چه زیبا گفت مادر شهید علیرضا بریری، شهید مدافع حرم مازندرانی: " آنهایی که می‌گویند مدافعان حرم برای پول و مال می‌روند، بدانند که فرزندان ما برای دفاع از حریم انقلاب و اسلام ناب محمدی پای در این میدان گذاشتند؛ بچه‌های ما برای پول نمی‌روند، برای هدفی که دارند می‌روند و هدف فرزندان ما دفاع از ارزش‌های اسلام و انقلاب بوده است".

مگر می‌شود بابا را قیمت گذاشت؟ کدام انسانی برای هر چند میلیون تومان پول حاضر است برود، شهید شود و از جگر گوشه‌هایش جدا بماند؟!!! چگونه می‌توان برای بی‌پدری فرزندی که با عکس بابا می‌خوابد و هنوز یارای گفتن اینکه بابایش دیگر بر نمی‌گردد نیست، قیمت گذاشت؟ شماهایی که به دنبال چرتکه انداختن برای باباهای سرزمین من هستید کمی به خود بیایید؛ به راستی قیمت بزرگ شدن دختر و پسران شهید به لباسی قیمتش چند؟ قد کشیدن و بی بابا شدن امیرمهدی و نازنین زهرای شهید مشتاقی و بیوه شدن زنان جوانان سرزمینم چقدر قیمت دارد؟!!!

مازندران چهل شب و روز سختی را پشت سر گذاشت، شب و روزی که هنوز چشم‌های بسیاری از مادران و خواهران شهیدمان پر از اشک است، پدرانی و برادرانی که در داغ فرزند صبوری می‌کنند و بانوان جوان، بیوه می‌شوند و نام "همسر شهید" بر آنان نهاده می‌شود و فرزندان کوچکی که چشم به راه بابای آسمانی‌شان قدم از قدم بر نمی‌دارند.

اما به دور از همه این مسائل، دقیق‌تر که می‌شوم می‌بینم شهدا مزد کار خود را دریافت می‌کنند، مزدی همیشگی و دائمی، آری اینان با بی‌بی زینب (س) معامله کرده‌اند و فرزندان خود را به این بی‌بی سپرده‌اند و خانواده‌شان تا آخر عمر خانواده‌هایشان به حسابشان مزد و اجر کارشان را واریز می‌کند.

شهادت حسین گونه، جمعی از بهترین و پاک‌ترین جوانان دیار علویان در سوریه گرچه قلب ما را داغدار کرد؛ اما درس غیرت و ایستادگی و شهامت را به ما آموخت؛ تا بدانیم در این زمانه دنیازدگی، هنوز هستند دلیرمردانی که با انقطاع از همه دلبستگی‌ها مخلصانه در میدان دفاع از حریم اهل بیت و اسلام، سینه ستبر کنند.

شهید محمد به لباسی از  قائم‌شهر، شهید علی جمشیدی از نور، شهید رضا حاجی‌زاده از آمل، شهید حسن رجایی‌فر از بابل، شهید سیدرضا طاهر از بابل، شهید سیدجواد اسدی از ساری، شهید سعید کمالی از میاندرود، شهید محمود دادمهر از ساری، شهید علیرضا بربری از بابلسر، شهید علی عابدینی از  فریدون‌کنار، شهید حسین مشتاقی از نکا، شهید رحیم کابلی از بهشهر، شهید حبیب‌الله  قنبری از بهشهر، 13 شهید مدافع حرم در خان طومان سوریه هستند که چهل روز از شهادت عارفانه و عاشقانه‌شان گذشت؛ مهم نیست که این مدت چگونه گذشت؛ مهم این است که ما در این مدت چه کرده‌ایم؟ کاش رهرو واقعی‌تان باقی بمانیم.

گزارش از: مریم نظری


 
روایتی از بابای «فاطمه»؛
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٧  کلمات کلیدی: ایثار

مدافع حرمی که شش‌ماه بعد از شهادت جنسش جور شد +عکس

گروه جهاد و مقاومت مشرق - آیینه تشبیه را وسعت حضورت نیست که خورشید جمالت دیبای زرین خود را به طبیعت زمستانی قلبــم گسترانیده است. حکایت حضورت برای من یادآورصبحی است که از خواب سیاهی برمی‌خیزم و پژمردگی درونم به نگاه مهربانت خیس می‌خورد.

باغ آرزوهایم؛ عاشقم و جز نام زیبایت ترجمانی برای عشق نمی بینم.خواستم به ثنایت شعر بسرایم دیدم قافیه‌ها همه در آغاز می‌آیند و وزن از اشعـارم گریزان است به راستــی قامت موزون تو شعـر مرا چنین بی‌وزن کرده است و البته خوب میدانم هر مضمونی که به ذوق بیارایم حکایتی از بهشت روی توست. خواستم این نوشته را به خط خوش بنویسم دیدم زیباترین خط را تو به ابروان داری‌.

نوشتن نیکو صنعتی است اگر با فاء نامت آغاز و تا دال آن بخرامد. کاش نوشتن نمی‌دانستم و فقط با تو حرف میزدم ای خوبترین‌: پیشه ی من سوختن و عاشقی و راز نهان گفتن است و شاید پیشه تو دم به دم دیدن اشک من است. ای همه درد‌هایم ؛ از تو درمان نمی‌خواهم که درد تنها سرمایه ی من دراین آشفته بازارست. تنها آرزویی که منت‌پذیر آنم خاموشی هر صدایی جز نغمه دلنشین توست . صدای جنگ گاهی به گوش می‌رسد، اما کل مرز کشورم آرام آرام. هرکسی دنبال زندگی خود است، اما من مانده‌ام با یکی دو سال زندگی مشترک و سال‌های سال عشق و دوری، آن روز که اولین عاشقانه‌ات را با اولین نگاهت هدیه به چشمانم کردی، عهد دیگری بستی، اما گویا تو عاشق‌تر بودی، و رفتی به عشقت رسیدی. و عهدت با من را نکند به فراموشی سپردی.

مدافع حرم

و من ماندم و کوله‌بار کوله‌بار غم و اندوه جدایی و دوری. این رسم یک زندگی مشترک نبود. اما انگار تو رسم و رسومات را فراموش کردی عزیز دلم. و رفتی و من را با مروارید‌های باغ زندگیت تنها گذاشتی. حالا بعد از چندین ماه میخواهم بنویسم، از آخرین دیدار، از آخرین نگاه و از روز وصلمان. از عاشقانه‌هایمان تا آن روز که به هم رسیدیم و فصل جدیدی از زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

مدافع حرم


زهرا رضوان خواه همسر شهید مدافع حرم فرهاد خوشه‌بر، امروز نگاهی مختصر از همسر مدافع حرمش برای مخاطبان فرهیخته مشرق دارد.

فرهاد خوشه بر در اوایل دهه شصت در لنگرود خوش آب و هوا برای چند صباحی زیبا زندگی کردن پا به این دنیا گذاشت. هوای گرم مرداد ماه سال 87 همسفری برای ادامه راهش انتخاب کرد‌، که حاصل این وصلت زیبا و نورانی دو فرزند است‌، محمد سه ساله که پدر را در‌ دانه‌های ریز برف بدرقه کرد‌، به امید آنکه شاید دوباره بتواند ملاقاتی با پدر، تنها پشت و پناهش را داشته باشد. و فاطمه، فاطمه‌ای که هیچ وقت طعم پدر را احساس نکرد‌، نمی‌داند جنس پدر چگونه است‌، تکیه گاهی‌اش یعنی چه، و اصلا وجود پدر را نمی‌داند چگونه باید در قافیه‌های زندگی‌اش تعریف کند. فاطمه شش ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد و من امروز مطمئن هستم سایه پدر تا به آنجا هم که من فکرش را نمی‌کنم بالای سر فرزندانم است.

مدافع حرم

مرداد سال 87 بود که مسئول حوزه علمیه لنگرود با پدرم تماس گرفتند و گفتند یک نفر را برای یک امر خیر به منزلتان می‌فرستم، از آن فرستادن ده روز بعد من و فرهاد بر سر سفره زیبای عقد نشستیم‌، فرهادِ من راوی جنگ و دفاع مقدس بود، یک ماه مانده به اینکه سال کهنه جای خود را به سال نو بدهد فرهاد راهی سرزمین‌های نور می‌شد و از رشادت‌های جوانان و نوجوانانی می‌گفت که شاید هیچ کدام از آنها را ندیده بود. به من همیشه می‌گفت من تو را، محمد را و همه زندگی‌ام را از همین شهدا گرفته‌ام و این تنها خدمتی است که من برایشان انجام می‌دهم‌، که با روایتگری یاد و خاطره شهدا را زنده نگه دارم و شرط اولیه ازدواجمان هم همین بود که در این مسیر همراهش باشم، نه اینکه مانع باشم و من در همه سفرها همراهش بودم.

اگر بخواهم فرهادم را معرفی کنم نمی‌دانم از کجا و چگونه بگویم، لیاقت فرهاد من فقط شهادت بود و لا غیر، و چیزی غیر از این اگر می‌شد برای همه دوستان و آشنایان و حتی خود من قابل تعجب بود. فرهاد یک فرد ساده زیست، فراری از تجمل‌گرایی و بسیار حساس به مساله خمس، آنقدر حساس که وقتی نزدیک سال خمسی می‌شدیم و ماموریت بود روزی تا پنج مرتبه زنگ می‌زد، که چگونه صورت حساب وسایل خانه را محاسبه کنم. بعد از محاسبه خمس و پرداختش، روزی یک مرتبه یا دو روزی یک مرتبه تماس می‌گرفت. از سر کار به منزل می‌آمد و می‌گفت: وسایلت را جمع کن تا به مسافرت برویم، من برنامه کاری‌ام معلوم نیست، که به چه صورت باشد و در لحظه تصمیم می‌گرفت و با هم به مسافرت می‌رفتیم.

مدافع حرم

وقتی قرار شد به سوریه برود، یک ماه طول کشید. چمدانش را بسته بود و گاهی به سراغ وسایلش می‌رفت و آنها را مرتب می‌کرد. به شوخی یک مرتبه گفتم‌: من چشمم آب نمی‌خوره تو رو به سوریه ببرند. در جوابم می گفت : خانم من چشم آب نمی‌خورد، اشک می‌خورد و اشک می‌ریزد. تا اینکه بالاخره راهی شد. دو شب قبل از رفتن گفت‌: اگر رفتم و شهید شدم چی؟ گفتم: تو می‌روی شهید می‌شوی و می‌روی بهشت با حوری‌ها تو بهشت می‌چرخی و من می‌مانم و کوله‌بار کوله‌بار غم و اندوه، دوری و جدایی و سختی و مشکلات زندگی که اصلا برایم قابل هضم نیستند. و رفت...

روز آخری که بعدش فرهاد به شهادت رسید تماس گرفت، خیلی صدایش گرفته و ناراحت بود، بعد از سلام و احوالپرسی گفت: دو دفعه برای زیارت رفتیم اما متاسفانه درهای حرم بسته بود. خانومی بی‌بی حضرت زینب ( سلام الله علیها) به ما می‌گوید از این جا نروید. ما اینجا کار زیاد داریم. من حالا بعد از گذشت چندین ماه متوجه حرف‌های همسرم می‌شوم.

مدافع حرم

هیچ وقت از ماموریت‌ها و کارش برای من نمی‌گفت ، اما در تماس آخرش گفت‌: اینجا یک اتفاقاتی افتاده و می‌افتد که هر وقت برگشت حتما همه را برایت تعریف میکنم. منتظر باش برمی‌گردم، گفتم کی برمی‌گردی؛ گفت: همان زمان که قراره برگردم، بر می‌گردم، و فرهاد همان زمان و همان موقع قرارمان برگشت، با تخت خوابی از چوب، لباس ابدیت سفید، و نشان افتخار کشورم به دور تابوت پر از عطرش در همان زمان که به من وعده داده بود، برگشت.

در تاریخ 9 / 12/ 93 در استان درعا شهر الهباریه منطقه تل قرین توسط تک تیر انداز تکفیری به شهادت رسد. فرهاد همیشه می‌گفت در برابر دشمن عاشورایی باید جنگید، و مردانه در برابر تکفیری‌ها جنگیده و شهید شده است. وسایل فرهادم را که برایم آوردند، یک پلاستیک بسیار معطر هم روی وسایل بود، از همرزمش پرسیدم ماجرای این پلاستیک چیست؟ گفت قبل از شهادت با فرهاد دو مرتبه رفتیم برای زیارت اما متاسفانه نتوانستیم که برویم. و چند روز بعد فرهاد شهید شد.

مدافع حرم
فرزندان شهید خوشه‌بر

در فرودگاه که من برمی‌گشتم، یکی از خادمان حرم را دیدم، که پارچه‌ای را به من داد که گرد و غبار حرم حضرت زینب ( سلام الله علیها ) به آن آغشته شده بود و گفت: این پارچه را بر روی سینه شهید بگذارید. چند روزی که پارچه در منزل من بود بوی عطری کل فضای خانه من را گرفته بود و بعد از اینکه پارچه را بر روی سینه فرهاد گذاشتیم، و پلاستیکی که پارچه در آن بود هم بوی عطر می‌داد. و چند روزی که من در مراسم‌های فرهاد شرکت می‌کردم همان بوی عطری که از پارچه استشمام کردم، در منزل پدر فرهاد و کل مراسم‌هایش هم استشمام کردم.


 
«عباس دانشگر» مدافع حرم به شهادت رسید+ تصاویر
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش خبرگزاری فارس از سمنان، «عباس دانشگر» از رزمندگان ایرانی و مدافع حرم در نبرد با تروریست‌های تکفیری در سوریه به فیض شهادت نائل شد.

شهید دانشگر متولد سال 1372 بود که از سمنان برای دفاع از حرم آل‌الله (ع) به سوریه اعزام شده بود.

مراسم استقبال، وداع و تشییع پیکر مطهر شهید دانشگر متعاقبا اطلاع‌رسانی می‌شود.


 
دودهه هفتادی به جمع شهدای حرم پیوستند
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش فرهنگ نیوز، مدافع حرم اهل بیت "عباس دانشگر" که داوطلبانه برای دفاع از حرم‌های مطهر به سوریه اعزام شده بود روز گذشته جمعه 21 خردادماه در درگیری با نیروهای تروریستی تکفیری در منطقه خلسه خان‌طومان به شهادت رسید.
 
شهید دانشگر اصالتا اهل سمنان و متولد سال 72 و 23 سال سن داشت و در دانشگاه تربیت افسری پاسداری امام حسین(ع) مشغول به تحصیل بود.
 
"احمد مکیان" از مدافعان حرم ایرانی لشکر افغانستانی فاطمیون نیز روز پنجشنبه 20 خردادماه در سوریه به شهادت رسید. وی متولد سال 1374 و از حافظین 23 جزء از قرآن کریم بود؛ که توسط نیروهای تکفیری تروریستی به جمع شهدای مدافع حرم پیوست. شهید مکیان اصالتا اهل آبادان و ساکن شهر قم بود و مدتی در بخش فرهنگی مسجد مقدس جمکران فعالیت می‌کرد.
 
منبع: دفاع پرس

 
عکس/ تشییع و تدفین شهید مهدی طهماسبی
ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳  کلمات کلیدی: ایثار
پیکر پاک شهید مهدی طهماسبی از شهیدان مدافع حرم حضرت زینب(س) پس از اقامه نماز جمعه بر دوش نمازگزاران قم تشییع و به خاک سپرده شد.

 
شهادت یک رزمنده ایرانی در سوریه +عکس
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش فرهنگ نیوز، خبر شهادت یکی دیگر از رزمندگان ایرانی مدافع حرم اعلام شد.
 
"مهدی طهماسبی" از رزمندگان ایرانی مدافع حرم در نبرد با تروریست های تکفیری در استان حلب در شمال سوریه به فیض شهادت نائل آمد.
شهادت یک رزمنده ایرانی در سوریه +عکس
 
این شهید فرزند سرهنگ بازنشسته سرهنگ کریم طهماسبی بود و پیش از شهادت در شهر قم سکونت داشت.
 
زمان و مکان مراسم های تشییع، تدفین و بزرگداشت این شهید مدافع حرم متعاقبا اعلام خواهد شد.
 
استان حلب در شمال سوریه طی روزهای اخیر صحنه شدیدترین درگیری ها بین رزمندگان مقاومت و تروریست های تکفیری بوده است.
 
منبع: ابنا

 
خبر شهادت «شهید ابراهیم عشریه» تایید شد
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش فرهنگ نیوز، ابراهیم عشریه 39 ساله از مدافعان حرم اهل شهرستان نکا، در بیست و پنجم فروردین ماه امسال برای دفاع از حریم اهل بیت(ع) داوطلبانه راهی سوریه شده بود که در منطقه حلب سوریه توسط تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید.

جمعی از مسئولان شهرستان نکا عصر دیروز با حضور در منزل شهید عشریه خبر شهادت وی را به خانواده شهید رساندند.

شهید ابراهیم عشریه سومین شهید مدافع حرم پس از شهیدان حسین مشتاقی و سعید کمالی در شهرستان نکا به شمار می‌آید که هنوز پیکر وی به کشور بازنگشته است.

از این شهید مدافع حرم 3 دختر به نام های زهرا، زینب و معصومه به یادگار مانده است.

منبع: تسنیم

 
رجز خوانی خبرنگار برای تروریست ها در جمع رزمندگان مدافع حرم ایرانی + فیلم
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ محسن خزایی در جمع رزمندگان مدافع حرم ایران در خان طومان برای تروریست ها  رجز خوانی می کند.



 
عکس/ وداع با دو شهید مدافع حرم در معراج شهدا
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ایثار
مراسم وداع با پیکر شهیدان مرتضی مسیب زاده و رضا خرمی از مدافعان حرم عصر امروز دوشنبه ۱۷خرداد ماه در معراج شهدا برگزار شد.

 
فیلم/ خداحافظی مادر شهید مدافع‌حرم با فرزندش
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ایثار

فیلم/ خداحافظی مادر شهید مدافع‌حرم با فرزندش

در این ویدئو شاهد آخرین خداحافظی مادر شهید مدافع حرم با فرزندش در ساعاتی قبل از اعزام هستید.
 

دانلود


 
همسر شهید مدافع حرم حمیدرضا زمانی:
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ایثار

حمیدرضا 120 روز پس از شهادت حمیدرضا به دنیا آمد!

به گزارش مشرق، شهید «حمیدرضا زمانی» همزمان با نخستین روز از ماه محرم و ایام شهادت سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) در سال 1393 به شهادت رسید. شهید زمانی هنگام شهادت یک دختر سه ساله داشت و فرزند دومش هم 120 روز پس از شهادتش متولد شد. فرزندی که هیچگاه پدر را ندید و مادرش به احترام همسر شهیدش، نام حمیدرضا را بر روی پسرشان گذاشت.

حمیدرضا 120 روز پس از شهادت حمیدرضا به دنیا آمد!


همسر شهید حمیده ضرابی متولد 1364 یک سال از شهید بزرگ
تر است و در گفتوگو با «جوان» از عشق حمیدرضا به امام حسین(ع) و دلتنگیهای فرزندانش برای پدرشان میگوید.

نخستین آشناییهای شما با شهید چه زمانی صورت گرفت و چگونه اتفاق افتاد؟

پدر و مادر شهید با پدر و مادر من همسایه و همهیئتی بودند و پدر حمید با پدرم درباره ازدواج پسرش صحبت میکند و یک روز را برای آمدن به خانه ما تعیین میکنند. قبل از این هیچ آشنایی و شناختی از حمید نداشتم. پس از صحبتهای پدر شهید با پدرم یک روز به خانه ما آمدند و من با حمید صحبت کردم. در حین صحبتها خیلی از غیرت و تعصبش خوشم میآید. یک هفته بعد از آن جلسه عقد کردیم و مدتی بعد در سال 86 ازدواج کردیم.

چه صحبتهایی بینتان رد و بدل شد که باعث شد با ایشان ازدواج کنید؟

همسرم خیلی از ائمه اطهار و اهلبیت صحبت میکردند و خیلی ارادت خاصی نسبت به اهلبیت داشتند. همین باخدا و باایمان بودنش خیلی برایم مهم بود. من کسی را میخواستم که امام حسینی باشد و به مسائل مذهبی اهمیت دهد.

شغلشان چه بود؟

شغلش آزاد بود. تراشکاری میکرد.

بحث رفتنشان از کی پیش آمد؟

سه سال پیش نخستین بار به من گفت که دیگر نمیتواند بیتفاوت زندگی کند و باید برای حفظ حرم اهل بیت(س) به عراق یا سوریه برود. تلویزیون که اخبار را پخش میکرد و وضعیت آنجا را میگفت حمید حساس شده بود. وقتی خبر تهدید حرمین پیش آمد و اینکه ممکن است تروریستها آسیبی به حرم اهلبیت بزنند حمید خیلی ناراحت شد. یک روز گفت من هم دوست دارم به دفاع از حرم بروم و گفتم اگر میخواهی بروی مشکلی نیست ولی من و دخترت را میخواهی چه کار کنی؟ حمید گفت شما خدا را دارید. دیگر هر روز که میگذشت تصمیم حمید برای رفتن جدیتر میشد. حتی پدر و مادرش هم گفتند که تو زن و بچه داری و تکلیف آنها چه میشود که در جواب میگفت آنها خدا را دارند. آن زمان دخترمان حلنا کوچک بود و مستأجر بودیم، به همین دلیل مخالفت کردم اما هر روز برایم از شرایط دشوار منطقه و کشورهای عراق و سوریه میگفت. در نهایت رضایت دادم که برود. سه دوره 45 روزه به جبهه مقاومت اسلامی اعزام شد. برای اینکه من و خانوادهاش نگران حالش نشویم به ما میگفت در آنجا آشپز هستم. حتی یک بار مبلغی را از دوستان و مراکز مختلف جمع کرد و 600 کیلو مرغ خرید و به جبهه فرستاد اما ما باور نکردیم که او در آنجا آشپز باشد.

چند فرزند دارید؟

هشت سالی میشد که ازدواج کرده بودیم و حاصلش دو فرزند بود. فرزند دوممان را شش ماهه باردار بودم که خبر شهادت همسرم آمد. به همین خاطر نام همسرم را روی فرزند دومم گذاشتیم. حمید فرزند دومش را ندید. حمیدرضا 120 روز بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. ما اسم پدرش را رویش گذاشتیم تا او هم در آینده و بزرگسالی بتواند راه پدرش را ادامه دهد. فرزند اولم هم تازه چهار سالش شده و اسمش حلناست. حمیدرضا الان یک سال و پنج ماه دارد.

در این مدتی که ازدواج کرده بودید از لحاظ مسائل اعتقادی و اخلاقی شهید را چطور آدمی دیدید؟

حمید همین که امام حسینی بود همه را جذب خودش میکرد. در این مدتی که با هم زندگی کردیم هیچ مشکلی از حمید ندیدم. خیلی خانوادهدوست و مهربان بود. هر سال 20 روز یا یک ماه به محرم مانده مغازهاش را سیاهپوش میکرد و مداحی و نوحه در مغازه میگذاشت. همه همسایهها میگفتند حمید الان برای سیاه پوشیدن زود است، ولی میگفت: نه، من عاشق امام حسین(ع) هستم و باید جلوتر از همه نوحه بگذارم و مغازه را سیاهپوش کنم. به نوعی زودتر از همه به دیگران خبر میداد که محرم در راه است و باید خودتان را برای این ماه آماده کنید.

پیش نیامد به شهید بگویید شما که شغلتان آزاد است باید در مغازهتان بمانید و نیازی به رفتن نیست؟

دیگر وقتی اسم حرمین میآید آدم خودش هم عشق رفتن به سرش میزند. درست است الان نبود حمید و دلتنگیاش برایم سخت است ولی میدانم با شهادت حمید، خدا و امام حسین(ع) با ما هستند.

روزی که حرف از رفتن زدند امکان شهادتشان را میدادید؟

نه، اصلاً چنین فکری نمیکردم. حمید چهار بار به دفاع از حرم اهل بیت رفته و آمده بود. فکر میکردم این بار هم برود دوباره برخواهد گشت. حمید در 35 کیلومتری کربلا شهید شد.

با شما درباره شهادت صحبت کرده بودند؟

بعضی اوقات غرق در فکر میشد که من و خانوادهاش میگفتیم حمید چرا اینقدر در فکری و چی شده؟ میگفت چیزی نیست، فقط حال و هوای حرم به سرم زده و میخواهم بلند شوم و به آنجا بروم. آن موقع میگفتم من را در این شرایط میخواهی کجا بگذاری و بروی یا پدر و مادرش میگفتند تو با این شرایط باز هم میخواهی بروی که میگفت خدا بزرگ است و من دوست دارم به آنجا بروم. از سال 90 تا 93 به دفاع از حرم اهل بیت رفت. 45 روز آنجا میماند، 10 روز برمیگشت و دوباره میرفت. آن موقع دخترم دو سال و نیمه بود که پدرش رفت. الان هم خیلی بهانه پدرش را میگیرد. آخرین باری که حمید به کربلا رفت پشت تلفن با دخترش صحبت کرد و گفت حلنا چی دوست داری برایت بیاورم؟ حلنا هم میگفت عروسک. الان پدر و برادر شهید برایش عروسک میخرند، ولی هیچکدام را قبول نمیکند و میگوید قرار است بابا حمیدم برایم عروسک بیاورد. بهشت زهرا(س) که میرویم برایش توضیح میدهم که پدرت شهید شده و الان در آسمانهاست. به طور کامل و به درستی نمیتواند درک کند که چه اتفاقی برای پدرش افتاده است. اعلامیههایش را که زده بودند شروع به گریه کرده بود و میگفت حتماً باید به بابا حمید زنگ بزنی تا من با بابا صحبت کنم. میگفتم حلنا بابا حمید نیست و الان پیش فرشتههاست ولی قبول نمیکرد و میگفت تو دروغ میگویی و باید همین الان زنگ بزنی تا من با بابا حمید صحبت کنم.

این دل کندن برای شهید سخت نبود؟

اتفاقاً حمید، حلنا را خیلی دوست داشت و وقتی که میخواست برود حلنا را به زور از بغل حمید پایین آوردیم. موقع خداحافظی عمویش به زور حمید را از حلنا جدا کرد. با تمام این علاقهاش میگفت نگران نباشید و شما خدا را دارید. خیلی نگران حرمین بود و مدام میگفت در خطر هستند. پدر و مادرش میگفتند زن و بچهات چه میشوند؟ مادر شهید میگفت اگر تو بروی تکلیف زن و بچهات چه میشود؟ حمید باز خیلی قرص و محکم میگفت آنها خدا را دارند و نباید نگران چیزی باشند. میتوان گفت همه چیز را به خدا سپرد و رفت.

در آینده شهید را چگونه به فرزندانتان معرفی میکنید؟

یک پدر شجاع، باغیرت و باایمان که جانش را در راه اسلام و دین فدا کرد. خودم و بچهها به شهادت حمیدرضا افتخار میکنیم. بلا تشبیه حمید هم مثل آقا امام حسین(ع) سرش سه روز روی زمین بود و نمی‌‌توانستند به عقب بیاورند. بعد از سه روز تکههای تن و سر و دستش را پیدا میکنند. یک دختر سه ساله هم مثل حضرت رقیه(س) داشت.

نحوه شهادتشان چگونه بود؟

دوره تخریب را در کربلا گذرانده بود. در یکی از عملیاتها با تعدادی از نیروها منطقه را پاکسازی میکردند. قبل از شهادت به دوستانش گفته بود که فرصت برای نوشتن وصیتنامه نشد بیایید به هم قول دهیم که اگر هر کداممان شهید شدیم پیکر یکدیگر را به عقب بیاوریم. اگر من شهید شدم یادتان باشد که به خانوادهام بگویید مرا در قطعه 26 بهشت زهرا دفن کنند. در آخر هم خواسته بود که یک عکس حجلهای بگیرند. پس از گرفتن عکس یادگاری چند دقیقه بعد پای حمیدرضا در یک تله انفجاری گیر میکند و به شهادت میرسد. مشغول خنثیسازی مین بودند، مین آخر را که خنثی میکنند که پایش داخل تله انفجاری میرود و منفجر میشود. شدت انفجار به قدری زیاد بوده که بدنش تکه تکه میشود و تنها سر و دست چپش را میآورند. به دلیل اینکه منطقه در دست دشمن بود لحظه شهادت نتوانسته بودند پیکرش را به عقب بیاورند. سه روز بعد که منطقه را پس میگیرند دست و سر حمیدرضا را پیدا میکنند. ابتدا پیشنهاد دادند که قسمتهایی از بدنش که پیدا شده است را در کربلا دفن کنند اما با پیگیریهای که انجام دادیم خواستیم قبری هم در کشورمان داشته باشد تا در مواقع دلتنگی بر سر مزارش برویم. بنابراین تکههای تنش را همان جا در کربلا دفن کردند و سر و دست چپش را هم برای ما آوردند. الان حمید یک مزار در تهران و یک مزار در کربلا دارد.

خودشان تا به حال درباره شهادت صحبت کرده بودند؟

خودش اصلاً درباره شهید شدن و هیچوقت نیامدنش صحبت نکرده بود. فقط میگفت دوست دارم شهید شوم. هیچوقت نمیگفت ممکن است بروم و دیگر برنگردم. در ذهنش بحث شهادت بوده است.

در پایان اگر خاطره و ناگفتهای از شهید دارید برایمان بگویید.

این خاطره را برادر شهید تعریف میکند که یک سال قبل از شهادتش، شب احیا در بهشت زهرا(س) و قطعه شهدا بودیم و دوستش به تازگی به شهادت رسیده بود. برای خواندن فاتحه بر سر مزارش رفتیم تا فاتحهای بخوانیم. آنجا دختر شهید سه ساله بود که بر سر قبر پدر بازی میکرد. حمید هم رو به برادرش میکند و میگوید: «سال دیگر حلنا بر سر مزار من بازی میکند.» در آنجا میگوید که قطعه26 بهشت زهرا(س) را دوست دارد و اگر شهید شد در آنجا دفنش کنیم. آن لحظه حرفش را جدی نمیگیرند. اما همین اتفاق افتاد. سال بعد حمیدرضا شهید و در همان قطعه به خاک سپرده شد. حمیدرضا به آرزویش رسید زیرا دوست داشت هم در کربلا دفن شود هم در قطعه 26 بهشت زهرا(س).

یک بار در محرم سالی که برف خیلی زیاد آمده بود نذر میکند پابرهنه راه برود که کف پاهایش خیلی تاول میزند. به حمید گفتم حمید آخر چرا این کار را کردی میگفت تو کاری نداشته باش چون خودم با امام حسین(ع) عهد کردهام.

خاطراتی هم از حضورشان در جبهه مقاومت اسلامی به جا مانده است. یک تانک غنیمتی در یک منطقه مانده بود که نه داعشیها میتوانستند از آن استفاده کنند و نه نیروهای ایرانی. حمید از دوستانش نحوه روشن شدن تانک را میپرسد و میگوید من میخواهم این تانک را به منطقه خودمان بیاورم. دوستانش میگویند حمید این کار تو نیست و سوار تانک شدن خطرات زیادی دارد. ولی او میگوید من میتوانم تانک را بیاورم. بالاخره شبانه به تانک میرسد و آن را به خط خودی برمیگرداند.


 
تصاویر/سید حکیم معاون تیپ فاطمیون در «تدمر» به شهادت رسید
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، مدافع حرم سردار محمد حسن حسینی با نام جهادی «سید حکیم» معاون تیپ فاطمیون در «تدمر» سوریه حین مبارزه با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید.


شهیدان: علیرضا توسلی (ابوحامد)، حسین فدایی (ذوالفقار)، رضا بخشی (فاتح) و محمد حسن حسینی(سید حکیم) از فرماندهان تیپ فاطمیون


شهیدان: سید حکیم، حسین فدایی و مصطفی صدرزاده


شهیدان مصطفی صدرزاده و سید حکیم از فرماندهان تیپ فاطمیون


شهیدان مصطفی صدرزاده و سید حکیم


شهیدان: سید حکیم و حسین فدایی(ذوالفقار)

 

 

 


 
پاسدار «گردان عمار» در سوریه شهید شد +عکس
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش مشرق، روابط عمومی ناحیه مقاومت بسیج دزفول جمعه شب در اطلاعیه ای با اعلام خبر شهادت چهارمین شهید مدافع حرم، اعلام کرد: محمد زلقی از پیشکسوتان جهاد و ایثار دزفول در راه دفاع از حرم اهل بیت (ع) و در نبرد با تروریست های کوردل در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
 
این روابط عمومی ضمن تبریک و تسلیت به خانواده صبور و خاندان محترم زلقی و مردم شهید پرور دزفول اعلام کرد آیین تشییع پیکر این شهید مدافع حرم متعاقبا به اطلاع مردم ولایتمدار دزفول رسانده می شود.
 
پاسدار «گردان عمار» در سوریه شهید شد +عکس
پاسدار بازنشسته محمد زلقی جمعی گردان عمار تیپ پیاده حضرت مهدی (عج) برای دفاع از حرم اهل بیت(ع) عازم سوریه شده بود.

منبع: میزان

 
«جهانگیر جعفری‌نیا» به قافله شهدای مدافع حرم پیوست +عکس
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش مشرق، علی پاسخی با اشاره به شهادت «جهانگیر جعفری‌نیا» از پاسداران لشکر عملیاتی 16 قدس گیلان در نبردهای شهر حلب سوریه اظهار کرد: روز گذشته شهید جعفری‌نیا در دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم حضرت زینب (س) به فیض شهادت نائل آمده است.
 
وی، شهید جعفری‌نیا را اهل شهرستان بندر انزلی عنوان کرد و افزود: پس از انتقال پیکر مطهر شهید جعفری‌نیا به میهن مراسم استقبال، تشییع و تدفین شهید اعلام می‌شود.
 
مسؤول روابط عمومی و تبلیغات سپاه قدس گیلان خاطرنشان کرد: از شهید جهانگیر جعفری‌نیا دو فرزند دختر 9 ساله و 16 ساله به یادگار مانده است.
«جهانگیر جعفری‌نیا» به قافله شهدای مدافع حرم پیوست +عکس

«جهانگیر جعفری‌نیا» به قافله شهدای مدافع حرم پیوست +عکس

«جهانگیر جعفری‌نیا» به قافله شهدای مدافع حرم پیوست +عکس

«جهانگیر جعفری‌نیا» به قافله شهدای مدافع حرم پیوست +عکس
منبع: فارس

 
فیلم/آخرین شعر شهید بابلسری مدافع حرم
ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش مشرق- فیلمی که مشاهده می فرمایید آخرین شعر شهید مدافع حرم لحظاتی پیش از اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل در کشور سوریه بعنوان مستشار نظامی است. شهید عبدالصالح زارع بهنمیری از اهالی روستای کریم‌ کلا بهنمیر" در حاشیه شهر بابلسر مازندران است که در عملیات آزادسازی شهرهای شیعه نشین "نبل و الزهراء" واقع در حاشیه شمالی استان حلب سوریه به کاروان شهدای کربلای امام حسین (ع) پیوسته بود. این شهید، سومین شهید مدافع حرم شهرستان بابلسر و چهاردهمین شهید مدافع حرم استان مازندران به شمار می رود.

 
00:00 00:23

spaceplay / pause

qunload | stop

ffullscreen

shift + slower / faster

volume

mmute

seek

 . seek to previous

126 seek to 10%, 20% … 60%

فیلم/آخرین شعر شهید بابلسری مدافع حرم
فیلم/آخرین شعر شهید بابلسری مدافع حرم
فیلم/آخرین شعر شهید بابلسری مدافع حرم
فیلم/آخرین شعر شهید بابلسری مدافع حرم

 
عاشقانه‌ای با حاج حمید؛
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧  کلمات کلیدی: ایثار

شهید مدافع حرمی که امنیت زائران اربعین را تأمین می‌کرد +تصاویر

گروه جهاد و مقاومت مشرق - پدرم با تو، باران بهاری‌‏ام را پایانی نیست و بی‏‌ تو، پرنده‏‌ای آشیان گم‏ کرده در جاده‏‌های پاییزم. تو که هستی، پنجره، با بال‏‌هایی گشوده از آفتاب، باغچه را مرور می‏کند. با تو، نفس‏‌های مادرانه، تیررس اضطراب و تشویش را مجال نمی‏دهند. آجر به آجر، ساخته می‏شوم؛ وقتی پناه دست‏‌های امن‌ات، موسیقی مهربان عشق را به ترنم می‏‌آیند. بی‏‌تو، بن‏‌بستی می‏‌شوم در هزار توی رنج‏‌های خویش. بی‏‌تو، شکوه جهان، ویرانه‏‌ای است مسکوت و بی‏‌هیاهو.

ا مروز پای صحبت‌های پروین مرادی همسر شهید مدافع حرم سردار تقوی‌فر نشسته‌ایم تا اندکی هرچند کوتاه از عاشقانه‌های زندگی‌اش با حاج حمید را برای خوانندگان مشرق بگوید.

تقوی فر

15 سال بیشتر نداشتم و سرگرم بازی‌های کودکانه، یک روز خسرو برادرم گفت‌: پری، حمید پسر‌خاله‌مان از تو خوشش می‌آید و می‌خواهد به خواستگاری‌ات بیاید، نمی‌دانم چه حسی بود داشتم، خوشحالی، حجب و حیا، ولی هرچه بود همراه با نگرانی‌های مخالفت‌های پدرم بود. چون پدرم نظرش بر این بود من هنوز بزرگ نشده‌ام، چه طور می‌توانم یک زندگی را جمع کنم و به طور مستقل زندگی کنم.

شب خواستگاری پدرم به حاج حمید گفت: پری لباس‌هایش را مادرش می‌شوید، کیف مدرسه‌اش را مادرش جمع می‌کند، چه طور می‌خواهد بیاید خانه تو و خانه‌داری کند؟ حاج حمید گفت: اگر مشکل لباس یا کار منزل است من خودم انجام می‌دهم. و من همسر حاج حمید شدم. و حالا من ماندم و خاطرات ابومریمم، و یادهایی که روزها و شب ها فقط آنها را مرور می‌کنم و حالا ابومریمم در دنیایی دیگر و البته زنده و "عند ربهم یرزقون" است و ما را در این دنیا نظاره‌گر‌ است. و من و دختران عزیزم با کوله‌بار کوله‌بار یاد و خاطره از حاج حمید، نشسته‌ایم و نظاره‌گر و یاد آور آن خاطرات هستیم.

تقوی فر

حاج حمیدم به یاد داری، آن زمان که از فرودگاه امام خمینی(ره) برگشته بودیم و ما کلید درب اصلی ساختمان را نداشتیم و شما نگذاشتید درب بقیه ساختمان‌ها را بزنیم، چون نصف شب بود و همه خوابیده بودند و ما تا صبح با وجود خستگی و باران در ماشین ماندیم، چراکه شما نمی‌خواستید ثانیه‌ای مزاحمت برای کسی ایجاد کنید.

ابومریمم در خاطرت هست آن زمان که با پدری صحبت کردی که پسرش راهی جبهه‌های دفاع مقدس شود، و با همان پسر که حالا پدر شده بود صحبت کردی تا پسرش را برای دفاع از حرم اهل بیت ( علیه السلام) در عراق بفرستد.

همسر مهربانم برای آخرین مرتبه که به روستا رفته بودیم را به یاد داری، صدای عزاداری از حسینیه‌ای که خودت ساخته بودی می‌آمد و چه شادمان به زنان حاضر در مراسم گفتی من از خیلی وقت پیش به فکر شما بودم. و تو چه شادمان که دسترنج زحماتت را می‌دیدی.

حمید عزیزتر از جانم روزهای انتخابات را خوب به یاد دارم ما همیشه جزء اولین نفراتی بودیم که برای رای دادن می‌رفتیم چرا که شما رای دادن را یک تکلیف می‌دانستید.

تقوی فر

یادت هست سیب‌ای رنده کرده مریم را که به عنوان فالوده درست کرده بود را برای مهمان‌ها آوردی و چقدر خوشحال بودی و دخترمان را تحسین کردی به خاطر ابتکاری که شاید خیلی ساده به نظر می‌رسید.

امسال نیمه شعبان نبودی تا مرواریدهای باغ زندگیمان را به رسم هر سال به جشن‌های مولا و سرورمان ببری، نبودی تا به مسافرت که رفتیم جوی آب کشاورزها را کمی پاک‌سازی کنی، نیستی تا هر وقت بنزین ماشینم تمام شد بگویی توکل به خدا کن و دستت را پیش هیچ کس دراز نکن و خدا خودش برایم کسی را برای کمک بفرستد، و جمله زیبایت که ورد زبانت بود را برایم بگویی که در عین نیازمندی بی نیاز باش و توکلت به خدا. حمیدم دنیای مجاز هر روز یک قدم به سوی پبشرفت است و من خوب به یاد دارم که می‌گفتی اگر موازین شرعی رعایت شود، مجاز و دنیایش هم خوب است.

حاجی آخرین مرتبه‌ای که به عراق رفتی را به یاد داری؟ وصیتنامه‌ات را در کیفت گذاشتی و در دستان سرد و پر از احساس من قرار دادی و گفتی اگر برنگشتم طبق وصیت عمل کن، و مریمم مثل همیشه قرآن را بدرقه راهت کرد که تو برعکس همیشه لای قرآن را باز کردی و ترجمه آیه "و خدا بهتر می‌داند که مرگ شما را در کدام سرزمین قرار می‌دهد" را برای ما خواندی، و آخرین لحظه که دست برایم تکان دادی در ایستگاه اتوبوس و خداحافظی کردی را خوب به خاطر دارم.

تقوی فر

حمید عزیزتر از جانم خوب به خاطر داریم آن زمان که از نمایشگاه مطبوعات برمی‌گشتیم، به من و دخترانم گفتید به گونه‌ای زندگی کنید تا در آن دنیا همه با هم کنار یکدیگر باشیم و من گفتم ما کجا و حاج حمید کجا، حاج حمید اکثر روزها روزه و اکثر شبها تا نیمه‌های شب در حال عبادت، و تو گفتی : شما سختی‌های زندگی من را تحمل کردید و شما مگر نمی‌دانید شهید اگر چیزی را از خدا بخواهد اجابت می‌شود. و شما چه خوب می دانستی که عاقبتت به شهادت ختم می‌شود.

ابامریم آخرین مرتبه‌ای که صدای تو از گوشی تلفن پخش شد را به یاد داری؟ و هدی دخترمان مثل همیشه گفت پدر جان سلام من را به رزمندگان اسلام برسان و تو برعکس همیشه گفتی سلام من به همه بشریت و تو خودت را متعلق به همه بشریت می‌دانستی و کمتر از ده ساعت بعد تو از آن همه جهان اسلام شدی با عروج زیبایت به آسمان.

حالا تو رفته‌ای با همه خوبی‌هایت، گذشت‌هایت، فداکاری‌هایت، هر چه بگویم یا بنویسم قلمم باز می‌ماند و نمی‌توانم آنچه را که بودی را در شرح تو بیان کنم.

معرفی فرمانده شهید حاج حمید تقوی فر:

پس از پیروزی انقلاب اسلامیبه عضویت سپاه پاسداران اهواز درآمد و بعد از آن در واحد اطلاعات و تحقیقات سپاه مشغول خدمت شد.

با شروع جنگ تحمیلی مسئول هماهنگی اطلاعات سپاه سوسنگرد شد. در سال 1361 به عنوان فرمانده سپاه حمیدیه منصوب شد و از سال 1362 به مدت یک سال فرماندهی سپاه شادگان را از طرف فرماندهی منطقه 8 بر عهده گرفت. بعد از آن بنا به ضرورت جنگ تحمیلی وارد قرارگاه رمضان (ستاد جنگ های نامنظم سپاه ) در جنوب شد.

در سال 1373 وارد دانشکده افسری (فرماندهی ـ ستاد) شد. در سال 1375 فرماندهی قرارگاه فجر رمضان در جنوب را به عهده گرفت تا در سال 1379 به قرارگاه مرکزی رمضان منتقل شد. در سال 1391 از سپاه بازنشسته و به سازمان بسیج رفت.

ایشان سرانجام در ششم دی ماه سال 1393 در منطقه عمومی سامرا- در شهر بلد - طی عملیات دفاع از حرمین عسگریین به شهادت رسید. مردم بلد به نشانه علاقه به این شهید، یادمانی در محل شهادت ایشان ساختند تا نام و یاد فداکاریش از خاطر نرود.

تقوی فر

پدر ایشان، نصرالله تقوی‌فر در سال 1362 در عملیات خیبر و برادر کوچکش در سال 1364 در عملیات والفجر 8 به شهادت رسیدند. شهید تقوی‌فر نیز در سال 1372 با انداختن نارنجک به خانه‌اش مورد سوء قصد قرار گرفت که به طور معجزه‌آسایی از آن حادثه جان به در برد.

شهیدانی همچون شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری)، شهید مهدی زین الدین، شهید علی هاشمی، شهید اسماعیل دقایقی، شهید غیوراصلی و... از دوستان و همکاران ایشان در دوران هشت سال دفاع مقدس بودند.

شهید حاج حمید تقوی فر از پیشگامان سپاه بدر بود. پس از اشغال بخشی از عراق توسط گروه تروریستی داعش با وجود بازنشسته بودن به عنوان مشاور نظامی به کمک مجاهدان و مردم عراق رفت.

ایشان به دلیل تسلط به زبان عربی و آشنایی به موقعیت جغرافیایی کشور عراق مورد استقبال مجاهدین عراقی قرار گرفت. سپاه پاسداران با آگاهی از مهارت و نفوذ ایشان در میان مردم عراق ایشان را به عنوان مستشار نظامی در عراق به کار گرفت.

تقوی فر

برپایی طرح سفیران عاشورایی در سازمان بسیج مستضعفین که پیرو آن بسیجیان، پیاده روی میلیونی اربعین سال پیش را بدون هیچ مشکلی انجام دادند، از زحمات شهید تقوی‌فر بود. با توجه به اینکه مسیر پیاده روی زوار اربعین از میان عشایر عبور می کرد ایشان با رایزنی با شیوخ قبایل منطقه، امنیت زوار اباعبدالله(ع) را از مرز ایران تا عتبات عالیات و بالعکس تأمین کرد.

وی با به عقب راندن گروهک تروریستی داعش از سرزمین کربلا به «جرف الصخر»در شمال غرب بغداد، حرامیان داعش را مشغول کرد تا زوار بتوانند به سلامت پیاده روی اربعین را به پایان برسانند. عقب راندن داعشیان از حله نیز از دیگر اقدام‌های ایشان بود. شهید حاج حمید تقوی فر سرانجام در 6 دی ماه 1393 در دفاع از محور سامرا به مولایش امیرالمؤمنین علیه‌السلام پیوست.


 
شهید مدافع حرمی که مثل شهید همت سخنرانی می کرد + فیلم
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٢  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ در این کلیپ می بینید که شهید مدافع حرم حاج سعید کمالی چطور مثل شهید همت سخنرانی می کند.

 

 
فیلم/ مصاحبه با مدافع حرمی که هرگز بازنگشت
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۱  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «مرتضی کریمی» از بسیجیان پاک باخته‌ی کشورمان، به تاریخ 21 دی ماه 1394 شمسی، طی نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» برای دفاع از حرم «بانوی مقاومت» حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)»، در «سوریه» خلعت شهادت پوشید. پیکر پاک وی هنوز به کشور بازنگشته است.
«مرتضی کریمی» هنگام حضور در تهران، جانشین «گردان امام حسن(ع)» از ناحیه «مسلم بن عقیل» در «منطقه‌ی ۱۸» بود.
آن چه پیش رو دارید، دقایقی است از آخرین روزهای حیات «مرتضی کریمی» که در «سوریه» به ثبت رسیده:

روحمان با یادش شاد
هدیه به روح بلندپروازش صلوات
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

برای دریافت فیلم، روی تصویر کلیک کنید

فیلم/ مصاحبه با یک «مدافع حرم»


 
عکس/ وداع با پیکر شهید مدافع‌حرم پس از یک سال
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۱  کلمات کلیدی: ایثار
خانواده شهید مدافع حرم علی‌اصغر شیردل عصر یکشنبه نهم خرداد با پیکر فرزند خود دیدار کردند. پیکر مهندس علی اصغر شیردل که در ۳۰ اردیبهشت سال ۹۴ در حین انجام ماموریت مستشاری، دفاع از حرم حضرت زینب(س) و مبارزه با تروریست‌های تکفیری در تدمر سوریه به شهادت رسیده بود پس از گذشت یک‌سال به کشور بازگشت.

 
واکنش همسر شهید هسته‌ای به بازگشت پیکر شهید مدافع حرم
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش خبرنگار گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس، پیکر پاک شهید مدافع حرم علی اصغر شیردل، بعد از یکسال به میهن بازگشت و دوستان و همرزمانش امروز یکشنبه ساعت 18 در معراج شهدای تهران به زیارتش می روند.

در همین رابطه شهره‌ پیرانی همسر شهید داریوش رضایی‌نژاد(از شهدای هسته‌ای) با انتشار تصویری از شهید شیردل در صفحه شخصی اینستاگرامش نوشت:

 

با هر کدوم از همسران شهدا که همسرانشون مفقودن صحبت می کنم، همیشه با خودم میگم خوش به حالشون! میتونن امیدوار باشن که همسرشون احتمال بازگشتش وجودداره! ولی حکایت خودهمسر و فرزندان مفقودین جداست، همسر شهید شیردل میگفتن تنها ارزوم یک سنگ مزار برای علی اصغر هستش، حتی اگر خالی باشه! بعد از شهادت همسرشون، خانم شیردل با امیر علی میرفتن سر مزار عموی شهیدشون. از امروز شهید شیردل هم مزار و سنگ مزار دارن و امیر علی و مادرش جایی برای رفتن. جایی که از این به بعد میتونن ادرس بدن گلزار شهدا، قطعه.... مثل من هفته ی قبل باید فرمی رو پر میکردم. از جمله مواردی که باید پر میکردم، مشخصات همسر، محل کار، ادرس و...روبروی ادرس نوشتم گلزار شهدای ابدانان.


 
گفت‌وگوی با برادر و یکی از بستگان شهید محمدتقی اربابی
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠  کلمات کلیدی: ایثار

برای شهادت به سوریه رفت نه برای بازگشت

به گزارش مشرق، دفاع از حرم اهل بیت و تقویت جبهه مقاومت اسلامی اهدافی بودند که شهید اربابی از آنها تحت عنوان انگیزه‌های حضورش در میدان نبرد، نام برده بود. حالا که چند ماهی از شهادت این رزمنده جبهه مقاومت اسلامی می‌گذرد، گفت‌وگویی با علی اربابی برادر و محمود اربابی از جانبازان و بستگان شهید انجام داده‌ایم که طی آن روایتگر زندگی یک شهید مدافع حرم می‌شوند.

 

 

 

علی اربابی برادر شهید

گویا پدر شما از جانبازان دفاع مقدس هستند و مدت زیادی در جبهه حضور داشتند. برادرتان هم در شرایط جنگ تحمیلی و دفاع مقدس متولد شدند و رشد کردند. به نظر شما بزرگ شدن در چنین فضایی چقدر در خلق و خوی ایشان تأثیر داشت؟

برادرم متولد سال 1361 بود و پدرمان همان سال در عملیات والفجریک جانباز شد. پدر آن روزها درگیر جبهه بود. ایشان سال 1366 که حجاج را در بیت‌الله‌الحرام قتل‌عام کردند در مکه حضور داشتند. آنجا هم مجروح شدند. با این وجود سال 67 باز به جبهه رفت. ما پنج برادریم و محمدتقی در میان ما اخلاقش خیلی خاص بود. از لحاظ ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری مثل احترام به پدر و مادر و بزرگ‌تر‌ها واقعاً نمونه بود.

پدرتان در خانه در رابطه با مسائل دفاع مقدس و مسائلی از این دست صحبت می‌کرد؟
من متولد 58 هستم. زمان جنگ و مجروحیت پدر سن زیادی نداشتم و وقتی ایشان از جنگ تعریف می‌کرد، خیلی درک نمی‌کردم که در جبهه‌ها چه اتفاقاتی می‌افتد. رفته رفته که بزرگ‌تر شدیم با مسائل دفاع مقدس بیشتر آشنا شدیم و برای جبهه کمک جمع می‌کردیم. این کارها باعث شد با مفاهیم شهادت و ایثار آشنا شویم. تازه فهمیدیم پدر به کجا رفته و جانباز شده. در کل فضای خانواده از همان زمان انقلابی و مذهبی بود.

چه شد شهید اربابی به فکر رفتن به سوریه افتاد و اصلاً فکر می‌کردید یک روز برادرتان چنین تصمیمی بگیرد؟
تا زمانی که خبری از اعزام در استان ما نبود محمدتقی هم خیلی در فکر رفتن نبود ولی زمانی که صحبت اعزام پیش آمد و گفتند احتمال اعزام وجود دارد، جزو اولین نفراتی بود که ثبت‌نام کرد. از همان موقع انگار به خودش الهام شده بود که این اتفاق برایش می‌‌افتد و شهید می‌شود. از دوستان نزدیکش که در سوریه با برادرم بودند شنیدم که چند شب قبل از شهادتش خوابی می‌بیند. به دوستانش می‌گوید که ما به جایی می‌رویم، درگیری پیش می‌آید، شما زخمی می‌شوید و من هم تیر می‌خورم و شهید می‌شوم. آنجا می‌گوید من شهید می‌شوم و شما برمی‌گردید. کاملاً برای شهادت آمادگی داشت.

فرزند هم داشتند؟
بله، دو فرزند پسر به نام‌های حامد و علی دارند.

دل کندن از خانواده و رفتن برایشان سخت نبود؟
از نگاه دنیوی دل کندن از خانواده برای همه‌مان سخت است، اما وقتی نگاه شما از فرش به عرش برود، افق دیدتان هم تغییر می‌کند. آن زمان دیگر مال و جان و فرزند سد راهتان نمی‌شود. شهیدان همگی این عقیده را داشته‌اند. بالاترین و مهم‌ترین دارایی هر شخص جان و خانواده‌اش هستند و شهیدان برای هدف والایی که در سر داشتند از تمام اینها گذاشتند. اینها مطیع امر مولا هستند و هیچ چیزی مانع راهشان نمی‌شود.

از همان آغاز عزمشان برای رفتن جدی بود یا اینکه به مرور تصمیمش برای اعزام جدی شد؟
محمدتقی در زندگی مشکلات زیادی داشت. پسر کوچک‌ترش معلولیت حرکتی دارد و درمانش حتماً باید سر وقت انجام شود. با توجه به این مشکلات داوطلبانه اعلام آمادگی کرد و رفت. اصلاً این مشکلات را مطرح نکرد و وقتی زمان رفتن شد، هیچ مشکلی را  به زبان نیاورد که بخواهد بهانه‌تراشی کند.

به نوعی محمدتقی کار نیمه‌کاره پدر را تمام کردند؟
بله، ‌محمدتقی در امتداد راه پدر حرکت کرد. روز اعزام که پدرمان متوجه اعزام شد، گفت پسرم این به عهده خودت است و تصمیم با خودت! من نمی‌توانم جلویت را بگیرم چون این یک تکلیف دینی و شرعی است، امری دنیوی نیست که بخواهم مانعت شوم. به قول معروف با این حرف رضایت خودش را اعلام کرد و مخالفتی با رفتن پسرش نداشت. چون خودش بچه جبهه و جنگ و زخم خورده جنگ بود و از شرایط اطلاع داشت بنابر این تصمیم‌گیری را به محمدتقی واگذار کرد و گفت خودت تصمیم بگیر. اگر می‌خواهی بروی من برایت دعا کنم. روزی هم که خبر شهادتش آمد، خدا را شکر کرد و گفت که خدایا این هدیه را از ما قبول کن. همان لحظه اول به پدرم خبر شهادت را ندادند و گفتند پسرت زخمی شده که خودشان فهمیدند و گفتند نه می‌خواهید بگویید محمدتقی شهید شده و من می‌فهمم، من از مرگ و شهادت بچه‌ام نمی‌ترسم. امانتی از طرف خدا بود که خودش داد و خودش گرفت. پدرمان چنین روحیه‌ای دارد. زمانی که پیکر شهید را آوردند، باز هم خدا را شکر کرد. پدرم با اینکه بالای 70 سال سن دارد و خودش جانباز است، باز این روحیه بالا را دارد.

همسرشان چه نظری داشتند؟
ایشان هم روحیه خوب و عالی دارد و شهادت همسرش را تقدیم به انقلاب می‌داند. وقتی اعتقاد آدم این باشد که عزیزش در راه اسلام، حضرت زینب(س) و امام حسین(ع) جانش را فدا کرد دیگر هیچ‌چیزی سخت نیست. در این مسائل هدف خیلی مهم است و همان آرام‌کننده جان است. اینکه در چه راهی قدم برمی‌داری مهم است و اگر نگاهت الهی و خدایی باشد این مسائل تو را اذیت نمی‌کند.

اگر بخواهیم در زندگی برادرتان کنکاشی کنیم به نظرتان چه ویژگی‌های اخلاقی از ایشان چنین آدمی ساخته است؟
محمدتقی خیلی به رعایت بیت‌المال حساس بود. قرائت خیلی زیبایی داشت و همیشه قرآن را با صوت می‌خواند. حضور پررنگی در مجالس امام حسین(ع) داشت. ما در شهرمان هیئتی داریم و همیشه محمدتقی اولین نفری بود که چراغ هیئت را روشن می‌کرد و کارها را انجام می‌داد. در راه زنده نگهداشتن فرهنگ عاشورا همت بلندی داشت. در جایی که با هم بودیم کارها را خودش انجام می‌داد تا نخواهد به کسی بگوید. به پدر و مادر خیلی احترام می‌گذاشت و واقعاً از این لحاظ نمونه بود.

در پایان اگر خاطره‌ای از شهید دارید برایمان بگویید.
خاطره‌ای که می‌خواهم بگویم از خودم نیست و تازه شنیده‌ام. برادرم متولد 61 بود و آن سال‌ها مریضی سختی گرفت. وضعیت جسمانی‌اش طوری بود که در روستا از او قطع امید کرده بودند. پدر و مادرم او را برای مداوا به بجنورد می‌برند و خانه یکی از اقوام مهمان می‌شوند. اقواممان وقتی از بیماری محمدتقی باخبر می‌شود به پشت بچه می‌زند و می‌گوید محمدتقی از ماست و خوب می‌شود. خلاصه آن روز چند نفر دیگر مهمان می‌شوند و محمدتقی را می‌بینند. الان بالای سر مزار محمد تقی، مزار شهیدی است که آن روز به محمدتقی گفته بود او از ماست و طوری‌اش نمی‌شود. چپ و راستش هم شهیدانی هستند که آن روز مهمان اقواممان بودند و همگی شهید شدند و الان محمدتقی در آغوش آنها قرار دارد.

محمود اربابی
 از بستگان شهید

شما در رفت‌وآمدهایتان محمدتقی را چطور انسانی دیدید؟

با توجه به شناختم از شهید، ایشان از همان کودکی فطرت پاکش را نشان می‌داد. پدرش در عملیات سال 61 مجروح شد و دست چپش از مچ قطع شد. محمدتقی زمانی متولد شد که پدرش در مجروحیت بود. شهید از همان کودکی اهل نماز و مسجد بود و در خانواده‌ای مذهبی و بااخلاق بزرگ شد. بعد از دوران طفولیت ادامه تحصیل داد و بعد از دیپلم زمانی که سن قانونی پیدا کرد وارد سپاه شد. بسیار انسان منظم و مقیدی بود و حواسش به مسائل اجتماعی و خانوادگی‌ بود. بسیار فرد بااخلاق و پاکی بود. از لحاظ ظاهری هم کاملاً تمیز و منظم بود. مسئول فرهنگی هیئت‌مان بود و الان مانده‌ایم برای امسال چه کسی را جایگزینش کنیم. ترتیب امورات فرهنگی، اطلاع‌رسانی، مجری‌گری، ‌خواندن زیارت عاشورا و دعای توسل و فیلمبرداری به عهده این بزرگوار بود. ایشان از گردانندگان هیئت قرآنی بود که جمعه شب‌ها برگزار می‌شود و با صوت زیبایی قرآن می‌خواند. همچنین مؤذن مسجد هم بود و به زیبایی اذان می‌گفت.

شما که زمان جنگ را تجربه کرده‌اید، اگر بخواهید بین رزمندگان آن دوره و شهیدان مدافع حرم مقایسه‌ای داشته باشید به چه اشتراکاتی می‌رسید؟
چه آن زمان و چه این زمان رزمندگانی که در جبهه‌های نبرد می‌جنگند یک وجه تشابه دارند و این است که تا وقتی خداوند شهید را انتخاب نکند هیچ اتفاقی برای آن فرد نمی‌افتد. خودم در خطرناک‌ترین مناطق جنگ بودم و زنده ماندم و خدا ما را نطلبید ولی شهید اربابی بعد از 32 سال از ما سبقت گرفت و جلو زد. این مهم‌ترین خصلت شهداست. نیت، طینت و چهره شهید ملکوتی بود. شب قبل از اعزام منزل ما حضور داشت و همانجا من به محمدتقی گفتم چهره‌اش خیلی نورانی شده است. در کل چهره زیبا و صورت نورانی داشت. دائم‌الوضو بود. اگر نمازش را به جماعت نمی‌خواند، نمازش را پنج وعده‌ای می‌خواند.

دقیقاً همین پاکی و خلوص نیت شهیدان را از بقیه متفاوت می‌کند.
اصلاً در این موضوع شک نکنید. آن زمان هم بچه‌هایی که نزدیک‌ترین افراد به خدا بودند این حالت و منش را داشتند و شهید هم همین حالات را داشت. کسانی که ملکوتی می‌شوند از بقیه متفاوت هستند. این ملکوتیت قبل از اعزام شهید اربابی و زمان آمدن پیکرش کاملاً در چهره‌اش هویدا بود. زمانی که ایشان می‌خواست سوار اتوبوس شود اشکم را همان وقت درآورد. خانم و بچه‌هایش موقع خداحافظی آنجا بودم و سعی می‌کردم خویشتنداری کنم ولی نمی‌توانستم. حالت معصومانه چهره‌اش همان موقع مرا به گریه انداخت. شهیدان واقعاً به درجه‌ای می‌رسند که خداوند آنها را گلچین می‌کند.

در پایان اگر ناگفته و ‌صحبتی از شهید دارید بگویید.
زمانی که در منطقه جنوب شرق و در تیپ جواد‌الائمه(ع) بود، این احتمال را می‌دادیم که شهید شود. کارها و عملکردش از همان زمان طوری بود که هر لحظه احتمال شهادتش را می‌دادیم. وقتی به او می‌گفتیم مواظب باش، ممکن است شهید شوی می‌گفت بادمجان بم آفت ندارد و ما لیاقت این حرف‌ها را نداریم ولی کاملاً لایق شهادت بود و مزدش را هم گرفت.

وصیتنامه شهید

«اگر خدا نظر لطف نمود و به فیض عظمای شهادت فی سبیله نائل شدم، در مزار شهدای شهر شهیدپرور درق مرا دفن نمایید.  طبق شرع مقدس نسبت به غسل و کفن و تدفین اقدام شود.  مقداری از خاک تربت کربلا و مقداری از خاک منطقه فکه و شلمچه را داخل کفنم بریزید و همسرم آیه‌الکرسی را روی کفنم بنویسد.


اگر مقدر بود والدین، نزدیکان و همسرم نماز لیله الدفن را برایم اقامه کنند و همسرم سوره یاسین را روی قبرم ختم نماید.  تا جایی که امکان داد از اسراف پرهیز شود و رسومات اضافی کنار گذاشته شود و فقط به قدر کفایت و کمترین زحمت برای اطرافیان مراسم برگزار شود.

از والدین گرامی علی‌الخصوص مادر عزیزم می‌خواهم برایم دعا کند که دعای والدین خیلی به درد می‌خورد.  همسر عزیزم نیز مرا حلال کند و برایم دعا کند و در تربیت اسلامی فرزندان تمامی تلاش و همت خود را به خرج دهد تا اگر آبرویی در آن دنیا داشتم، شفاعتش را انجام دهم.

فرزندان عزیزم نسبت به نماز اول وقت و مراسمات مذهبی و جلسات قرآن خیلی اهمیت بدهید./روزنامه جوان


 
تشریح واقعه «خان‌طومان» از زبان یک فرمانده
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، عین‌الله تبریزی، جانشین سابق فرماندهی لشکر25 کربلا در مراسم یابود شهدای خان طومان که در ساختمان معاونت بهداشت دانشگاه علوم پزشکی مازندران برگزار شد، گفت: برخی در فضای مجازی اینگونه شبهه ایجاد کرده‌اند که در خان طومان شکست خورده‌ایم و این شهدا برای دریافت منافع مادی به سوریه اعزام شده‌اند که اصلاً این گونه نیست.

وی با بیان کرد: برای اعزام به خان‌طومان 6 ماه تلاش کردم و پس از آن 120 هزار تومان نیز از جیب خود برای دریافت گذرنامه دادم. در ابتدای امر فرمی را تکمیل کردیم و پرسیدند که وصیت‌نامه دارید و پس از شهادت به چه کسی باید اطلاع رسانی شود؟ باید بدانید به دلیل اینکه هیچ امیدی به بازگشت از جبهه دفاع از حرم وجود ندارد .آزمایش DNA نیز از ما گرفته شده است تا در صورت شهادت امکان بازشناسایی اجساد وجود داشته باشد.

تبریزی با اشاره به اینکه در سوریه شیعیانی از کشورهای افغانستان، عراق، پاکستان و نیروهای حزب‌الله لبنان به فرماندهی نیروهای ایرانی در حال دفاع از حرم هستند، گفت: نیروهای ایرانی در اقلیت هستند و بیشتر نقش فرماندهی عملیات‌ها را برعهده دارند.

وی با اشاره به اینکه نباید به پرچم سیاه و «لا اله الا الله» بر روی آن در پرچم داعش توجه کرد، گفت: این پرچم مشکی همان قرآنی است که عمرو عاص و معاویه در جنگ صفین بر سر نیزه‌ها کردند و این‌ها همان خوارجی هستند که در مقابل امیر المومنین(ع) ایستادند . در پشت این داعشی‌ها، آل سعود، اسرائیل و آمریکا هستند و تا حدودی به مقاصد خود که ایجاد گروه‌هایی برای کشتن شیعیان و ایجاد امنیت برای اسرائیل بوده اند رسیده‌اند.

تبریزی گفت: اگر این دفاع در عراق و سوریه انجام نمی‌شد باید در مرزهای کشور با این داعشی بجنگیم و همه می‌دانند که جنگ در مرزهای کشور چه هزینه‌های سنگینی را به کشور تحمیل می‌کند.

وی با اشاره به اینکه نیروهای داعشی شامل ملیت‌های مختلف از جمله سوری، اردن، چچن، ازبکستان، عربستان و فلسطین است، یادآور شد: نیروهای لشکر 25 کربلای مازندران از 19 فروردین به خان طومان اعزام شدند و داعش با اطلاع از حضور این نیروها از 22 فروردین حملات انتحاری و آتش‌های سنگین در منطقه را آغاز کرد و هر بار با دادن تلفات بسیار به عقب رانده شد.

پیشکسوت دفاع مقدس با بیان اینکه طی تک‌های انجام شده طی چند روز نزدیک به 500 داعشی کشته شدند، ادامه داد: نیروهای داعش با جابجایی نیروها 4000 نیرو به منطقه اعزام کردند و از 17 اردیبهشت تحرکات داعش نشان از حمله داشت و نیروهای مدافع حرم در آمادگی کامل بودند و اصلا صحت ندارد که این نیروها غافلگیر شده‌اند.

وی با اشاره به اینکه درخواست شده بود هواپیماهای روسیه منطقه را بمباران کنند ولی این کار انجام نشد؛ گفت: از ساعت یک ظهر حملات داعش با پرتاب «جهنمی» و 13 نفربر برای عملیات انتحاری به سمت خان طومان شروع شد که تنها سه نفربر توانست به مدافین حرم نزدیک شود و تا ساعت چهار صبح روز بعد که دستور مقاومت داده شده بود 13 تن از مدافعین حرم به شهادت رسیدند و 20 نفر نیز مجروح شدند.

تبریزی گفت: شهدای مدافع حرم حماسه‌آفرینی کردند و درسی به داعش دادند که به اعتراف خودشان فراموش نشدنی بوده است.

منبع: ایسنا

 
بازگشت پیکر مطهر شهید مدافع حرم، بعد از یک سال
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، پیکر مطهر شهید مدافع حرم، علی اصغر شیردل، بعد از گذشت یکسال از شهادتش به میهن اسلامی بازگشت.



شهید علی اصغر شیردل یکی از پاسداران رشید انقلاب بود که برای کمک به مردم مظلوم سوریه و دفاع از حریم اسلام زندگی آرام خود را رها کرد و داوطلبانه عازم سوریه شد. او در 3 خرداد 57 و در بحبوحه پیروزی انقلاب به دنیا آمد و همیشه می‌گفت تولد من با آزادسازی خرمشهر یکی شده است. او فارغ التحصیل کارشناسی مهندسی سخت افزار کامپیوتر بود. شیردل از نیروهای مخلص و تحصیلکردۀ نظام بود که در بین خانواده و دوستان به حسن رفتار و اخلاق شهرت داشت.

او در سال 1384 با هدی کمالیان ازدواج کرد و در سال 1388 خدا فرزندی به آن‌ها عنایت کرد که اسم او را امیرعلی گذاشتند. امیرعلی تنها فرزند آن‌‌ها حالا 6 ساله است. شهید علی اصغر شیردل 30 اردیبهشت سال 94 در سن 37 سالگی در سوریه به شهادت رسید ولی پیکرش همانجا ماند و در شمار شهدای مفقود الجسد جای گرفت. حالا بعد از یکسال پیکر مطهر این شهید مدافع حرم به وطن بازگشته است و در زادگاه خود خاکسپاری خواهد شد.

تاکنون مستندهایی از جمله مستند تلویزیونی « از آسمان» و مستند تلویزیونی «ملازمان حرم» از زندگینامه این شهید مدافع حرم پخش شده‌اند.

متن وصیت نامه این شهیدوالامقام در ادامه می‌آید:

بسم الله الرحمن الرحیم

اشهد ان لا اله الاالله، اشهد ان محمدا رسول الله(ص) و اشهد ان علی ولی الله(ع)

بعد از عرض سلام و احترام خدمت آقا امام زمان(عج)، چند نکته‌ای را خدمت خانواده عزیزم عرض می‌نمایم: باتوجه به شرایط کنونی و آغاز جنگ در سرزمین‌هایی که برای ما شیعیان دارای اهمیت خاصی از لحاظ قداست است و باتوجه به بیم بی حرمتی و تخریب این اماکن مقدس توسط دشمنان اسلام، تصمیم گرفتم نسبت به ادای دین، هرچند ناچیز و کوچک اقدام نمایم تا شاید در دنیا و آخرت شرمسار خاندان رسول الله(ص) نباشم و در صورتی که لایق باشم به شعار "کلنا عباسک یا زینب(س)" جامه ی عمل بپوشانم و امیدوارم این لیاقت را در دنیا و آخرت بر اساس نظر ایشان کسب نمایم.

و این نکته را لازم به یادآوری می دانم که این انتخاب کاملا از روی عقل و بر اساس باورهای دینی من شکل گرفته و هیچ شخص و یا عامل دیگری در تصمیم گیری من دخیل نبوده است.

پدر و مادر عزیزم؛ هرآنچه در دنیا از لحاظ معنوی و معرفتی کسب نمودم را مدیون رزق حلال و تربیت اسلامی شما عزیزان هستم و می دانم که هیچگاه و هیچگاه نمی توانم حتی لحظه ای جبران زحمات شما را نمایم.

از صمیم قلب از شما سپاسگزارم و عاجزانه خواهشمندم مرا عفو نمایید و اشتباهات و قصور مرا از روی جهل و نادانی بدانید. وقتی بین شما نیستم نیز مرا از دعای خیر فراوان خود محروم ننماید که در واقع وقتی در بین شما نیستم بیشتر از قبل به دعای خیر شما نیازمندم.

خواهران عزیزم؛ شما نیز مرا حلال کنید و همواره به یاد داشته باشید که محتاج دعای خیر شما عزیزان هستم.

مادر، پدر و خواهران عزیزم؛ هیچگاه بابت نبود من، هیچ شخص و یا هیچ ارگان و سازمانی را مقصر ندانید و با صبر زینب گونه مرا در راهی که انتخاب کردم یاری نمایید و همانطور که در بالا یادآوری کردم، این انتخاب بر اساس احساس تکلیف و ادای دین به خاندان رسول الله(ص) صورت گرفته است.

همیشه و در تمام اوقات صبر پیشه کنید و با ذکر نام و یاد خدا به آرامش قلبی و روحی برسید و هرگاه عرصه بر شما تنگ شد همیشه یاد این مطلب باشید که "لایوم کیومک یا اباعبدالله(ص)". همیشه عاشورا و وقایع آن را به یاد داشته باشید، آن وقت خواهید دید که هیچ روزی مانند عاشورا نیست و هیچ مصائبی بالاتر از مصائب عاشورا نیست. پس گریه و شیون را در حد معمول و معقول انجام دهید. مبادا با گریه و شیون خارج از حد و غیر معقول باعث شادی دشمنان اسلام شوید. همانطور که گفتم حضرت زینب(س) را الگوی خود قرار دهید.

همسر عزیزم؛ در طول زندگی مشترکمان فراز و نشیب های فراوانی را با هم طی کردیم. از آغاز، هدفمان ساختن زندگی مشترک بود. در تمام سال‌های زندگی سعی کردم علاقه ام را با تمام وجود به شما هدیه نمایم، اما شما می‌دانید که انسان کامل فقط معصومین هستند.

در طول این مسیر بنده قصورات فراوانی را نسبت به شما داشتم، عاجزانه خواهشمندم مرا حلال نمائید و حتما برای من همیشه دعای خیر نمایید.

و اما پسر عزیزم، امیرعلی جان؛ شاید شما مرقومه را سال ها بعد بخوانی، اما اکنون که به سنی رسیده ای که قادر به خواندن هستی بدان که تمام وجود و هستی من شما هستی. حتی زمانی که در کنار شما نیستم، اعمال، رفتار و احساسات شما را درک خواهم کرد.

پسر عزیزم، شما را به انجام سه عمل براساس فرمایش رهبری توصیه می‌کنم. در طول زندگی همیشه تحصیل، تهذیب و ورزش را سرلوحه امور خود قرار بده و هر سه را به طور همزمان تقویت کن. اعمال واجب شرعی را هیچگاه ترک نکن و اعمال مستحبی را در حد توان انجام بده. به معصومین(ع) به ویژه آقا امام حسین(ع) عنایت ویژه‌ای داشته باش. هیچگاه خود را خارج از محضر آقا امام زمان(عج) فرض نکن. تمام عرایض و شکوه‌هایت را به محضر ایشان ببر و این را بدان که تا حرکت نکنی برکت جاری نمی شود. دعا و روزه و نماز به جای خود، اما تا وقتی وارد میدان نشوی اعمال فوق موثر نخواهد بود.

در رابطه با تحصیل، سعی کن عالی ترین مدارج را کسب نمایی(در رشته مورد علاقه ات) و شغلی را انتخاب نمایی که مرتبط با تحصیلات باشد، که بهترین علم علمی است که همراه با عمل باشد که خیر دنیا و آخرت در این امر است.

در رابطه با ورزش، حتما یک رشته ورزشی را مخصوصا شنا را به طور کامل بیاموز که صحت جسم در انجام ورزش مداوم است و اسلام نگاه ویژه ای به شنا دارد. هیچگاه به مادرت بی احترامی نکن. اوامر او را انجام بده و همواره خود را فرزند او بدان نه بیشتر از آن. رمز موفقیت، استمرار و تلاش و پشتکار است. در امور فوق، پشتکار داشته باش تا بعد از سال ها بتوانی نتیجه آن را ببینی. همانطور که گفتم حتی اگر در کنار شما نباشم، اعمال، رفتار و احساسات شما را درک می کنم. پسرم همواره به یاد من باش و مرا از دعای خیرت محروم نکن.

خانواده عزیزم(پدر، مادر، خواهران، همسر و پسرم)؛ مجددا شما را به صبر دعوت می‌کنم و از شما می‌خواهم که با صبر خود مرا در راهی که انتخاب کردم یاری نمایید. با صبرتان باعث آرامش روحی من می شوید.

پدر بزرگوارم؛ از شما خواهشمندن از همکاران، دوستان و اقوام برای من حلالیت بطلبید و در صورتی که دینی دارم از طرف من ادا نمائید.

در بین همکاران من طلب مغفرت و حلالیت نمائید.

خواهران عزیزم؛ شما نیز از همسرانتان و خانواده خود برای من حلالیت طلب نمائید و در صورت داشتن دینی مراتب را به پدرم منتقل نمائید تا ایشان از طرف من ادا نمایند.

منبع: تسنیم

 
آخرین خداحافظی «بی‌بی سرور»؛
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩  کلمات کلیدی: ایثار

روایت شهادت فرمانده‌ای که یک شهر را عزادار کرد+تصاویر

گروه جهاد و مقاومت مشرقمدتی است از شکسته‌شدن این دل گذشته‌، هنوز قطره‌هایی از اشک‌های آن روزها بر چشمانم نشسته، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی، نیستی و من در حسرت این لحظه‌ها نشسته‌ام، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته‌ام در لا به لای برگهای زندگی، نیست برگی که از تو ننوشته باشم، نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس میکشم. من آن شانه‌هایت را می‌خواهم که پناهم بود. همان یک وجب از شانه‌ات تمام دارایی‌ام بود. من آن دست‌های گرمت را می‌خواهم که یک عمر عبادت نوشت. با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم. وقتی دیروز باران بارید، "آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم، "آن مرد با نان آمد”، یادم آمد که دیگر پدرم در باران، با نانی در دست، و لبخند بر لب، نخواهد آمد، دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش، با زمین و تنهائیش، با خورشید و نبودنش، به یاد پدر سخت گریستم، پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت، پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست. رفتی، به همین سادگی، ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم‌های تلنبار شده در دل. ما ماندیم و همه آن حسرت‌هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می‌ریخت. ما ماندیم و جای خالی کوچکی که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می‌آورد.

آخرین خداحافظی بی بی سرور

ما ماندیم و یک اندوه بزرگ. که ذره ذره اشک‌هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی‌نشاند؛ که سر بر می‌آوردش.کاش می‌دانستم جمعه‌ای که دستت را به نشان خداحافظی فشردم آخرین بار است که دستانت را گرم حس می‌کنم. کاش می‌دانستم تنها سه شب دیگر کنارت می‌آیم و دستانت را – و این بار سرد- به دست می‌گیرم. کاش این پرده‌ها نبود تا بار دیگر با سینه‌ای که نفس دارد در آغوش بکشمت و ببوسمت. کاش می‌دانستم بار دیگر که می‌بینمت ؛ تو نمی‌بینی‌ام. نگاه تو را شهادت می‌رباید. انگار ملائک تو را میان بوسه‌هایی که برای خدا فرستادم دزدیدند. چگونه توانستی آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی. همه را می‌بینم اما جز تو که خاطره‌ای شدی ماندگار برای قلب‌هایی که منتظرت هستند. تو میان بودنت و یادت، یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ساختی. و حالا همه شادمانی قلبی ما از این است که تو مهاجرا الی الله بودی و چه زیبا خودت شهادتت را انتخاب کردی.

یک پدر، به مهربانی همه دنیا و یک همسر به وفاداری همه عهدهایش، امروز می‌خواهیم برایش بنویسیم، گذری کوتاه و مختصر از زندگی سردار دلاور حاج احمد مجدی. خبرنگار مشرق پای صحبت‌های همسر شهید، خانم سرورالسادات اسدالله نژادالحسینی و به قول حاج احمد قصه ما، «بی‌بی سرور» نشسته‌ است تا او برایمان از عاشقانه‌های همسرش بگوید.

آخرین خداحافظی بی بی سرور

سردار احمد مجدی متولد 1/2/46 در شهرستان زیبای دزفول بودند. زمان جنگ حاج احمد چهارده سال بیشتر نداشتند و اندیمشک هم یک شهر جنگ‌خیز بود، هر بمبی که در شهر می‌زدند حال و هوای حاج احمد را بیشتر می‌کرد برای به جبهه رفتن.

حاج احمد عزمش را جزم کرد تا به جبهه برود ولی هر چه تلاش کرد نتوانست، تا اینکه یک روز از پنجره مینی‌وس به داخل ماشین رفت و از آن رفتن هشت سال در جبهه بود. یک سال قبل از عملیات والفجر هشت به همراه تعدادی از همرزمان برای آموزش غواصی به یکی از پادگان‌های اطراف اندیمشک اعزام می‌شود. در سرمای زمستان مجبور بودند لباس‌های سنگین غواصی را بپوشند و وارد آبهای بسیار سرد شوند و به گفته خود حاج احمد وقتی از آب بیرون می‌آمدند بستنی می‌خوردند تا بدنشان به آب سرد زمستان عادت کند.

عملیات والفجر هشت شدیدا مجروح می‌شود، و مجروحیت به قدری بالا بوده که او را در میان پیکر شهدا قرار می‌دهند. و ایشان یک لحظه پلک‌هایشان را تکان می‌دهند و از صف شهدای والفجر هشت جدا می شود تا در صف شهدای فدایی حضرت زینب (سلام الله علیها) قرار بگیرد. بعد از بهبودی مجروحیت دوباره به جبهه بر می‌گردد و تا پایان جنگ در مناطق حضور داشته است. در سال 76 ازدواج می‌کند و همزمان در قسمت عملیات لشکر بودند. و با اقوام لر، بختیاری، عرب کار می‌کردند. فرمانده بسیار شوخ طبع بودند و با نیروهای خود بسیار شوخی می‌کردند. نیروها به فرمانده می‌گویند : وقتی مردی همه ما از خوشحالی ذوق مرگ می‌شویم. و حتی یک قطره اشک هم برایت نمی‌ریزیم. و اصلا ناراحت هم نمی‌شویم. و فرمانده به آنها می‌گوید من به گونه‌ای از بین شما می‌روم که همه شما را عزادار خود می‌کنم. وقتی پیکر مطهر فرمانده را از سوریه آوردند، نه تنها همه نیروهای فرمانده بلکه کل جمعیت اندیمشک عزادارش بودند و گریه می‌کردند.

آنچه فرمانده را از بقیه مردم بارز می کند خصوصیات اخلاقی و احترام به والدین است. وقتی در کنار فرمانده کسی غیبت می کرد، فرمانده با لبخند همیشگی‌اش می‌گفت‌: همین حالا زنگ به صاحب غیبت می‌زنم یا می‌روم حرف‌هایی که پشت سرش می‌زنید را کف دستش می‌گذارم و چندین ریز و درشت هم اضافه می‌کنم تا جنگ جهانی سوم به پا شود. و بحث صحبت را در جمع عوض می‌کرد. و حالا فرمانده با همه خلوصش رفته است، فرمانده‌ای که هیچ کس حتی همسایه‌ها نمی‌دانستند ایشان درجه‌اش چیست و یا حتی پاسدار است. فرمانده با لبخند همیشه به لبش رفت، لبخند زیبایی که دل خیلی‌ها را به دست می‌آورد. فرمانده‌ای که مدام در حال خواندن قرآن و زیارت عاشورا بود. و حالا فقط صدای دلنشینش در گوش بی بی سرور و دختران خودنمایی می کند. فرمانده بسیار مهربان، با دلی بدون کینه و کمک حال دوست و آشنا و غریبه، با اعتقادات راسخ برای همیشه رفت. و بی‌بی سرور ماند و دخترانش زهرا و نیلوفر و یاد و خاطره حاج احمد، حاج احمدی که "عند ربهم یرزقون " است.

آخرین خداحافظی بی بی سرور

همسر شهید : وقتی حاج احمد به خواستگاری من آمد، دوست داشتم ادامه تحصیل بدهم، برگه‌ای که شماره تلفن حاج احمد روی آن نوشته بود را پاره کردم تا مادرم به آنها زنگ نزند، غافل از اینکه مغازه پدر حاج احمد، کنار مغازه پدرم است و با هم ارتباط دارند. . وقتی برای اولین مرتبه حاج احمد را دیدم خیلی به دلم نشست، خیلی شیک پوش، مرتب، منظم، ته ریش، و در کل یک تیپ به روزی داشت. و مهمتر از همه یک پاسدار بود، و من خیلی دوست داشتم با پاسدار ازدواج کنم. و این اتفاق افتاد. و در 24 تیر سال 75 ما ازدواج کردیم. و در طول این سالها من به غیر از خوبی هیچ چیز از حاجی ندیدم.

حاج احمد خیلی وقت بود که حال و هوای رفتن داشت، دو مرتبه رفت و برگشت. اما مرتبه آخر که می‌خواست برود، حال و هوایش متفاوت بود. متفاوت‌تر از همیشه. گاهی اوقات عکس دوستان شهیدش را که به سوریه رفته بودند و شهید شده بودند را می‌آورد و می‌گفت: بی‌بی سرور این همرزم ما بود، خوشا به حالش به آرزویش رسیده است. با عکس شهدای مدافع حرم زندگی می‌کرد، عشق می‌کرد و ما را هم در این عشق کردن سهیم می‌کرد. و حال و هوای ما را هم عوض می‌کرد. سخنرانی سید حسن نصرالله را که در مورد شهادت بود را جزء به جزء برای من و دخترانم تعریف می کرد، از لحظه‌ای که روح شهید از تنش جدا می شود و زیبایی و معنویات آن لحظات را برای ما شرح می‌داد. و چقدر در آن لحظات آرام بود. آرامشی تا به ابدیت. می‌گفت: بی‌بی سرور لباسی را که برای دفاع از عقیله بنی هاشم می‌پوشم را مطمئن باش در نمی‌آورم ، و در راه دفاع از اهل‌بیت رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) شهید می‌شوم. هر کسی که در این راه قدم می‌گذارد برایش برگشتی نیست، چرا که وقتی به سوریه میروی و مظلومیت حضرت زینب ( سلام الله علیها ) و حضرت بی‌بی رقیه (سلام الله علیها ) را می‌بینی، دیگر پای برگشتن نخواهی داشت. این جنگ، جنگ مکتب و دفاع از دین و شیعیان و مردم شیعه‌ سوریه است. مردمی که گرفتار کافران شده‌اند. تاریخ تکرار شدنی است و امروز واقعه عاشورا تکرار شده است.

آخرین خداحافظی بی بی سرور

وقتی روز پروازش مشخص شد که برای آخرین مرتبه به سوریه برود، به منزل پدر و مادرش رفتیم و مثل همیشه دست مادرش را بوسید و از آنها حلالیت طلبید. روز آخر با ماشین خودش ساعت 5 عصر به اهواز رفت و ساعت 3 صبح دوباره به اندیمشک خانه خودمان برگشت. تا ماشین را به خانه بگذارد. همرزمانش هم در یک اتوبوس پشت سر حاج احمد آمده بودند تا از آنجا با اتوبوس به تهران بروند. آمد سوئیچ ماشین و موبایلش را به من داد و گفت‌: بی بی سرور از حالا به بعد اینها تقدیم شما. گفتم‌: حاج احمد این حرف را نزنید. انشاالله به همین زودی برمی‌گردی و همدیگر رو می‌بینیم. بگو بله، بگو بله می‌بینیم...

حاج احمد فقط نگاه به من کرد و نگفت بله، نگفت همدیگه رو می‌بینیم. گفت: بی‌بی سرور هر وقت دلتنگ شدی با عکس‌هایم حرف بزن، من خیلی خوشحالم که دارم برای دفاع از حریم حضرت زینب (سلام الله علیها) می‌روم. حاج احمد رفت و با خودش دل و عشق من را هم همراه خودش برد. تا قبل از شهادتش هفته‌ای یک مرتبه بیشتر زنگ نمی‌زد. دوستان و همکاران به حاجی می‌گویند ما از دل تو خبر داریم. که چقدر دلتنگ نیلوفر و زهرا هستی و ما میدانیم که تو چقدر دردانه‌هایت را دوست داری. پس چرا هر روز به آنها زنگ نمی‌زنی؟ حاج احمد می‌گوید: من می‌دانم عاقبت من به شهادت ختم می‌شود. نمی‌خواهم دخترانم به زنگ زدن من عادت کنند.

آخرین خداحافظی بی بی سرور

یکشنبه 11/11/94 شب بود، تلفن زنگ خورد. وقتی گوشی را برداشتم حاج احمد بود. با خوشحالی گفت: سلام بی‌بی سرور، صدای سلام حاج احمد را که شنیدم انگار همه دنیا را به من دادند. خیلی خوشحال شدم. گفتم: حاج احمد، دل من و دخترها برایت تنگ شده است. پس کی بر می‌گردی؟ داروهای گیاهی (آویشن، گل گاو زبان، نعناع، نبات زعفرانی) را توی کیفش گذاشتم و گفتم خودت بخور و به بقیه مدافعان هم بده. گفت : داروها را خوردم به هر رزمنده‌ای هم که دیدم دادم. آن داروها تمام شده و خود ما هم در حال تمام شدن هستیم. و ادامه داد: بی بی سرور خودت می‌دانی که چقدر دوستت دارم. امشب آخرین مرتبه‌ای است که با شما تلفنی صحبت می‌کنم. ما فردا از این منطقه می‌رویم. و برای همیشه پرواز می‌کنیم. من دیگر نمی‌توانم به شما زنگ بزنم. مطمئن باش هر جایی باشم دلم پیش شما و دخترانم است. بی بی جانم مواظب میوه‌های باغ زندگی‌ام باش. تولد نیلوفر که 21 بهمن است و زهرا که 30 بهمن است را حتما بگیر و هدیه نیلوفر که تبلت وعده داده‌ام را حتما برایش بخر.

هر چه حرفهایش را بیشتر گوش می‌دادم. بیشتر دلم می‌لرزید. با اشک در چشم و بغض در گلو گفتم: احمد جانم حرف از رفتن نزن، برای عید نوروز منتظرت هستم. اما حاج احمد از همه جا و همه چیز دل کنده شده بود. با خنده گفت: بی بی سرور اگر عمری باقی ماند، بر می‌گردم. اما در حال حاضر دفاع از حرم حضرت زینب ( سلام الله علیها ) مهمترین کار و وظیفه من است. و خداحافظی کرد و از آن روز به بعد اضطراب و دلهره‌ای عجیب همه وجود من را گرفت تا خبر شهادت حاج احمدم را به من دادند.

آخرین خداحافظی بی بی سرور

حاج احمد طراح و فرمانده عملیات آزاد سازی حلب بودند. تیر به ریه‌اش اصابت می‌کند و به بیمارستان منتقل می‌شود. و در بیمارستان دکترها متوجه نمی‌شوند که تیر به ریه‌اش اصابت کرده است و فکر می‌کنند تیر فقط به دستش خورده و بادگیری که تن ایشان داشته جراحت ایشان مخفی می‌شود و خونریزی زیاد باعث شهادتش می‌شود. و 13 بهمن 94 حاج احمد من به آرزوی چندین و چند ساله‌اش رسید و آسمان‌نشین شد.


 
مکالمات بی سیمی در عملیات خان طومان برای اولین بار منتشر شد + فیلم
ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩  کلمات کلیدی: ایثار
 
سه روایت از «سیدرضا طاهر»؛
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٧  کلمات کلیدی: ایثار

در تلگرام خواندم لشکر ۲۵ کربلا در محاصره است

گروه جهاد و مقاومت مشرق -  هاجر تذری و زهرا بختیاری: جنگ تمام شد و مردان به خانه‌هایشان بازگشتند، با تنی خسته و زخمی. گمان نمی‌کردند که کمتر از 30 سال دیگر باید پسرانشان را راهی جنگی دیگر کنند؛ جنگی که این بار نفر به نفر و نفس به نفس است.



کاوه‌ها، برونسی‌ها، باکری‌ها، باقری‌ها، بروجردی‌ها و خرازی‌ها امروز در قامت جوانان دهه 60 و 70 حاضر شده‌اند تا با  کسانی رودررو شوند که می‌خواهند جغرافیای تازه‌ای بنویسند؛ فرزندانی از نسل معاویه که به گمان باطل خود می‌خواهند «زینبیه» را یزیدیه کنند.

مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی می‌گفت: «در فقه می‌گویند هر وقت دیوارهای شهر از دید تو پنهان شد یا آنگاه که دیگر صدای اذان را نشنیدی، باید نماز را شکسته بخوانی! آن وقت مسافری. حالا ما می‌گوییم آنگاه که آوا و آهنگ‌های هواهای نفسانی به گوش دلت نرسید، آن موقع تو مهاجری! آنگاه که دیواره‌های شهر مادیت از دیدت پنهان شد، آن موقع تو مسافری!»

متن زیر روایت «سید رضا طاهر» مهاجر 30 ساله‌ای از سلاله سادات است که سخاوت و بخشندگی را از سرزمین‌های حاصلخیز زادگاهش آموخت و در «خان‌طومان» جاودانه شد.

«خان‌طومان» شهریست در حومه حلب سوریه که اواسط اردیبهشت ماه سال جاری، 13 نفر از مدافعان مازندرانی حرم طی نبردی سنگین در آن جاوادنه شدند و پیکر بسیاری از آنها هنوز به کشور بازنگشته است. «سید رضا طاهر» یکی از آن 13 نفر است.

  *روایت اول: پدر


پدرش یکی از شفاف‌ترین چهره‌های خطه شمال را دارد، دل‌گرفته آدم از حرف زدن این سید آفتابی می‌شود و من دائم در ذهنم این کشاورز پیر مازندرانی را مقایسه می‌کنم با پیرهای دائماً بیمار، دائماً خسته و دائماً ناراضی شهر...

نامش «سید کاظم» است، «سید رضا» بچه اولش بود که در دی‌ماه 1364 متولد شد. رضا که به دنیا آمد پدر سیدکاظم گفت اگر اجازه بدهید اسم خودم را روی اسم پسر بگذارم. آنها هم گفتند صاحب اختیارید.

از کسب و کارش می‌پرسیم و با همان عزت نفس روستانشینان می‌گوید: «کارگر فرش فروشی در بابل بودم، الان هم بازنشسته شدم. البته زمین شالیزار هم داریم. روزی 17 ساعت کار می‌کردم و خیلی پیش آمد که وقتی به خانه می‌آمدم بچه‌ها خواب بودند.»

تاکید می‌کند که «نان حلال به بچه‌هایم می‌دادم» و من حلالیّت رزقش را در تربیت فرزندانش به وضوح می‌بینم.

چشمانش برق می‌زند وقتی از سیدرضایش می‌گوید: «رضا بعد از گرفتن دیپلم وارد سپاه شد و در لشکر 25 کربلا و گردان صابرین بود و برای همین دائما به ماموریت‌های مختلف اعزام می‌شد».

کمی مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «نخستین اعزام سید رضا به سوریه آذر 94 بود. وقتی می‌خواست برود سوریه به ما توضیحی نداد و گفت می‌خواهم یک ماموریت داخل کشور بروم. اولین بار که تلفن زد به خانمم گفتم این شماره برای ایران نیست. پرسید از کجا می دانی؟ گفتم چون دو صفر اولش آمده.»

خنده به لبش می‌آید از یادآوری خاطرات و می‌گوید:«به شوخی بهش گفتم ناقلا! تو که می گفتی داخل ایران هستم. سید رضا خندید و گفت: بیخیال ادامه ندید دیگه. می‌خواست ما نگران نشویم. 50روز در سوریه بود، بعد 2 ماه پیش ما ماند و  مجددا رفت پادگان».

خاطره آخرین روزی که سیدرضا از مازندران به خان‌طومان رفت مثل روز برایش روشن است، گمان کنم در این دو هفته آنقدر آن‌شب را با خود مرور کرده که ملکه ذهنش شده است: «15 فروردین، ساعت 11 شب تماس می‌گیرند و به او می‌گویند فوراً خودتان را به مقر لشکر 25  برسانید و قرار است به سوریه اعزام شوید، خانه آنها در بابل است و خانه ما در روستای هریکنده که تا بابل چند کیلومتری فاصله دارد، فرصت خداحافظی نداشت. رفت فرودگاه تهران و از آنجا تماس گرفت و گفت: ببخشید نتوانستم بیایم حضوری خداحافظی کنم. گفتم برو پسرم، خدا به همراهت».

سید کاظم نحوه شنیدن خبر شهادت پسرش را اینگونه روایت می‌کند: «غروب جمعه بود،17 اردیبهشت. من داشتم می‌رفتم سر مزار شهدای روستا. احساس کردم قلبم سنگینی می‌کند، حتی به برادر خانمم گفتم حالم یک جوری است، گفت: بد به دلت راه نده. گفتم: قلب من دروغ نمی‌گه .یک اتفاقی افتاده انگار. قرار بود همان شب به مراسم سالگرد خواهرزاده حاج خانم برویم. دلم همچنان گرفته بود. شب که وارد مراسم شدیم، دیدم همه یک طور خاصی به من نگاه می کنند. پیش خودم گفتم: خدایا چرا همه اینجوری به ما نگاه می کنند؟ دامادم که کنارم نشسته بود رفت بیرون. من هم رفتم بیرون و از او پرسیدم چیزی شده است؟ گفت یکی از رفیق‌هایم با من کار دارد و باید تا بابل بروم. ده دقیقه بعد آمد. سر شام دیدم غذا نمی خورد، رنگش هم پریده بود. گفتم چی شده؟ گفت هیچی. من هم ادامه ندادم. وقتی آمدیم خانه دیدم در محل چندنفری از مردم ایستاده‌اند و تا ما را می‌دیدند ساکت می شدند. من توجه نکردم و به خانه رفتم. فردا از سپاه به منزل ما آمدند و خبر شهادت را دادند.»

پرسیدم هیچ وقت با راهی که پسرتان می رفت مخالفتی نکردید؟ از پرسشم تعجبی نکرد و خیلی جدی و قاطع جواب داد: «هیچ وقت مخالف نبودم، می‌دانستم انتخاب خودش است. برای رفتن به سوریه حتی در سپاه هم افراد داوطلب می‌شدند و او همیشه جزو داوطلبین بود و همیشه می‌گفت من هر جور شده برای دفاع از حرم عمه جانم زینب باید بروم».

تصویر چهره خندان سیدرضا روی یک پارچه سبز وسط اتاق پذیرایی است، اما مرگ دلتنگی دارد، مردد و محتاط از دلتنگی‌های سید کاظم می‌پرسم و جای خالی فرزندی که قرار بود عصای دست این روزهایش باشد؛ پاسخش اما از زبان سید ساده‌دل روستایی که به نَسَبش افتخار می‌کند، چندان تعجب برانگیز نیست: «ما در مقابل مصیبت‌هایی که به عمه جانمان حضرت زینب(س) و امام حسین(ع) وارد آمد کاری نکرده‌ایم و می‌گویم به کوری چشم دشمنان اگر لازم باشد خودم هم لباس رزم می‌پوشم و به سوریه می‌روم. 24 ماه در جبهه خدمت کردم حالا هم به سوریه می‌روم و از حرم خانم سیده زینب محافظت می‌کنم».

پدر در خاتمه حرف‌هایش خطاب به قاتلان پسرش می‌گوید: «به کوری چشم آمریکا و اسرائیل و ایادی آنها چه عرب چه غیر غرب، پسرم را دادم و اگر لازم باشد خودم هم لباس رزم می پوشم و آنقدر هم جنگ بلدم که از پسشان بربیایم. ما به گرد پای خاندان پیامبر هم نمی‌رسیم اما آنچه که داشتیم در راهشان تقدیم کردیم».

در چشمهایش نگاه می‌کنم و به اراده مصمم و ایمان راسخشان غبطه می‌خورم. یک روز از آنان خواهم پرسید که مگر آقایتان حسین با شما چه کرده است که این‌سان تمام هستی خود را پیشکش او می‌کنید؟

آفتاب دارد غروب می کند و عطر شالیراز و بوی بهار نارنج در خانه می‌پیچد...

روایت دوم: مادر

«کبری غفار نقیبی» مادر سیدرضا طاهر است، فیلم لحظه‌ای که خبر شهادت پسرش را به او داده‌اند دیده بودم، سرش را رو به آسمان کرد و آه کشید و شکر کرد.

آن روز یاد شعر نیما افتادم: «نازک آرای تن ساق گلی، که به جانش کشتم، و به جان دادمش آب، ای دریغا به برم می‌شکند...»

مادر اما صبورانه و استوار از رضایش روایت می‌کند: «5 فرزند دارم. 2 دختر و 3 پسر. بچه‌هایم شیطانی می کردند اما واقعا آقا رضا از بچگی مظلوم بود. 7 ساله بود که نماز و روزه را شروع کرد. خیلی فهمیده و با ادب بود».

مادر است دیگر، پسر اولش هر چه باشد، برایش دوست‌داشتنی و محبوب است اما تاکید می‌کند: «نه اینکه این را فقط من بگویم که مظلوم بود؛ واقعا کاری به کار هیچ کس نداشت. از بچگی دائم در مسجد روستایمان بود.»

خاطره‌ای از کودکی سیدرضا در ذهنش جرقه می‌زند: «یکبار آمد گفت مادر! مدیرمان گفته فردا به مادرت بگو به مدرسه بیاید. گفتم مگر تو کاری کردی؟ گفت نه. فردا به مدرسه‌اش رفتم و دیدم مدیر جلو پایم بلند شد. گفتم: آقای مدیر رضا کاری کرده که ما را خواستید؟ گفت: واقعا پسر شما بین همه بچه‌ها نمونه است، اما نمی‌دانیم چرا چند وقت است که درسش ضعیف شده. گفتم: خب همه وقتش را در مسجد است کی وقت می کند درس بخواند؟»

فهم و درک آدمها به میزان تحصیلات و مکان سکونتشان هیچ ارتباطی ندارد، مادر روستایی سیدرضا با همان لهجه شیرین شمالی آنقدر غنی و با اعتقاد صحبت می‌کند که غبطه برانگیز است: «در زمان جنگ چند نفر از فامیل‌هایمان شهید شدند. وقتی برای مراسم آنها می رفتیم سید رضا همیشه بغلم بود و در آن حال و هوا بزرگ شد. من خیلی جمهوری اسلامی را دوست دارم و  هر کس جلویم حرف نامربوطی بزند دفاع می‌کنم. می‌گویم اگر در این مملکت کسی کار خلافی هم انجام می دهد نباید بگوییم جمهوری اسلامی بد است و دین و قرآن را بفروشیم».

دلخوشی هر مادر و پدری سرو سامان گرفتن و ازدواج فرزندانشان است، از ماجرای ازدواج سیدرضا که می‌گوید صدایش کمی می لرزد، شاید یاد شادی‌ها و دلخوشی‌های آن روزها می‌افتد: «وقتی می خواست ازدواج کند درآمد خاصی نداشت، اما من گفتم پسر جان می خواهم برایت زن بگیرم. گفت: مادر الان من درآمدی ندارم. از شما پول بخواهم که مثلا برای زنم چیزی بخرم یا او را  بیرون ببرم؟ گفتم: پسرم تو زن بگیری خدا روزی را دو برابر می‌کند، من هم مادرم و کمکت می‌کنم، بلند پروازی نمی‌کنم اما تا جایی که از دستم بربیاید دریغ نمی‌کنم. کمی مخالفت کرد اما من گفتم اگر زن نگیری مرا ناراحت می‌کنی. 22 سالش بود که ازدواج کرد.»

مادر سید رضا ماجرای خواستگاری‌اش را اینچنین روایت می‌کند: «خانمش از اقوام دور ما بود. به رابط گفتم من هر دختری را برای پسرم نمی‌خواهم. از یک خانواده مذهبی و با حجاب باشد. عروسم الحمدالله از نظر تقوا خانواده بسیار عالی دارد. دفعه اول من و آقا رضا و معرف برای خواستگاری رفتیم. رضا در آن جلسه اصلاً دختر را ندید. اما من دیدم دختر واقعا خانمی است و پسندیدم.

حتی یادم رفت اسمش را بپرسم. وقتی برگشتیم، دخترم پرسید: مامان اسمش چی بود؟ گفتم نمی دانم. گفت چند سالش بود؟ گفتم نمی دانم. گفت مامان! تو رفتی خواستگاری اینها را نپرسیدی؟ گفتم اینقدر خودش به دلم نشست که دیگر نپرسیدم.

خانواده خانمش هم که برای تحقیق از اهالی محل ما آمده بودند به آنها گفتند که دخترتان را به او بدهید که بهتر از او جوان در اینجا وجود ندارد.»

مادرشوهر نگاهی به عروس جوانش که در اتاق نشسته می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «خانمش سال آخر دانشگاه بود، اما رضا قبلا کنکور داده بود و قبول نشده بود. راستش را بخواهید من راضی به دانشگاه رفتنش نبودم. گفتم مادرجان من سواد زیادی ندارم اما خودت تحقیق کن ببین دوست داری یا نه؟ انگار خودش هم راغب نبود به دانشگاه برود برای همین خیلی برای کنکور درس نخواند.»

نخستین باری که سیدرضا می‌خواست به سوریه برود، خوب در ذهن مادر مانده است: «دفعه اول که می خواست برود، برای خداحافظی آمد. شامش را که خورد گفت: مامان من می خواهم بروم ماموریت. اما نگفت می‌خواهم بروم سوریه. نمی‌خواست نگران شوم. من هیچ وقت مانعش نشدم از بس سپاه و انقلاب و جمهوری اسلامی را دوست دارم و هیچ وقت هم نمی‌گفتم نرود. او هم می‌دانست که من مخالفت نمی‌کنم. فقط گفت: مامان اگر دیدی من چند روز تماس نگرفتم، نگران نشو. یک وقت در برف و سرما گیر می‌کنیم و نمی‌توانم تماس بگیرم و موبایل آنتن نمی‌دهد، زنگ نزن جایی که بقیه را هم نگران کنی. گفتم: چشم پسرم. برو خدا پشت و پناهت. وقتی زنگ زد و دیدیم شماره خارج از کشور است فهمیدم به سوریه رفته. به خنده گفتم: پسر ما هنوز لیاقت نداشتیم برویم سوریه تو دوباره رفتی. سلام ما را به حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) برسان. ان‌شاءلله دشمنای خدا را نابود کنید. وقتی روحیه مرا دید خیلی خوشحال شد.

قافله حسین(ع) ذی‌الحجه سال 61 بانگ الرحیل کرد و عازم سفر تاریخ شد و سید مرتضی آوینی گفت: «خدایا چگونه ممکن است تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب ذی‌الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده‌اند و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ هَیهات ما ذلک الظّنُ بِکَ، ما را از فضل تو گمان دیگری است»

و این چه می‌تواند باشد جز عنایت حسین که بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال، زنی روستایی، سرمایه زندگی‌اش را به یاری زینب اباعبدالله می‌فرستد؟

«اخبار نگران کننده وقایع سوریه را می‌دانستم، اما بالاخره ما که شعار یاری امام حسین(ع) را می‌دهیم، باید کاری کنیم، الان وقتش بود که پسرم را بفرستم، زمان جنگ هم اگر بودند می فرستادمشان.

روزی که آمد و گفت مادر اجازه می‌دهی من به سپاه بروم، گفتم: معلوم است که می گذارم. افتخار هم می کنم. من دوست دارم تو یا طلبه شوی یا بروی سپاه.

زمانی که لباس سپاه را پوشید گفتم پسرجان من می‌دانم که تو دیگر برای ما نیستی! همیشه منتظر شنیدن خبر شهادتش بودم و می‌دانستم شهید می‌شود چون از کودکی مدلش فرق می‌کرد. شهادت واقعا لایقش بود. وقتی خبر را شنیدم گفتم خدایا شکرت. افتخار هم می کنم و سرم را بالا می‌گیرم.»

سیدرضا آخرین «روز مادر» زندگی‌اش را در کنار مادر نبود: «روز مادر می خواست بیاید خانه ما که نشد. قرار بود فردا شبش بیاید. روزی که رفت خواب دیدم جمعیتی جمع شده‌اند. جلو رفتم و دیدیم یک جنازه آنجاست که نصفش خاکی است نصفش نه. انگار در خواب به من الهام شد که باید او را بگیرم. جنازه را که نگاه کردم دیدم این آقا رضای من است،با ناراحتی از خواب بیدار شدم. صلوات فرستادم و برایش صدقه کنار گذاشتم. به هیچ کسی هم حرفی نزدم. همان شب که قرار بود بیاید عروسم زنگ زد و گفت مادر ما نمی‌توانیم بیاییم. گفتم: چرا؟ گفت: آقا رضا رفت. پرسیدم کجا رفت؟ گفت: همانجا که قرار بود برود. گفتم سوریه؟ گفت: بله. گفتم چه بی خبر؟ گفت دیر وقت اطلاع دادند و تا وسائلش را جمع کند طول کشید و باید ساعت یک خودش را می رساند. گفتم خب اشکالی ندارد، کمی عروسم را دلداری دادم.»

آخرین تماس سید رضا را در ذهنش مرور می‌کند و طنین آوای پسرش را از کیلومترها دورتر به یاد می‌آورد: «همیشه زنگ می‌زد و خبر سلامتی‌اش را می‌داد.

آخرین باری که با رضا صحبت کردم، چهارشنبه بعد از ظهر ساعت 3-4  بود. پرسید: مامان چکار می‌کنی؟ گفتم: طبق معمول مادر جان، در باغ مشغول سبزی‌کاری هستم. اینقدر آرام و عادی صحبت می‌کرد که من فکرش را هم نمی‌کردم قرار است فردا برود عملیات و آن همه اتفاق بی‌افتد. بیست دقیقه‌ای صحبت کردم. گفتم: قربان تو بروم. ان‌شاءالله دشمنانت نابود و کور شوند. گفت: مامان باز هم دعا کن. گفتم الهی موفق باشی پسر. بعد هم خداحافظی کردیم.»

زینب (س) روز یازدهم محرم در گودال قتلگاه بدن پاره پاره حسین را با دست‌هایش اندکی بلند کرد و فرمود: «الهی تقبل منا هذا القلیل القربان» و مادر سیدرضا هم می‌گوید: «روز یکشنبه از سپاه آمدند و خبر شهادت را دادند و تبریک گفتند. من همان جا سرم را بلند کردم و گفتم خدایا شکر. من ناراحت نیستم فقط لباسش را برایم بیاورید من بو کنم تا آرام شوم. همانطور که حضرت زینب(س) گفت خدایا این قربانی را از ما قبول کن ما هم به ایشان می‌گوییم آقاجان این قربانی را از ما بپذیر».

از مادر سیدرضا در مورد حرفها و حدیث‌هایی که این روزها در مورد اعزام مدافعان حرم به سوریه زده می‌شود می‌پرسم و اینکه می‌گویند امتیازات خاصی به آنان داده می‌شود؛ قاطع پاسخ می‌دهد: «ما به چیزی احتیاج نداشتیم. پسرم خانه شخصی داشت. زن و بچه اش در کنارش بودند، دیگر چه می‌خواهد؟ اینهایی که می‌گویند مدافعین 20 میلیون پول می‌گیرند و به جنگ می‌روند، من به آنها می‌گویم زمینمان را می‌فروشیم و 30 میلیون هم به شما پول می‌دهیم،حاضرید خودتان یا پسرتان را به سوریه بفرستید؟! بچه من کارمند بود، خانه داشت، زن و بچه داشت، همه چیز داشت. ما هم الحمدالله همه چیز داریم و به هیچ چیز احتیاج نداریم، کسایی که این حرف‌ها را می زنند ایمان و تقوا ندارند و من از آنها نمی‌گذرم چون تهمت می‌زنند. البته از بس شنیده‌ایم دیگر برای ما عادی شده است.»

می‌گویم «مادرجان! الان زمان جنگ نیست که حال و هوای همه کشور حال و هوای جنگ و شهادت باشد، دشمن به مرزهای جغرافیایی ما حمله نکرده است؛ چطور راضی به رفتن سید رضا شدید،» می‌گوید: باید بگذارم دشمن بیاید خانه مرا بگیرد و من بنشینم بگویم خدایا یکی بیاید کمکم کند؟ چرا بچه‌ام را نفرستم؟ من نفرستم چه کسی برود؟ رفتیم در محرم گریه کردیم و غذا خوردیم و پیش خودمان فکر کنیم خیلی کار کردیم و امام حسین را یاری کردیم؟ اگر در شرایط سخت کنار حضرت باشم مسلمانی کردم نه اینکه بروم غذای نذری بخورم و برگردم.

من خودم یکبار از او پرسیدم: مادر جان چرا می روید در یک کشور خارجی می‌جنگید؟ می‌گفت: مادر دوست داری داعشی‌ها بیایند داخل کشور خودمان بجنگند؟ مرز ما الان برای دفاع از کشور سوریه است.»

آرزوی آخر مادر، برگشت پیکر فرزندش بود: «من از خدا می خواهم پیکرش را به ما برگرداند، ولی باز هم هر چه خواست خداست. همین‌ که فرزندم را حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) قبول کردند خدا را شکر می‌کنم.»

در فکرم که چرا نزد ایشان هیچ کس به قدر حسین(ع) عزیز نیست و چرا هیچ کس هنوز هم نیروی پیش‌برنده، تغییر دهنده، اصلاح کننده، به نبرد وادارنده، عاشق کننده و افتخار رساننده‌اش را ندارد....

روایت سوم: همسر

غم توی چشمهایش دودو می‌زند اما بی‌قرار نیست و آرام گوشه ای نشسته است، تنها وقتی پسر شیطان 4 ساله‌اش به طرفش می‌آید گل از گلش می‌شکفد و انگار قند توی دلش آب می‌شود؛ «هاجر رستم زاده گنج افروزی» همراه و همقدم و همنفس 8 سال گذشته «سیدرضا» 29 ساله است، کارشناسی علوم و قرآن و حدیث خوانده، سال 87 با آقا رضا ازدواج کرد و یادگار رضا برایش «سیدمحمد» است.

از خواستگاری و آشنایی‌اش با سیدرضا می‌گوید: «وقتی با هم صحبت کردیم محوریت حرف‌هایمان تقیّد مذهبی بود. اخلاقش برایم مهم بود که خیلی هم درباره‌اش صحبت کردم. او هم که تازه در سپاه مشغول شده بود از سختی‌های شغلش گفت که ماموریت‌های زیادی دارد. همان ابتدای عقدمان هم 9 ماه برای آموزش به ماموریت رفت.»

همسر سیدرضا می‌گوید: من خیلی از زیر و بَم کارهای رضا با خبر نبودم اما به قول پدرم، ما بچه‌های انقلابیم. من 7 روزه بودم که در شرایط سختی با خانواده به کردستان رفتیم. پدرم در کردستان کلاس های تبلیغاتی برگزار می‌کرد و دبیر بود.

صبوری سیدرضا خصلت زبانزدش بود: «هر وقت بحثمان می‌شد واقعا صبوری از او بود. گاهی که غر می زدم اجازه می داد من حرف هایم را بزنم بعد آرامم می‌کرد. بعضی وقت‌ها از این همه صبوری اش اعصابم خورد می شد. او موقع عصبانیت سکوت می کرد.»

یادگار سید رضا پسری 4 ساله است که چهره ظاهری‌اش هم به پدر رفته: «دو سال بعد از ازدواجمان خدا یک پسر به ما داد که نامش را «سید محمد» گذاشتیم. این اسم نام مورد علاقه هردویمان بود. سید رضا خیلی پسر دوست داشت، وقتی هم فهمید فرزندمان پسر است واقعا خوشحال شد. البته دختر هم دوست داشت اما دلش می‌خواست بچه اولش پسر باشد. شاید می خواست برای من پشتوانه‌ای بگذارد. بچه مان هم دقیقا از نظر ظاهر و اخلاق عین پدرش است.»

همسرش صادقانه می‌گوید که ابتدا با سوریه رفتنش موافق نبود، جوان بودند و سالهای بسیاری برای خوشبخت و آرام زندگی کردن فرصت داشتند: «همان دفعه اولی که می‌خواست به ماموریت سوریه برود به من گفت اما قرار شد خانواده‌هایمان چیزی ندانند مبادا ناراحت و نگران شوند. از مدتی قبل هم همیشه حرف رفتن را می زد. من می دانستم این راهی که می‌رود برگشت ندارد و آدم باید خیلی قوی باشد که قبول کند. خیلی با من حرف می زد و سعی می کرد قانعم کند چون می‌دانست ته دلم ناراضی بودم ولی هیچ وقت مانع رفتنش نشدم.»

11 روز از آخرین تماسی که با همسرش داشته می‌گذرد، آخرین باری که صدای او را شنیده و آخرین باری که مطمئن بوده چقدر خوشبخت است که رضا را هنوز دارد: «چهارشنبه 15 اردیبهشت، آخرین تماس ما با هم بود که فردایش به شهادت رسید. 31 فروردین تولد پسرم بود و قرار بود برایش دوچرخه بخریم. اما پسرم از چند روز قبلش اصرار کرد که من همین حالا دو چرخه را می خواهم. برایش خریدیم. سید رضا دوچرخه سواری سید محمد را ندید. خیلی هم دوست داشت ببیند و هر بار که زنگ می‌زد بدون استثنا می پرسید محمد دوچرخه اش را سوار می شود؟ دفعه آخر که زنگ زد پرسید: سید محمد چه می کند؟ گفتم داره بازی می‌کنه. با اینکه اغلب هر روز تماس می گرفت و از دوچرخه سوار شدن پسرمان می پرسید اما باز گفت: قشنگ می‌تونه سوار بشه؟ گفتم: آره. باز با تاکید پرسید. من گفتم: آقا رضا! شما چرا هر بار که زنگ می زنی این رو می‌پرسی؟ باور کن خیلی خوب هم دوچرخه بازی می‌کند. دوست داشت دوچرخه سواری پسرش را ببیند که ندید.»

«روز پنجشنبه و جمعه هر چه منتظر شدم تماس نگرفت. شنبه من و محمد خانه خودمان بودیم. داشتم صفحات تلگرام را چک می کردم اما صفحه خبرگزاری‌های رسمی را نمی‌دیدم از بس دلهره داشتم، نمی‌خواستم خبر بدی بشنوم. از بس سید رضا به ماموریت می‌رفت بارها با خودم فکر کرده بودم ممکن است همسر شهید شوم. یعنی شاید هم مطمئن بودم چون حال و هوایش معلوم بود، اما خب هیچ وقت نمی‌خواستم باور کنم. تا اینکه در یکی از کانال‌ها خواندم لشکر 25 کربلا در محاصره است. این را که خواندم بی‌قرار شدم و نمی‌توانستم در خانه بمانم. وسایلم را جمع کردم رفتم خانه مادرم. دوباره دو سه ساعت بعد همان کانال تلگرام را چک کردم که یکدفعه دیدم عکسش جزو شهدا خورده و نوشته «شهید سید رضا طاهر» نزدیک بود سکته کنم مادرم را بغل کردم و فقط جیغ می‌زدم و می‌گفتم این خبر دروغ است.»

طرح این سوال برای خودم سخت است اما به قدری برخی عوام و مخالفان حضور مدافعان حرم در سوریه این ادعا را تکرار می‌کنند می‌خواهم انکارش را از زبان همدم شهید سیدرضا بشنوم: «برخی فکر می کنند شهدایی که خانواده شان را می گذارند و در راه خدا شهید شوند خیلی علاقه‌ای به همسر و فرزند و والدینشان ندارند اما خدا شاهد است سید رضا وقتی تماس می‌گرفت می گفت: حالم خوب است، فقط زنگ می‌زنم صدایت را بشنوم تا آرام شوم. می‌گفت: گاهی ناخودآگاه می‌آمدم زنگ بزنم. بچه‌ها می‌پرسیدند کجا می‌روی؟ می گفتم: باید صدای مادر، خواهر یا همسرم را بشنوم تا آرام شوم و بتوانم کارم را پیش ببرم.

این هم که می‌گویند مدافعان حرم حقوق و حق ماموریت‌های میلیونی می‌گرفتند دروغ محض است، سیدرضا با اینکه در سخت‌ترین قسمت سپاه یعنی گردان صابرین حضور داشت و تکاور محسوب می‌شد، حقوق خیلی معمولی داشت.»

برخی نقل قول‌های سیدرضا را با افتخار مضاعف روایت می‌کند: «به حضرت زینب(س) بسیار علاقه داشت و واقعا ایشان را عمه خودش می دانست. به من هم همیشه می گفت تو عروس حضرت زهرا هستی.

پسرم با اینکه سن کمی دارد کاملا موضوع را می‌داند و باور کرده که پدرش دیگر برنمی‌گردد. اتفاقا چند روز پیش که مهمان داشتیم گفتم برو قسمت مردانه و وسیله‌ای بیاور. گفت تو برو. گفتم نه تو مردی تو باید بروی داخل مردانه. برگشت گفت مامان جون دیگه بابا تو جمع آقایان نمیاد؟ یعنی درکش اینقدر هست که دیگر پدرش در جمع ما نخواهد بود.»

دلتنگ همسرش هست و می‌گوید دوست دارد پیکرش برگردد: «دیروز که رفتم گلزار شهدای محله‌مان واقعاً جای خالی اش را حس کردم.»

تنها آرزویش بعد از رفتن همسر این است که پسرش را طوری بزرگ کند که مایع افتخار خود و پدرش شود و سرباز امام زمان باشد.

چه ظرفیتی دارد ظرف پراندوه خاطراتشان...گلدان خاطراتشان پر از گل محمدی است و عجب گلابی دارد گل‌های گلدان خاطره‌ این جوان‌ها!

(توضیح: پیکر مطهر شهید سیدرضا طاهر 4 روز پس از انجام این گفتگو به زادگاهش برگشت و بر روی دست خیل عظیمی از مردم شمال تشییع شد.)

پیکر شهید مدافع حرم سید رضا طاهر، عصر شنبه یکم خرداد با حضور گسترده مردم بابل تشییع و در زادگاهش روستای هریکنده واقع در جاده قائم‌شهر به خاک سپرده شد

منبع: فارس



 
مدافع حرمی که فقط شال سیدی کمرش سالم تفحص شد + فیلم
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ در این ویدئو پیکر مطهر شهید موسوی و شال سبز دور کمر ایشان که کاملا سالم باقی مانده را مشاهده خواهید کرد.

مدافع حرمی که فقط شال سیدی کمرش سالم تفحص شد + فیلم

برای دانلود فیلم اینجا کلیک کنید


 
شهیدی که در 48 ساعت عملیات فقط 4 ساعت خوابید + فیلم
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛در این فیلم صحبت های شهید سید رضا حسینی که در ۴۸ ساعت عملیات،فقط ۴ساعت خوابیده است را مشاهده می کنید.
محل شهادت این شهید در خان طومان است.

لینک دانلود


 
دلنوشته حاج مهدی سلحشور برای شهید خان طومان +عکس
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش مشرق، به مناسبت شهادت پاسداران سرفراز اسلام در منطقه عملیاتی خان طومان حاج مهدی سلحشور دلنوشته و خاطره ای را به شهید کابلی از شهدای این منطقه عملیاتی تقدیم کرد.

متن پیام حاج مهدی سلحشور به شرح زیر است:

بسمه تعالی

وارد خان طومان که شدیم چپ و راست اطرافمان خمپاره فرود می آمد.
بعضی از صدا ها دور وبعضی هم نزدیک. دوست داشتم بالای یک بلندی بروم و منطقه را بیشتر توجیه شوم. محل شلیک و اصابت خمپاره ها را دقیق تر ببینم.

ساختمانی را پیدا کردم و شروع کردم از پله ها بالا رفتن که، یک مرتبه با شهید کابلی مواجه شدم. داشت از پله ها پایین می آمد. تا مرا دید خیلی گرم و صمیمی تحویلم گرفت و احوال پرسی کردیم. خیلی از دیدنش خوشحال شدم. چند سالی بود که از سپاه بازنشسته شده بود، اما هیچ وقت خودش را از فعالیت های فرهنگی و خدمت به شهدا بازنشسته نکرده بود. سن و سالی از او گذشته بود و برای خودش جایگاهی داشت، اما به شدت متواضع و خوش برخورد بود و همیشه سر حال وسرزنده.

با همان گرمی و تواضع در حالی که خنده از روی لبش نمیرفت، دست مرا گرفت و با هم آمدیم بالای پشت بام. بالا که رسیدیم شروع کرد به تشریح دقیق منطقه و مواضع و استحکامات داعش.
خوب، مسئول راویان سپاه کربلا بود و این کار را به نحو احسن انجام میداد.
با دقت نگاهی به اطرافم انداختم. غربت عجیبی در خان طومان حاکم بود.

این را فضا و در و دیوارش گواهی میداد. اما رزمندگان شیردل مازندرانی و فاطمی در عین غربت و مظلومیت، با روحیه ی بسیار بالا و مثال زدنی مشغول حفظ و حراست از حریم و حرم اهل بیت بودند. کم کم داشت غروب از راه میرسید و بر غربت محیط می افزود. یک حس درونی به من میگفت خیلی از این بچه ها به شهادت میرسند. دوست داشتم ساعت ها بنشینم و به چهره ی تک تکشان نگاه کنم. از پشت بی سیم خبر دادند دشمن در حال جابجایی خوردوهای محمول و نیرو است و احتمالا قصد پاتک دارد. فرماندهان دستورات لازم را به نیروها میدادند. رزمندگان کم تعداد بودند اما ضعیف نه. این را به خوبی میشد از صلابت و مردانگیشان فهمید. شهید کابلی میگفت دشمن مقابل ما تا دندان مسلح است و پر تعداد. اما به حول قوه ی الهی محکم در مقابلشان می ایستیم و تا زنده ایم یک وجب عقب نشینی نخواهیم کرد.
روح دلیر مردان مازندرانی شاد که در مقابل خیل عظیم دشمن مردانه جنگیدند و تا زنده بودند حتی یک وجب عقب ننشستند، و تا ابد به ما درس ایستادگی در مقابل دشمنان را دادند.

دلنوشته حاج مهدی سلحشور برای شهید خان طومان +عکس

 
عکس/ شهید«خان طومان» در قبرِ «شهید گمنام»
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «سعید کمالی کفراتی» به سال 1369 شمسی در یکی از روستاهای «نکا» متولد شد. وی که لباسِ پاسداری از «نهضت روح الله» را بر تن داشت، مدتی قبل، داوطلبانه به صفوف مدافعان حرم بانوی مقاومت، حضرت زینب کبری(سلام الله علیه)، در «سوریه» پیوست. «سعید کمالی کفراتی» سرانجام به تاریخ 17 اردیبهشت 1395 شمسی، در منطقه‌ی عملیاتی «خان طومان» بال در بال ملائک گشود.
تصویری که پیش رو دارید، «سعید کمالی» را هنگام مشقِ شهادت به تصویر کشیده است. پاسدارِ شهادت طلبِ مازندرانی، در مزارِ مهیا شده جهت دفن شهیدی گمنام خوابید و سرانجام نیز در جوار همان بی نام و نشانان به انتظار مولایش، آرام گرفت:

روحمان با یادش شاد
هدیه به روح بلندپروازش صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


عکس/ شهید «خان طومان» در قبر


 
آخرین دست‌نوشته شهید مازندرانی +عکس
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦  کلمات کلیدی: ایثار
شهید سید رضا طاهر از شهدای مدافع حرم استان مازندران است که در عملیات خان طومان به شهادت رسید و در آخرین دست‌نوشته خود به بیان خاطراتی از شهید شالیکار می پردازد.
آخرین دست‌نوشته شهید مازندرانی +عکس
به گزارش فرهنگ نیوز، شهید سید رضا طاهر متولد سال 1364 یکی از سیزده شهید مدافع حرم استان مازندران بود که 16 اردیبهشت در عملیات شهر خان طومان به فیض شهادت نائل آمد و پیکر وی یکم خرداد با حضور جمع کثیری از مردم در شهرستان بابل به خاک سپرده شد.
 
یادداشت زیر آخرین دستنوشته شهید ساعتی قبل از شهادت است:
 
روزی نزد شهید شالیکار نشسته بودیم و ایشان می فرمودند که اگر زمان مرگ ما برسد و ما در جبهه باشیم و قلباً راضی به شهادت باشیم و مرگ ما هم در جبهه رقم بخورد همان مقام بالای شهیدان را داریم و روح ما تا روز قیامت آزاد خواهد بود و ایشان چنان مشتاق شهادت بود که گویی آنرا در آغوش کشیده بود.
روز عملیات 16 آذر 94 ایشان مجروح شده بودند به ما خبر دادند که ایشان در بیمارستان حلب است یک لحظه به فکر بنده خطور کرد که عشق به شهادت ایشان چه می شود آن همه دم زدن از شهادت چه؟ و با خودم می گفتم او که حال زیادی  دارد و جانباز نیز هست دیگر جانبازی و بعضا شرایط جانبازی به دردش نمی خورد و از آن مهمتر شهید شدنش چه می شود؟ حال شایعه ای هم بود که ایشان به تهران رفت ولی بعضی می گفتند به خاطر شرایط شیمیایی اش نمی شود به تهران برود، تا اینکه خبر به ما رسید معلوم نیست در کدام بیمارستان حلب است؟ من یک لحظه با خودم گفتم حتی اگر ایشان از بیمارستان فرار کرده و رفته در یک خط مقدم دیگر تا شهید شود و می دانست عملیات ما تمام شده و فعلا عملیات دیگری نداریم. در هر صورت فکر این را نمی کردم قرار است درمان شود و دوباره سالم شود و اگر در بیمارستان بماند به امید برگشت دوباره به خط مقدم است. تا اینکه خبر شهادت مردی را به ما دادند و من خوشحال  از اینکه ایشان به هدفشان رسیدند.
16/2/95
سید رضا طاهر
منبع: تسنیم

 
عکس/ فرزندان دوقلوی شهید مدافع حرم
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٤  کلمات کلیدی: ایثار
دو قلوهای شهید مدافع حرم، هاشم دهقانی نیا از استان اردبیل.

عکس/ فرزندان دوقلوی شهید مدافع حرم


 
حال و هوای خانواده مدافع حرمی که با پدر از پشت بی سیم وداع کردند + فیلم
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ شهید عباسعلی علیزاده از مدافعان حرم زینب(س) در آخرین لحظات زندگی خود از پشت بی سیم با فرزندان خود وداع کرد.


 
خاطرات فرزند شهید علی زاده با چشم های پر از اشک + فیلم
ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ در این فیلم صحبتهای فرزند شهید علی زاده با چشمانی گریان را مشاهده می کنید.
 

لینک دانلود


 
بوسه‌ی غم انگیز کودک دو ساله شهید مدافع حرم بر چهره پدر + فیلم
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ اقدام تکان دهنده محمد امین دو ساله و عکس مدافع حرم شهید علیرضا بریری را مشاهده می کنید.
قابل توجه کسانی که می گویند علیرضاها پول گرفتند....





 
00:00 01:23

spaceplay / pause

qunload | stop

ffullscreen

shift + slower / faster

volume

mmute

seek

 . seek to previous

126 seek to 10%, 20% … 60%

لینک دانلود


 
گفت‌وگو با حسین قاسمی، پدر پاسدار شهید قاسم قاسمی
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳٠  کلمات کلیدی: ایثار

پسرم شهید مدافع وطن شد، دامادم شهید مدافع حرم

به گزارش مشرق،در همکلامی و هم‌صحبتی با خانواده شهید قاسم قاسمی با خانواده‌ای انقلابی آشنا می‌شویم که خط جهاد در آن موروثی است. با پدر شهیدی گفت و گو می‌کنیم که در دوران دفاع مقدس مجاهدت‌ها آفرید و بعدها فرزندش شهید مدافع وطن شد. چنانچه داماد خانواده نیز شهید مدافع حرم است. آنچه در پی می‌آید روایتی است از شهید قاسم قاسمی از شهدای مبارزه با گروهک‌های ضد انقلاب در همکلامی با پدرش حسین قاسمی. پسرم شهید مدافع وطن شد دامادم شهید مدافع حرم

ابتدا خودتان رامعرفی کنید. گویا شما هم در دفاع مقدس به عنوان رزمنده حضور داشتید؟

من بازنشسته آموزش و پرورش شهرستان فراشبند از توابع استان فارس هستم. همسرم رباب عالیشوندی هم خانه‌دار هستند. من پنج دختر و سه پسر داشتم که فرزند شهیدم قاسم چهارمین فرزند خانواده و متولد 31 شهریور ماه سال 1363 است. من نیز سعادت داشتم تا در دوران دفاع مقدس مدتی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشته باشم.


پس خانواده شما با مفهوم ایثار و شهادت آشنا بود. قاسم چطور خودش را به جمع شهدا رساند؟

قاسم بارها و بارها پای روایات و خاطرات من از دوران حضورم در دفاع مقدس می‌نشست. خاطراتی که عشق و علاقه او را به جهاد در راه خدا بیشتر می‌کرد. بی‌شک در آن ایام به نبودن‌هایش در جنگ و جبهه حسرت می‌برد. اما در نهایت او خودش را به خیل مدافعان وطن و مدافعان اسلام رساند.


قاسم در سال 1385 به دانشکده افسری امام حسین (ع) تهران راه پیدا کرد. در شهریور ماه سال1387 موفق به کسب مدرک کاردانی شد و به دست مبارک ولی امر مسلمین جهان فرمانده کل قوا موفق به اخذ درجه ستوان سومی شد و رسماً به جرگه سبزپوشان حریم ولایت پیوست. قاسم برای ادامه خدمت به تیپ 33 هوابرد المهدی (عج) معرفی شد. در ماه مبارک رمضان سال 1390 به عنوان پاسدار نمونه انتخاب شد و در همان سال همراه با سایر پاسداران تیپ 33 المهدی (عج)پس از درگیری‌های شدید با گروهک تروریستی پژاک موفق به تصرف ارتفاعات جاسوسان در منطقه شمال غربی شدند.

پسرم در سال 1391 در یک دوره تکاوری شرکت کرد، که به عنوان نفر اول دوره و مربی چتربازی انتخاب شد و سایرین را در این تخصص آموزش می‌داد. سال 1392 بود که به تیپ تکاور امام سجاد (ع)کازرون معرفی شد و به عنوان فرمانده گروهان در گردان تکاور امام رضا (ع) مشغول به خدمت شد. قاسم بار دیگر در تیرماه سال 1393به همراه همرزمان خویش در تیپ امام سجاد به منطقه شمال غرب سیلوانا برای برقراری امنیت نقاط صفر مرزی جمهوری اسلامی ایران اعزام شد.

شهادتش چطور رقم خورد؟

قاسم در تاریخ 13 تیر 1393 مصادف با ششم ماه مبارک رمضان با زبان روزه در یک عملیات گشتی با عوامل تروریستی پژاک درگیر شد و بر اثر اصابت مستقیم سه گلوله تیربار دشمن شربت شهادت را نوشید و در تاریخ 16 تیر ماه بر دستان مردم شهیدپرور فراشبند تشییع و به خاک سپرده شد. مراسم تشییع شهیدم با حضور باشکوه و بی‌نظیر مردم برگزار شد و استقبال مردمی بسیار عالی بود. مردم شهید را از خود می‌دانستند. پیکر قاسم در کنار دیگر رزمندگان دوران دفاع مقدس و همرزمانم در گلزار شهدای فراشبند آرام گرفت.


شهید ازدواج کرده بود؟

قاسم متأهل بود و زندگی مشترکش یک سال و 10 روز بیشتر طول نکشید.


آقای قاسمی شما خودتان مدت‌ها در روزهای دفاع مقدس در جبهه‌ها حضور داشتید، اما فرزندتان لیاقت شهادت در راه خدا را پیدا کرد و به نوعی گوی سبقت را از شما ربود. به نظر شما چه ویژگی‌های اخلاقی در او باعث شد تا به این سعادت دست پیدا کند؟

قاسم اخلاص و ایمان زیادی داشت. او با خدا معامله کرد معامله‌ای پر سود. دعاهای مادرانه همسرم در حق قاسم بی‌تأثیر نبود. همسرم خیلی دوست داشتند که فرزندش پاسدار شود برای تحقق این آرزو هر روز نذر صلوات می‌کرد. بعد از شهادت فرزندمان مادرش به شکرانه شهادت فرزندش به تعداد صلوات‌هایش افزود. نذرهای همسرم در راه اسلام قبول شد و خدا این قربانی ناچیز را از ما پذیرفت.


به نظر شما اگر شهید قاسم قاسمی امروز بود برای دفاع از حرم و اهتزاز پرچم اسلام به آن سوی مرزها راهی می‌شد ؟

بله اگر امروز بود او هم راهی می‌شد. قاسمم اگر امروز بود همراه دامادم شهید مدافع حرم حجت باقری راهی می‌شد. اصل راهی شدن این شهدا هم به ارادت آنها به اهل بیت بازمی‌گردد. بارها و بارها علاقه خود را برای مدافع حرم شدن به داماد شهیدم بازگو کرده بود. قاسم می‌گفت: اگر هزار بار بمیرم و دوباره جان در کالبدم قرار گیرد باز هم در راه خدا و جهاد فی سبیل الله حاضر می‌شوم و جانم را فدای ارزش‌های اسلام و انقلاب خواهم کرد. اگر قرار است بمیرم چرا در راه خدا کشته نشوم؟!


پس افتخار مدافع حرم شدن و شهادت در این مسیر نصیب خانواده‌تان هم شده است؟

بله حجت باقری داماد من هستند که شهید مدافع حرم ‌آل‌الله هستند. قاسمم شهید مدافع وطن شد و حجت شهید مدافع حرم. برای ما هر دو این شهدا عزیزند. هر دو به نیت دفاع از اسلام راهی شدند. فرقی نمی‌کند این طرف مرز باشند یا آن طرف. مهم این است که تکلیفی که ولایت بر دوش آنها گذاشته را به خوبی ادا نمایند.


به نظر شما چه چیزی قاسم را به عاقبتی چون شهادت رساند؟

قاسم شاخصه‌های اخلاقی زیادی داشت. اگر بخواهم از ویژگی‌ها و شاخصه‌های اخلاقی فرزندم برایتان بگویم باید به ولایتمداری ایشان بسیار تأکید کنم. قاسم بسیار به رهبری علاقه داشتند و جان فدا و آماده اجرای فرامین رهبری بودند. خوب به یاد دارم که همواره نظرات علما درباره رهبری را جمع‌آوری می‌کردند و در اختیار دیگران قرار می‌دادند.


قاسمم وقتی در سپاه مشغول خدمت شد اولین حقوق دریافتی‌اش را نزد من آورد و با اظهار لطف و مهربانی گفت:بابا مایلم اولین حقوق دریافتی خود را تقدیم شما کنم. من ضمن تشکر از او پیشنهاد دادم آن را  به فقیر بدهید تا مایه خیر و برکت در زندگی شود. او در تلاش بود تا صندوق قرض‌الحسنه‌ای را در میان فامیل ، برای حل شدن مشکلات آنها راه‌اندازی کند که به شهادت رسید. بسیار اهل صله رحم و رفت و آمد با بستگان بود. او علاقه زیادی به بچه‌ها داشت.

خبر شهادت دردانه‌تان را چگونه شنیدید؟ چه عکس العملی داشتید؟

من در دفتر حوزه علمیه بودم که همسرم با نگرانی و صدای لرزان با من تماس گرفتند و گفتند که خبری هست ولی من نمی‌دانم چه شده است. خداحافظی کردم تا پیگیر شوم چه اتفاقی افتاده است. می‌خواستم پیگیری کنم که وقت نماز شد و امام جماعت اجازه ندادند و گفتند ابتدا نماز بخوانیم بعداً.  اذان ظهر بود به نماز ایستادیم امام جماعت در سجده آخر فرمودند «اللهم اغفر لهذا الشهید»تا به حال در سجده‌ها این جمله را از امام جماعت نشنیده بودم. صبر کردم تا نماز عصر نیز تمام شد. مجدداً ایشان در سجده آخر همین جمله را تکرار کردند. آنجا بود که متوجه شدم فرزندم شهید شده است. بلافاصله از خداوند طلب صبر کردم. از امام جماعت پرسیدم فرزندم شهید شده است ؟ایشان گفتند بله شهید شده‌اند. گفتم پس دعا کنید تا خدا این قربانی را از ما قبول کند.


برای من قاسم زنده است
رباب عالیشوندی مادر شهید

من به خودم می‌بالم و افتخار می‌کنم که چنین فرزندی داشتم که لایق شهادت شود.


دو فرزند دیگر هم دارم که اگر نیاز باشد حاضرم آن دو را نیز در راه رضای خدا و دفاع از دین اسلام و کشورم هدیه کنم. برای من قاسم زنده است و حیات جاودانه دارد.

ساعتی می‌شد که خبر شهادت قاسمم را برای من آورده بودند اما هنوز پیکرش به شهرمان نرسیده بود. من خیلی بی‌تاب و منتظر بودم. در آن موقع درد و غم دل مادران شهدای گمنام را با تمام وجودم حس کردم، آنها که سال‌ها در بی‌خبری و دوری و انتظار سر کرده‌اند. اما وقتی پیکر فرزندم را بعد از دو روز زیارت کردم دلم آرام گرفت. آرزو می‌کنم و خدا را به خون شهیدم قسم می‌دهم که انتظار مادران شهدای گمنام را به پایان برساند. از همین جا از جوانان می‌خواهم که راه شهیدان را ادامه دهند و سنگر آنان را در دفاع از اسلام خالی نگذارند. از خواهران هم انتظار دارم که با حفظ حجاب و ارزش‌های اسلامی پاسخگوی خون شهیدان باشند. /روزنامه جوان


 
خداحافظی شهید مدافع حرم با دخترش + فیلم
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٩  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ شهید رضا بابایی قبل از شهادتش به دختر کوچکش توصیه و سفارشاتی می کند.









 
01:24 01:30

spaceplay / pause

qunload | stop

ffullscreen

shift + slower / faster

volume

mmute

seek

 . seek to previous

126 seek to 10%, 20% … 60%


 
نها یادگاری های به جا مانده از شهید مدافع حرم + عکس
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار
به گزارش خبرنگار اخبار داغ گروه فضای مجازی باشگاه خبرنگاران جوان؛ شهید علی اکبر عربی که چند ماه پیش در درگیری با نیروهای تکفیری و تروریستی به  شهدای مدافع حرم پیوست . حسن شمشمادی خبرنگار تحولات عراق و سوریه تصویری از تنها یادگاری های شهید بزرگوار را منتشر کرده است.
وی در پست خود نوشت: ١٣٣ روز است که فاطمه خانم، اقا مصباح عزیز و طهورای مهربون حسرت نوازش دست های پرمحبت پدر را بر دل دارند و زنی که همه ی دلخوشی و زندگی اش شده تنها یادگاری های برگشته از شوهرش از نبرد شام .

 
شهید مدافع حرم «سید احسان میرسیار» به روایت عکس
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید سید احسان میرسیار به تاریخ 22 بهمن 1394 در سوریه حین مبارزه با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید اما پیکرش بعد از چند ماه بی خبری و چشم انتظاری اواخر فروردین 1395 به خاک کشورش برگشت.

شهید ثامنی راد در کنار شهید میرسیار

شهید میرسیار در کنار شهید ثامنی راد

شهید میرسیار در کنار شهید فرزانه

 


 
دیده بانی که حلب را تحت نظر داشت
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، محمود رادمهر جانشین عملیات لشگر 25 کربلا و متولد 1360 بود که در راه دفاع از حرم عقیله بنی هاشم در شهرک «خان طومان» توسط تروریست های تکفیری به فیض عظیم شهادت نایل آمد. یکی از همرزمان این شهید عزیز خاطراتی را از او اینگونه روایت می کند:

 

*جانشین عملیات لشگر کربلا و بنایی برای مستضعفان

محمود رادمهر مردی بود که استعداد نظامی بالایی داشت و برای همین پست و جایگاه بالایی در لشگر 25 کربلا داشت. شهید رادمهر خواب نداشت و در دیده بانی بی نظیر بود. او در کار بنایی استاد کار بود. وقت تعطیلات و فراغت از کار اصلی اش، برای مردمی که بضاعت مالی اندکی داشتند بنایی می کرد. منزل شان را تعمیر می کرد و اجرتی برای کارش طلب نمی کرد.

*گوشی هندلی/می گفت تو آهنگران ما هستی

در لشگر کربلا مداحی می کنم، هر بار مرا می دید می گفت: تو آهنگران ما هستی. نام من را هم در تلفن اش آهنگران ثبت کرده بود و هر وقت تماس می گرفتم با نام حقیقی ام مرا به جا نمی آورد، تا صدایم را می شنید می گفت: خب از همان اول بگو که آهنگرانی برادر! یا گاهی هم می گفت: داداش ما گوشی مان از این هندلی هاست و خیلی دفترچه تلفنم ظرفیت دارند. همیشه مشغول مطالعه و فکر و انجام کار شناسایی بود. باور دارم که محمود خستگی را شکست داده بود.

*ترک گناه

رادمهر از جمله نیروهایی بود که در جنگ 33 روزه نیز نقش داشت. سری قبلی که به سوریه رفته بودیم، محمود برای اینکه نیروهای افغانستانی را آموزش بدهد یک هفته بیشتر ماند. او غالبا بعد از نمازها قرآن می خواند. یک خصلت بد زبانی در آموزش داشت و آن هم بدزبانی بود. یک روز گفت من با خودم عهد کردم این کار را ترک کنم. با همتی که داشت سر عهدش ایستاد، انقدر خوب شد که حتی به بقیه بچه ها تذکر می داد.

*دیده بانی که حلب را تحت نظر داشت

شاید اغراق باشد اما معتقدم رادمهر در دیده بانی نمونه بود و شاید از نظر من مرد شماره یک دیده بانی در لشگر و یا حتی کشور بود. بارها دیده بودم که بی سروصدا به دل دشمن زده بود و با دقت نظر دیده بانی کرده بود. جوان نترسی که با ابزار کارش حلب را به تحت نظر داشت. با موتور سیکلت، بیسم، عینک، جی پی اس و نقشه برای شناسایی می رفت. متولد 1360 و از کسانی که در همان هیجده سالگی وارد دانشگاه امام حسین(ع) شد و از اوایل ورودش به تشکیلات در توپخانه لشگر مشغول به کار شد. بعدها به خاطر استعداد فوق العاده اش خیلی زود توی لشگر گل کرد و جانشین عملیات لشگر 25 کربلا شد.


 
اشک‌ های حاج قاسم برای معصومیت دختر شهید مدافع حرم + فیلم
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

اشک‌ های حاج قاسم برای معصومیت دختر شهید مدافع حرم + فیلم


 
گریه‌ی سوزناک فرزند شهید مدافع حرم در تشییع پیکر پدر + فیلم
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸  کلمات کلیدی: ایثار

گریه‌ی سوزناک فرزند شهید مدافع حرم در تشییع پیکر پدر + فیلم

به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان؛ گویند مدافعان حرم برای پول می روند! حال بگویید قیمت این لحظات چند؟
گریه‌ی سوزناک فرزند شهید مدافع حرم در تشییع پیکر پدر +  فیلم











انتهای پیام/

 
00:00 00:58

spaceplay / pause

qunload | stop

ffullscreen

shift + slower / faster

volume

mmute

seek

 . seek to previous

126 seek to 10%, 20% … 60%

لینک دانلود


 
عکس/ تشییع اولین جانباز استان گلستان
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٧  کلمات کلیدی: ایثار
شهید علیرضا خراسانی جانباز ۷۰ درصد گرگانی صبح جمعه بر اثر جراحات جنگ به شهادت رسید و صبح امروز بر دستان مردم شهیدپرور و انقلابی گرگان تشییع و خاکسپاری شد. شهید خراسانی اولین جانباز جنگ تحمیلی و دفاع مقدس استان گلستان بود.

 
عکس/ فیش حقوقی شهید خان طومان
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٧  کلمات کلیدی: ایثار
فیش حقوقی شهید مدافع حرم سعید کمالی را در زیر مشاهده می کنید.

عکس/ فیش حقوقی شهید خان طومان


 
قطعه 50
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٥  کلمات کلیدی: ایثار

قطعه 50

50.jpg



 
دیدار خانواده شهدای مدافع حرم افغانستانی لشکر فاطمیون
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٤  کلمات کلیدی: ایثار

جمعی از خانواده‌های شهدای مدافع حرم افغانستانی لشکر فاطمیون در هشتمین روز از سال ۱۳۹۵ با حضور در حرم مطهر حضرت امام رضا علیه‌السلام با رهبر انقلاب اسلامی دیدار و گفت‌وگو کردند.
پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR تصاویر و فیلم این دیدار را منتشر می‌کند.


 
دیدار خانواده شهدای مدافع حرم افغانستانی لشکر فاطمیون
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٤  کلمات کلیدی: ایثار

دیدار خانواده شهدای مدافع حرم افغانستانی لشکر فاطمیون

جمعی از خانواده‌های شهدای مدافع حرم افغانستانی لشکر فاطمیون در هشتمین روز از سال ۱۳۹۵ با حضور در حرم مطهر حضرت امام رضا علیه‌السلام با رهبر انقلاب اسلامی دیدار و گفت‌وگو کردند.



 
آه جانسوز مادر شهید مدافع حرم
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٤  کلمات کلیدی: ایثار

آه جانسوز مادر شهید مدافع حرم


 
تصاویر/مدافعینی که در «خان طومان» جاودان شدند
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، تصاویری که خواهید دید مردانی هستند اهل شمال که برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) از دیار خویش هجرت کردند و در منطقه خان طومان سوریه حین مبارزه با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسیدند.

شهید حسین مشتاقی اهل نکاء

شهید علی عابدینی اهل فریدونکنار

شهید محمود دادمهر اهل ساری

شهید سید جواد اسدی اهل ساری

شهید رحیم کابلی اهل بهشهر

شهید بهمن قنبری اهل بهشهر

شهید سید رضا طاهر اهل بابل

شهید رضا حاجی زاده اهل آمل

شهید محمد بلباسی اهل قائم شهر

شهید جواد بریری اهل بابلسر

شهید سعید کمالی اهل ساری

شهید حسن رجایی فر اهل بابل

شهید علی جمشیدی اهل نور


 
دو مدافع حرم دیگر به یاران شهیدشان پیوستند+عکس
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، مدافعان حرم حرم حضرت زینب(س) جواد الله کرم از پاسداران سپاه تهران و سردار شفیعی از رودبار که برای مبارزه با طرفداران اسلام آمریکایی به دیار سوریه هجرت کرد و حین مبارزه با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسیدند.


سردار شفیعی

 

 


 
مدافع حرم محمد معینی در سوریه شهید شد+عکس
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  کلمات کلیدی: ایثار

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، مدافع حرم محمد معینی از مدافعین حرم حضرت زینب(س) بود که برای مبارزه با تروریست‌های تکفیری عازم سوریه شد و سپس در همین نبرد و در منطقه خان طومان به شهادت رسید.