شهید صیاد شیرازی به روایت خواهرش
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥  کلمات کلیدی:

خبرگزاری فارس: خانم صیاد شیرازی می گوید: یک وقتی مادر مریض بودند و می‌خواستیم ایشان را نزد دکتر ببریم.ایشان ابتدا مادر را به قم برد تا زیارتی بکنند و سپس به تهران بیایند و مداوا شوند. می‌گفت: "مادر ابتدا باید شفایشان را از خدا و اهل بیت بگیرند و بعد نزد دکتر برویم ".


نسبت‌ به‌ ایشان‌ یک‌ نوع‌ دوست‌ داشتن‌ توأم‌ با احترام‌ و محبت‌ داشتیم‌،به‌ زبانی‌ دیگر،این شهید یک‌ جذبه‌ خاصی‌ داشت و برای‌خواهر و برادرها نقش‌ پدر را ایفا می کرد. با مخارج‌ دوره‌ دانشجویی‌ و زندگی‌ در تهران‌ به‌ گونه‌ای‌ هزینه‌ها را تنظیم‌ کرده‌ بود که‌ برای‌ هر کسی‌ حداقل‌ هدیه‌ای‌ بیاورد و اکثر هدیه‌هایش از حد معمولی ‌فراتر بودند. شهید برای‌ من‌ یک‌ عروسک‌ در بچگی‌ خریده‌ بود که‌ در آن‌ موقع‌ هدیه‌ای‌ بی‌نظیر بود. او می‌دانست‌ هر کسی‌ چه‌ می‌خواهد و به‌ چه‌ چیزی‌ علاقه‌ دارد و همان‌ را برای‌ او تهیه‌ می‌کرد. یک ‌بار که‌ شهید از تهران‌ به‌ خانه‌ آمد، یک‌ پنج‌ ریالی‌ به‌ من‌ هدیه‌ داد. این‌ هدیه‌ به‌ قدری‌ برایم ‌ارزش‌ داشت‌ که‌ می‌گفتم‌ این‌ را چون‌ داداش‌ علی‌ داده،‌ نباید خرج کنم‌ و به‌ کسی‌ بدهم.

*****

پشتکار و توجه‌ او ‌به‌ خانواده‌ با تمام‌ سختی‌ها و مشکلات‌ کار و عدم‌ حضور همیشگی‌اش‌ درخانه،‌ بسیار پررنگ‌ بود. از آنجا که‌ به‌ زبان‌ و ریاضی‌ مسلط‌ بود و رشته‌ دبیرستان‌ او هم‌ ریاضی ‌بود، به‌ ما خیلی‌ در این‌ زمینه‌ کمک‌ درسی‌ می‌داد. یادم‌ هست‌ در آن‌ سالی‌ که‌ به‌ اصفهان‌ نقل‌ مکان‌کردیم‌، بعد از این‌ که‌ از پادگان‌ می‌آمد، با همان‌ خستگی،‌ بچه‌ها را دور خود جمع‌ می‌کرد و مثل‌ بچه‌ مکتبی‌ها به‌ ما درس‌ می داد و اشکالاتمان‌ را رفع‌ می‌کرد. نسبت‌ به‌ مطالعه‌ و درس‌ خود نیز بسیار کوشا بود. وقتی‌ به‌ خانه‌ می‌آمد، یک ‌قرآن‌ انگلیسی‌ در جیبش بود و آن‌ را مرور می‌کرد تا هم‌ زبان‌ که‌ فرّار است‌، فراموش‌ نشود و هم‌ قرآن‌ را مطالعه‌ کرده‌ باشد.

*****

به‌ همه‌ اهل‌ خانواده‌ و دوستان‌ افتخار می‌کرد و خیرخواهشان‌ بود. وقتی‌ برادر سوممان (جعفر) به خاطر کوشش‌ و تلاش‌ فردی‌ و نظمی‌ که‌ در دوره‌ معلمی ‌خود داشت، بدون‌ کنکور در دانشگاه‌ صنعتی‌ شریف‌ (آریامهر سابق‌،) بورسیه‌ شد، ایشان در آمریکا‌ دوره‌ آموزشی‌ را طی‌ می‌کرد و وقتی خبر به او می رسد، سر سفره‌ افطار نشسته بوده و با شنیدن خبر، اشک‌ ازچشمانش جاری‌ می شود، چون‌ با سطح‌ مادی‌ خانواده‌ که‌ در حد متوسط‌ بود،موفقیت برادرمان‌ جای‌افتخار زیادی‌ داشت‌.

*****

اواخر رژیم شاه، نام او در لیست‌ سیاه‌ برای‌ اعدام‌ قرار گرفته‌ بود. کارهایش‌ انقلابی‌ بودند، جزئی‌ از نیروهای‌ انقلابی‌ بود، به‌ طوری که‌ جزو دوازده نفری‌ بود که‌ در لیست‌ سیاه‌ بودند و اگر انقلاب‌ نمی‌شد، خدا می‌دانست‌ چه‌ بلائی سرش می آمد.کاملا تحت نظر بود. این‌ اواخر یکی‌ ازدوستان‌ صمیمی‌اش را‌ که‌ به‌ خانه‌ ما رفت‌ و آمد می‌کرد، به‌ عنوان‌ جاسوس‌ برای‌ او گذاشته‌ بودند تا مراقب‌ کارهایش‌ باشد، یعنی‌ او را وادار کرده‌ بودند، ولی‌ هر کسی‌ را که‌ برای‌ او جاسوس‌ می‌گذاشتند،خودش‌ به‌ او اطلاع‌ می‌داد که‌ جاسوسی‌اش‌ را می‌کند تا گزارش‌ غلط‌ بدهد و به‌ نوعی‌ به‌ ضرر برادرم نشود. جاسوسان‌ دلشان‌ نمی‌آمد ‌به‌ او آسیب برسد.قبل‌ از انقلاب‌ ایشان‌ در بازداشتگاه‌ بود. زمانی‌ که‌ انقلاب شد‌، ایشان‌ با سردار صفوی‌ در اصفهان‌ بود و همیشه‌ با هم‌ بودند و به‌ کردستان‌ می‌رفتند و فتوحاتشان‌ با هم‌ بود.ایشان قبل از انقلاب،به‌ خاطر نظم و موفقیت های نظامی اش،جزو افسرهای نمونه‌ بود. مقید به‌ وظیفه‌ و کارش‌ بود،نمونه شناخته شده ‌بود و این‌ انتخاب‌ قبل‌ از آن بود که‌ متوجه‌ بشوند که‌ جزو نیروهای‌ انقلاب‌ است‌. به‌ هر حال‌ بعد از نمونه‌ شدن‌ از او خواستند نزد شاه‌ بیاید و از او جایزه‌ بگیرد یا عکس‌ شاه‌ را به‌ ماشین‌ خود بزند، ولی‌ایشان‌ تقیه‌ ‌کرد و ‌گفت: "چه‌ اجباری‌ است‌؟ من‌ که‌ شاه‌ را دوست‌ دارم‌، چه‌ نیازی‌ به‌ زدن‌ عکس ‌روی‌ ماشین‌ است؟ " دیگر از کارهای‌ انقلابی‌ او، شرکت‌ در تظاهرات‌ با لباس‌ شخصی‌ بود که وقتی‌ متوجه‌ شدند، بازداشتنش‌ کردند.

*****

یک روز می‌خواستند برای‌ جشن‌ فارغ‌التحصیلی‌ از خانواده ‌دانشجویان‌ دعوت‌ کنند. فرمانده به آنها گفت: "لطفاً به مادر و خواهرتان بگویید چادر سر نکنند. " همان جا شهید داشت فکر می‌کرد که راه را اشتباه آمده که به ارتش وارد شده.در همین موقع یک فرمانده دیگر از جایگاه بالا رفت و قاطعانه اعلام کرد: "ما هم مادر و خواهر چادری داریم و هیچ لزومی ندارد که در این جشن شرکت کنیم. " آنجا دل شهید آرام گرفت که هنوز افراد همفکری هستند که با او همراه بوده و مانند او روحیه انقلابی خود را حفظ کرده باشند.

*****

یک روز دم در منزل ما یک تاکسی آمد و گفت: "جناب سروان شمایید؟ " ایشان جواب داد: "بله ". بعد آن آقا یک جعبه پرتقال را پائین آورد.برادرم گفت: "مگر اینها را برای من نیاورده‌ای؟ " جواب داد: "چرا " . گفت: "پس همه اینها را می‌بری بین دانش‌آموزان مدرسه تقسیم می‌کنی ".

*****

در آمریکا با این که همدوره‌ای‌های آمریکایی داشت، از نظر درسی اول و شاگرد ممتاز بود. در میان آنها به عنوان کسی شناخته شده بود که پرستیژش با همه فرق داشت.از هر نظر ممتاز و بانظم بود.درست است که نظامی بود، ولی یک نظامی منحصر به فرد بود. این اواخر یک بار که خواستم کفش او را تمیز کنم، گفت: "این کار را نکن، این کار خصوصی است و من خودم متخصص کفش واکس زدن و برق انداختن هستم. ".

*****

در سال 51 برای یک دوره شش ماهه آموزش لجستیک، راهی آمریکا شد.همان موقع هم موقعیت و شرایط محیط روی ایشان تأثیر نگذاشت، بلکه ایشان روی محیط تأثیر گذاشت. در آنجا هم زبانزد همه بود.او به یک مرد مذهبی معروف بود و در میان نظامیان آنجا،مشخص بود که اهل تقید به مذهب است. رفتنش به آمریکا مصادف با ماه مبارک رمضان بود، ولی لحظه‌ای از وظایف خود در این ماه کوتاهی نمی‌کرد. در مجتمع آپارتمانی که در آنجا چند وقتی زندگی کرد، یک خانم ایتالیایی هم بود. اعمال برادرم را که می¬دید خوشش می آمد و از بقیه دوستان و ساکنان پرسیده بود: "چرا دوستتان این طوری است؟ " البته خود خانم مقید به مذهبش بود،روزی برادرم را به صرف افطار دعوت کرد، چون می‌دانست او هنگام غروب غذا می‌خورد.برایش بوقلمون درست کرده بود و او را میهمان کرد.

*****

با تمام سختی‌ها و مشغله‌های بیرون و مسئولیت‌های سنگین، در خانه نیز به ایفای نقش خود می‌پرداخت، نمونه بود و وظایف خود را به خوبی انجام می‌داد. در طی یک سالی که بنا به دلایلی خانه نشین بود، حتی یک بار صدایش بلند نشد. همواره همه را به آرامش و صلح و مدارا دعوت می‌کرد. جمعه‌ها خودش گوشت تهیه و کباب درست می‌کرد وآشپزی و نظافت آشپزخانه را هم به عهده می‌گرفت.همه جا را حسابی می شست و بعد به حاج خانم می‌گفت: " مرتب کردن و تزئین آن با شما! " و یا صبح زود پله‌ها را جارو می‌زد و تمیز می‌کرد. وقتی می‌پرسیدی: " این چه کاری است؟ جواب می‌داد: "حاج خانم خسته است. کمی هم من کمک کنم ".

*****

وقتی برای عقد دخترش (مریم) می‌خواستند به قم بروند، ایشان به من گفتند عوض مادر که راهشان دور است و نمی‌توانند بیایند، شما بیائید.البته ایشان بیشتر با خواهر بزرگم در ارتباط بود.این اواخر من به درس طلبگی روی آورده بودم و ایشان مشوقم بود.من سعی می‌کردم بیشتر به ایشان نزدیک شوم و در مسافرت‌ها در جوارشان باشم. در آن تابستان گرم که برای ازدواج دخترش راهی قم شدیم،ایشان تسبیحی را به دست پسر بزرگش مهدی داد و گفت: "صدتا لا حول و لا قوه الا بالله بگو برای سلامتی مسافران و خروج سالممان از شهر. " در اتوبان قم‌ـ تهران،هنگام ظهر، همین که صدای اذان از رادیو بلند شد، ماشین را به کناری زد و مقدمات نماز جماعت را فراهم کرد.همه امکانات را هم با خود به همراه آورده بود. خانمش به من گفت: "شما نگران نباشید. علی خودش همه چیز را مهیا می‌کند. " این بهترین شیوه امر به معروف و نهی از منکر بود که شهید بااخلاص خود عملاً به همه می آموخت.

*****

یک وقتی مادر مریض بودند و می‌خواستیم ایشان را نزد دکتر ببریم.ایشان ابتدا مادر را به قم برد تا زیارتی بکنند و سپس به تهران بیایند و مداوا شوند. می‌گفت: "مادر ابتدا باید شفایشان را از خدا و اهل بیت بگیرند و بعد نزد دکتر برویم ".

*****

در اصفهان که بودیم به خاطر مشغله زیاد کاری مریض شد و ده روز ماه مبارک رمضان را نتوانست روزه بگیرد و در بیمارستان بستری شد و به ما گفت: "به مادر نگویید من در بیمارستانم "،اما مادر متوجه شدند که او به مأموریت نرفته و به ایشان دروغ گفته‌اند و به بیمارستان رفتند. وقتی برادرم، مادرمان را دید، گفت: "چرا به اینجا آمدید؟ بروید. " بعد از بهبود، اولین کاری که کرد این بود که سریعاً روزه‌هایش را ادا کرد.بسیار مقید بود.

*****

در شهرستان درگز ما مدتی در خدمت طلبه‌های حوزه علمیه بودیم. 22 بهمن سال 77 برادرم به شهرستان آمد و بچه‌های طلبه به من گفتند: "شاید برادر شما بتوانند وقتی برای دیدار با مقام معظم رهبری برای ما بگیرند. " ایشان برای سخنرانی در منزل امام جمعه آمده بود. بچه‌ها در آن هوای سرد بارانی، با حالت راهپیمایی تا منزل امام جمعه رفتند و درخواست خود را مطرح کردند. برادرم وقتی آنهارا دید، لبخند شیرینی زد و گفت: "انشاءالله به زودی میسر می‌شود. " ما فکر می‌کردیم این وعده حالا حالاها محقق نشود، ولی ایشان هفته بعد،روز چهارشنبه به من زنگ زد که قرار دیدار را گذاشته است. ما دیگر سر از پا نمی‌شناختیم و تدارک سفر را دیدیم، ولی از آنجایی که من می‌خواستم هر هشتاد طلبه را ببرم، با مشکل هزینه مواجه ‌شدم. ایشان گفت: "نگران هزینه‌ها نباش. درست می‌شود. " بالاخره همه بچه‌ها راهی سفر شدند، سفری که با نظم فوق‌العاده و برنامه‌ریزی دقیق انجام شد و ما ذره‌ای معطل نشدیم و خیلی به ما خوش گذشت. در بقیه سفرها چنین نظمی ندیدم. هر لحظه با من در تماس بود تا بچه‌ها را در حوزه اسکان دادیم.ایشان تمام لوازم راحتی و پذیرایی را حاضر کرده بود.بعد هم بچه‌ها را به قم بردیم.اینها کسانی بودند که شاید به عمرشان به سفر مشهد هم نرفته بودند و این برایشان یک سفر کامل و بزرگ و به یادماندنی محسوب می‌شد.در پایان سفر، شهید طی یک نامه محرمانه از من خواست که کوچک‌ترین حرفی راجع به نقش ایشان در تدارک این سفر به کسی نزنم و بگذارم نزد خدا مخفی باقی بماند. ما بعداً فهمیدیم که تمام هزینه‌های سفر را ایشان شخصاً پرداخته بود و چنین ثوابی را در پایان عمر مبارکش برای خود نزد خدا رقم زد.

*****

آن موقع که خانه‌مان در انزلی بود، یک بار داداش زنگ زد و گفت: "خواهر! ما ساعت یک تا پنج منزل شمائیم ". من زیاد به اخلاق داداش وارد نبودم که یک تا پنج یعنی از ساعت یک تا ساعت پنج پیش من می‌مانند. فکر کردم یعنی که در این فاصله می‌رسند خانه ما. بلند شدم و با چه ذوقی شروع به کار کردم. اول فکر کردم غذا چه درست کنم.به فکرم رسید ماهی درست کنم. آنها رسیدند و من چقدر خوشحال بودم که بالاخره یک روز داداش پیش ما می‌ماند. داداش آمد و گفت: "خب، حاج آقا کجاست؟ " گفتم: "سر کار است. می‌آید. " گفت: "یک زنگی به او بزن که زودتر بیاید که ما ببینیمشان. " گفتم: "حالا چه عجله‌ای است؟ " گفت: "نه، من ساعت پنج باید بروم. به شما گفتم که ساعت یک تا پنج می‌آیم پیش شما. " تا این را گفت، بغض کردم و گفتم: "یعنی شما بعد از این همه مدت فقط چهار ساعت پیش من می مانی؟ " و زدم زیرگریه و گفتم: "خب، بله، حق دارید. به هر حال خانه ما خیلی محقر است. ما نمی‌توانیم آن طور که جاهای دیگر از شما پذیرایی می‌کنند، مثل یک تیمسار از شما پذیرایی کنیم. " رفتم توی آشپزخانه. سرِِ گاز ایستاده بودم و ماهی سرخ می‌کردم و اشک‌هایم همین طور می‌آمد. شاید یک سال و نیم می‌شد که خانه ما نیامده بود. عفت خانم ناراحت شد، گفت: "حاج‌آقا! صدیقه خانم خیلی ناراحت است.حق هم دارد. نمی‌شود قرارتان را به هم بزنید؟ " بعد از خانه ما قرار بود بروند استانداری رشت. داداش آمد توی آشپزخانه. اصلاً نگاهش نکردم و تند تند ماهی‌ها را توی تابه جابه‌جا کردم. خم شد و صورت خیس از اشک مرا بوسید و گفت: "ماهی‌ها رو نسوزونی خواهر. " خنده‌ام گرفته بود. داداش هم خندید و گفت: "چشم! ما امشب می‌مانیم پیش شما. حالا خوب شد؟ " شب را ماندند. حتی با هم رفتیم بلوار انزلی. به او گفتم: "داداش، موقع اذان است.در مسجد اینجا نماز جماعت برگزار می شود. " گفت: "واقعاً؟ چه جالب! پس برای نماز می‌رویم آنجا. " رفتیم. هنوز ننشسته بودیم که مردم داداش را شناختند و ریختند و دورش را گرفتند. داداش با بیشتر آنها دست داد و روبوسی کرد. وسط دو نماز هم از او خواستند سخنرانی کند. رفت پشت تریبون و شروع کرد به حرف زدن. من که خواهرش بودم، تعجب کرده بودم. طوری حرف زد و چیزهایی گفت که انگار از قبل می‌ دانسته می‌خواهد اینجا سخنرانی کند.

*منبع : شاهد یاران