آقازاده ای که مارکسیست شد
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱  کلمات کلیدی:

کی از ویژگی های بارز فتنه بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری ، نقش آفرینی ویژه فرزندان برخی چهره های مشهور سیاسی کشور و به تعبیر رایج «آقازاده ها» بود.

گویی به دلیل هراس از خطری مشترک ، جریان آقازاده ها با گرایش های متفاوت سیاسی احساس کردند باید در یک صف واحد در برابر خواست اکثریت ملت بایستند تا «دمکراسی اشراف» بر «جمهوریت» غالب آید ، هر چند تقدیر این نبود و نشد آنچه اشراف سیاسی می خواستند.
اما سئوالی که به واسطه حضور اخیر آقازاده ها در روی صحنه سیاست در اذهان ایجاد شده ، این است که چرا فرزندان چهره های مشهور سیاسی – حتی برخی شخصیت های خوشنام و مسئولان گذشته و حال نظام و انقلاب – این گونه دچار اعوجاج و انحراف می شوند؟ آیا چنین روندی مسبوق به سابقه است؟
اگر در تاریخ انقلاب بررسی کنیم مشاهده خواهیم کرد که چنین مقوله ای بی سابقه نیست و چه بسیار فرزندان یا منسوبین نزدیک بزرگان انقلاب بوده اند که بنا به دلایل متعدد – ضعف اعتقادی ، خطای تحلیلی و مسائل خصلتی- به ورطه انحراف غلتیده و مسیر باطل را در پیش گرفته اند.
سید حسین خمینی فرزند آیت الله مصطفی خمینی و نوه حضرت امام(ره) و مجتبی طالقانی پسر آیت الله طالقانی دو نمونه بارز این ریزش ها به شمار می آیند که به رغم رشد و بالندگی در دو بیت بزرگ مذهبی و انقلابی ، دچار اعوجاج فکری و سیاسی شده و مسیسری کاملا" مغایر با پدران خود را در پیش گرفتند.
نمونه مجتبی طالقانی از یک منظر تلخ تر است چرا که او نه تنها به لحاظ سیاسی بلکه به لحاظ اعتقادی نیز دچار انحراف گردید و با کنار گذاشتن دین اسلام و گرویدن به مارکسیسم ، ضربه شدیدی به حیثیت و آبروی خانواده خود خصوصا" پدر روحانی و انقلابی اش وارد آورد که عالمی روحانی و مفسر قرآن به شمار می آمد.
مجتبی طالقانی در جریان ماجرای تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق(منافقین) در سال 1354 جزو عناصر مارکسیست شده سازمان بود. بعد از ماجرای تغییر ایدئولوژی ، عناصر مارکسیست راس سازمان ، آن تصفیه خونینی علیه اعضای مسلمان سازمان به راه انداختند که بارزترین آن ترور وحشیانه شهید مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف بود . مارکسیست شدن کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق از یک سو و برخوردها وحشیانه و استالینیستی آن ها با اعضای مسلمان موجی از نفرت و انزجار بین نیروها و جریانات مبارز و مذهبی علیه این سازمان ایجاد کرد و بسیاری از کسانی که قبلا" به این جریان نگاه خوشبینانه داشتند ، از آن روی برتافتند.
به دنبال این رسوایی ، اعضای کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق برای آن که جریان مذهبی و انقلابی را در قبال خود دچار انفعال کنند ، متن نامه مجتبی طالقانی خطاب به پدرش آیت الله سید محمود طالقانی را منتشر کردند که در این نامه ، مجتبی طالقانی دلایل خود را برای خارج شدن از دایره اسلام و گرویدن به مارکسیسم مطرح کرده بود.
هدف کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق از انتشار عمومی این نامه ، آن بود که ضمن منفعل نمودن نیروهای مذهبی ، چنین القا کنند که جاذبه مارکسیسم تا حدی است که فرزند یک روحانی مشهور انقلابی نظیر آیت الله طالقانی را نیز به خود جلب نموده و او را تا بدانجا کشانده که عواطف پدر و فرزندی را کنار گذاشته و مسیر خویش را از راه پدر جدا کند. مضافا" اینکه بر اساس برخی اسناد بدست آمده بعد از پیروزی انقلاب ، مسائلی نظیر نامه مجتبی طالقانی و حتی پروژه مارکسیست شدن کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق ، طراحی پیچیده ای از سوی ساواک – از طریق عناصر نفوذی – برای ایجاد انحراف در نهضت اسلامی و بی انگیزه کردن مبارزین و انقلابیون بوده است.
سست بودن دلایل مطرح شده در نامه مجتبی طالقانی برای گرویدن به مارکسیسم (به عنوان علم مبارزه و تنها راه ممکن برای براندازی استبداد و مقابله با استعمار) تنها دو سال بعد - یعنی زمانی که بر اساس آموزه های دینی و مذهبی و با رهبری امام(ره) و روحانیت ، رژیم شاه ساقط و انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید- کاملا" روشن گردید. حدود دو دهه بعد نیز با فروپاشی شوروی سابق و اضمحلال کامل اندیشه مارکسیسم ، عیان شد که آقازاده ساده لوح تا چه اندازه در فهم و تحلیل مسائل به بیراهه رفته و چه گوهر گرانبهایی را به خرمهره ای فروخته است ! مجتبی طالقانی پس از فروپاشی کاخ اوهام خود و دیگر رفقای سرخش ، نه راه روشنی در پیش دارد و نه روی بازگشتی به پشت سر ، و از این روست که سالیان سال است رحل اقامت در آلمان افکنده و البته بعد از فروپاشی قلعه مارکسیسم ، به جای «پیکار» به «صلح» فکر می کند !
آنچه در پی می آید بخش هایی از نامه مشهور مجتبی طالقانی به پدرش آیت الله سید محمود طالقانی درباره دلایل خروجش از دایره اسلام و پیوستنش به اردوگاه مارکسیسم است . باشد که برای مخاطبان عزیز عیان شود که انحراف آقازاده ها ، پدیده ای نوظهور نیست که تنها در فتنه اخیر ظاهر شده باشد. فایده دیگر مطالعه نامه مجتبی طالقانی به پدرش احتمالا" این است که مشخص می سازد فضاسازی های روشنفکری بیمار- که روزگاری در قالب مارکسیسم از بین جوانان این مرز و بوم قربانی می گرفت و در این روزگار در قالب لیبرالیسم - تا چه اندازه می تواند روح و ذهن جوانان ایرانی را حتی آن ها که در خانواده های اصیل پروروش یافته اند گرفتار کند و آن ها را از مسیر حقیقت و تعالی دور نماید. بخوانید:
« پدر عزیز! امیدوارم خوب و سالم باشی. حدود دو سال است که تماسی با هم نداشته‌ایم. طبیعتاً چندان هم از وضعیت هم خبر نداریم؛ شما هم حتماً در این مورد که بالاخره کار من به کجا رسید و در چه شرایطی به سر می‌برم ابهامات زیادی دارید. در این‌جا سعی من این است که ذهن آموزگار هم رزمی را که مدت‌ها با یکدیگر در یک سنگر علیه امپریالیسم و ارتجاع مبارزه کرده‌ایم نسبت به پروسه‌ حرکت و وضع مبارزاتی‌ام روشن کنم. جریاناتی که در سازمان (مجاهدین خلق) پیش آمد یعنی تحولات ایدئولوژیک، بازتاب وسیعی در جامعه داشته که حتما شما هم در جریان آن بوده‌اید…
از موقعی که در خانواده خود را شناخته‌ام به علت تهاجم همه جانبه رژیم علیه ما، ‌خود به خود رژیم (شاه) را دشمن اصلی و خونی خود می‌دیدم و از آن زمان، مبارزه را در اشکال مختلف آن شروع کردم. ابتدا این مبارزه به علت این‌که در محیطی مذهبی مثل مدرسه علوی قرار داشتم در قالب مذهب انجام می‌شد، یعنی در آن زمان من حقیقتاً به این مذهب مبارز، مذهبی که قیام‌های توده‌ای متعددی تحت لوای آن صورت گرفته بود، مذهبی که با مسلمانان و انقلابیونی چون محمد، علی و حسین ابن علی مشخص می‌شد شدیداً معتقد بودند و در حقیقت به این مذهب به عنوان انعکاس خواست‌های زحمت‌کشان و رنجبران در مقابل زورگویان و استعمار گران می‌نگریستم و به این ترتیب به مذهب در محدوده دفاعیات مجاهدین (خلق) یعنی شناخت و راه انبیاء اعتقاد داشتم و طبعاً به حواشی و جزئیات آن بها نمی‌دادم، خصوصاً که در محیط مدرسه علوی برخورد قشری آن‌ها با مذهب خود به خود باعث دور شدن من از این سری اعمال و عبادات که چندان به کار من نمی‌خورد(!) می‌شد...
در حالی که هم‌چنان به عناصر مبارزه جوی اسلام پای بند و معتقد بودم، خصوصاً وقتی مسائل ظاهراً جدیدی از اسلام به وسیله شریعتی و امثال او مطرح می‌شد ـ یعنی ادامه همان تلاش که سال‌ها به وسیله مهندس بازرگان انجام شده بود ـ بلافاصله به سوی آن کشیده می‌‌شدم. ولی بعد از هیجانات اولیه‌ای که بر درخورد با این قبیل مسائل جدید معمولاً به آدم دست می‌دهد، چون دیدم این نیز نمی‌تواند واقعاً به من راهی را نشان دهد و مسائل مبارزه را روشن کند و در نتیجه نمی‌تواند دردی را دوا کند آن ذوق و شوق اولیه از بین می‌رفت...
همگام با این جریانات، جست و گریخته با مارکسیسم آشنا می‌شدم و مهم‌ترین نتیجه این آشنایی مقدماتی این بود که آن خوف و هراسی که از تمام جهات از مارکسیسم به من تقلین شده بود نه تنها از بین رفت بلکه حتی به سمت آن گرایشاتی نیز پیدا کردم. در این شرایط، آغاز جنبش مسلحانه و ظهور سازمان (مجاهدین خلق) باعث پیدایش نقطه عطفی در جریان فکری افرادی مانند من شد...
و لیکن مذهب به هیچ وجه و واقعاً به هیچ وجه نمی‌توانست کوچک‌ترین مسأله سیاسی استراتژیک و ایدئولوژیک مرا حل کند، بلکه به واسطه نقطه ایده‌آلیستی آن شدیداً استنباطات ما را از پراتیک مبارزاتی خودمان، از واقعیت‌هایی که در جهان جاری است و از مبارزات خلق‌ها ، به انحراف می‌کشاند(!) مسأله اصلی حل مشکل جنبش و از بین بردن موانعی است که در مقابل آن قرار دارد و این چیزی است که تنها با برخورد صادقانه با جهان و قوانین تحول جامعه و تاریخ و غیره به دست می‌آید یعنی همان چیزی که مارکسیسم کشف کرده است...
طی دو سال گذشته مطالعه مارکسیسم را آغاز کرده ام ، من قبلاً فکر می کردم که روشنفکران مبارز می توانند این رژیم را از میان بردارند ، ولی اکنون باور کردم که باید به طبقه کارگر روی آوریم ... برای سازماندهی طبقه کارگر باید اسلام را کنار بگذاریم چون مذهب پویای اصلی تاریخ ، مبارزه طبقاتی را قبول ندارد ، البته اسلام می تواند یک نقش مترقی به ویژه در بسیج طبقه روشنفکر علیه امپریالیسم ایفا کند ، اما این تنها مارکسیسم است که تحلیل هایی عملی از جامعه به دست می دهد و متوجه طبقات استثمار شده و رهایی آنهاست .»!