سران دوم خرداد چرا به انتحار سیاسی رسیده اند؟
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

پدرخوانده ها از اصلاح طلبی تا آنارشیسم

اصلاح‌طلبان که با شعار «پیروی از اندیشه‌های امام» پا به عرصه سیاست گذاشتند اکنون در مقابل اندیشه‌های امام (ره) قرارگرفته اند.

پدرخوانده‌های اصلاح‌طلب در طلب بتی برای طواف
پیمان زمانی
عبدالکریم سروش که به حق، «پدرخوانده تئوریک» اصلاح‌طلبان است، سال‌ها پیش در انتقاد از سیدمحمد خاتمی گفت:«برای آقای خاتمی اصل مفهوم دموکراسی و آزادی حل نشده بود؛ اگر ایشان به شکل ذهنی برای خود، مسأله دموکراسی را حل می‌‌کرد؛ در عمل شجاعت به خرج می‌داد و دچار تذبذب عملی که ریشه در تذبذب فکری داشت، نمی‌شد.» البته سروش نخستین و آخرین تجدیدنظرطلبی نبود که خاتمی را «مذبذب» و «بی‌شجاعت» نامید. در روزگار هشت سال حاکمیت اصلاح‌طلبان هر از چند گاهی، از سوی چهره‌های «طیف ساختار شکن» دوم خرداد، سیدمحمد خاتمی به «تذبذب» و «ترس» متهم می‌شد. انباشت این اتهامات علیه خاتمی زمانی به اوج رسید که «ساختارشکن‌ها» با استناد به همین اتهامات، طرح «عبور از خاتمی» را در دستور کار خود قرار دادند. آنها از خاتمی عبور کردند چون بارو داشتند که خاتمی همزمان می‌خواهد هم «پاپ» باشد هم «لوتر»! «مرزشکن‌های جریان اصلاحات» از خاتمی توقع داشتند «پاپ بودن» (استعاره از حرکت در چارچوب نظام جمهوری اسلامی) را باید بوسیده و کنار بگذارد و همچون «مارتین لوتر» با طرح «پروتستانتیزم» (استعاره از موضع‌گیری اپوزیسیونی در برابر نظام)، خواسته‌های فراقانونی آنان را تحقق بخشد. این دسته از اصلاح‌طلبان که در حزب مشارکت، سازمان مجاهدین و دفتر تحکیم وحدت رسوب کرده بودند ارتباط تنگاتنگی با گروه سیاسی موسوم به «نهضت آزادی» داشتند و در حقیقت، دو پروژه «عبور از خاتمی» و «عبور از حاکمیت و قانون اساسی» را از مبانی فکری و استراتژیکی رهبران نهضت آزادی الهام گرفته بودند. نفوذ و اثرگذاری نهضت آزادی بر گروه‌‌های رادیکال جریان دوم خرداد به اندازه‌ای زیاد بود که حتی داد عطاء‌الله مهاجرانی، وزیر فرهنگ و ارشاد خاتمی را نیز درآورد و او طی مصاحبه‌ای با یک روزنامه لبنانی(سال 77) در اعترافی ناگزیر فاش کرد: «سران گروه نهضت آزادی، خاتمی را گورباچف و خود را یلتسین می‌دانند.» قدرت نفوذ نهضت آزادی در لایه‌های سیاسی و تاکتیکی گروه‌های وابسته به اصلاحات آنچنان عمیق بود که حتی ارتدکس‌ترین لایه‌های دوم خردادی همچون مجمع روحانیون مبارز که روزگاری سخت‌ترین مخالفان لیبرال‌ها و نهضت آزادی به شمار می‌آمدند، اندک اندک فتیله مخالفت خود را با این گروه پایین و پایین‌تر کشیدند. به مرور زمان، رسوخ اندیشه‌های لیبرالی، مارکسیستی، پلورالیستی و سکولاریستی از منفذ «نهضت آزادی» به اتاق فکرهای اصلاح‌طلب‌ها کار را به جایی کشاند که از اصل «رقابت در نظام» به «تخاصم با نظام» رسیدند و با عبور از «اصلاح‌طلبی» به «تجدید نظرطلبی» کشیده شدند. در تعریف «تجدیدنظرطلبی»، واقع‌بینانه‌ترین معرفی از این قرار است:«تجدیدنظر طلبی، جریانی متشکل از عناصر سابقاً انقلابی است که طی دگردیسی اعتقادی- سیاسی در مواضع سابق خود تجدیدنظر کرده‌اند و برنامه سیاسی آنان، استحاله نظام از درون است.» بر این اساس، تجدید نظرطلبی به معنای تغییر روش‌ها و تاکتیک‌ها نیست، بلکه تجدیدنظرطلبان کسانی هستند که در اصول اساسی و ساختار نظام برآمده از انقلاب، تردید روا داشته و علیه آن موضع‌گیری می‌کنند. اگر سه مفهوم «اجتهاد، تأویل و ارتداد» را بدون توجه به بار فقهی و کلامی آنها در نظر بگیریم، تجدید نظرطلبی به معنای اجتهاد نیست، چرا که اجتهاد، روشی برای کشف راهکارهای تازه بر مبنای اصول ثابت است اما تأویل در واقع تغییر اصول به نفی و رأی خود است و ارتداد نیز رد و نفی اصول تعریف می‌شود. بر این مبنا، تجدیدنظرطلبی در ضعیف‌ترین شکل، «تأویل» و در حادترین صورت «ارتداد» از اصول انقلاب و مبانی نظام است. بی‌شک، خروج اندیشه اصلاح‌طلبی از ساختار قانونی انقلاب و نظام و «رقابت آنان با حاکمیت» به جای «رقابت در حاکمیت» مقوله‌ای درخور بررسی و تأمل برای امروزیان و آیندگان است. به‌راستی چه شد که از «گفت‌وگوی تمدن‌ها» در «خشونت کودتایی» خلاصه شدند؟ بی‌تردید، یکی از دلایل مهم «انسداد سیاسی» در جبهه اصلاحات، فقدان یک مانیفست واحد برای ارائه خواسته‌ها و تعاریف این جریان از مقوله‌هایی همچون «اصلاح‌طلبی»، «جامعه مدنی»، «آزادی» و «دموکراسی» بود و این فقدان مانیفست در حالی بود که تئوریسین‌های متعددی در این جریان ارائه نظر می‌کردند و همین اظهارنظرهای گوناگون تئوریک و تاکتیکی سبب چند پاره شدن این جریان سیاسی شد.
محمدرضا تاجیک (رئیس دفتر مطالعات استراتژیک دولت اصلاحات) ضمن اعلام ناتوانی این جریان از تدوین «مانیفست اصلاح‌طلبی» می‌گوید: «اگر یک نفر، یک تعریف از اصلاحات دارد که دو نفر اصلاح‌طلب پیرامونش اجماع کرده باشند، من همه چیز را قبول دارم اما ما شش سال در تعریف اصلاحات در جا زدیم.»
از این رو و در این خلأ معرفتی و عقیدتی، سیلی از اندیشه‌ها و تزهای سیاسی که برگرفته از آرای «ماکس‌وبر»، «کارل‌پوپر»، «جان لاک»، «فوکویاما»، «هابز»، «هابرماس» و ... بر سه جبهه اصلاحات باریدن گرفت و به سرعت این جریان را از آرمان‌های اسلامی و انقلابی خارج ساخته، به دامن لیبرالیسم، سکولاریسم و مارکسیسم پرتاب کرد. این پرتاب به قدری آشکار بود که حبیب‌الله پیمان ـ از چهره‌های ملی مذهبی ـ در این باره می‌گوید: «جامعه مدنی مورد نظر اصلاح‌طلبان همان بود که در نظام‌های لیبرال ـ بورژوازی پدید آمده و از سوی متفکران لیبرال در غرب توصیف و تبیین شده بود». آنها به حد در مفاهیم و آموزه‌های غربی غرق شده بودند که از مطالبات و نیازهای معنوی و روزمره مردم غافل شدند و نتیجه این غفلت، چیزی جز رویگردانی مردم از آنان نبود که این رویگردانی در انتخابات مجلس هفتم، ریاست جمهوری نهم و ریاست جمهوری دهم خودش را عیان کرد. مهم‌ترین دلیل شکست اصلاح‌طلبان در انتخابات ریاست جمهوری دهم را باید در این حقیقت جست که آنان «گفتمان سوخته و آشفته دوران اصلاحات» را بی‌کم و کاست به کار گرفتند تا پیروز انتخابات باشند. البته خود آنان هم از این حقیقت آگاه بودند که با «یک گفتمان سوخته» نمی‌توان سبد خود را از آرای یک جامعه زنده و پویا پر کرد اما از آنجا که مواضع استراتژیک آنان مماس بر مواضع اپوزیسیون‌های خارج از نظام بود، کوشیدند در فرآیندی رقابتی در درون حاکمیت برنده باشند تا بتوانند با رویکردی مخملی به رقابت با نظام بپردازند. از این رو، انتخابات دهم آنچنان برای آنان حیاتی بود که در جلسات خصوصی خود از آن با عنوان «گردنه مرگ و زندگی» یاد می‌کردند. اصلاح‌طلبان در پی آن بودند که با توسل به هر تاکتیکی که شده، پیروز انتخابات باشند حتی اگر این تاکتیک، طرح «پروژه تقلب» و اتهامات سنگین به نظام باشد.
طبیعی است که در چنین شرایطی، هر حاکمیتی که به بلوغ عقلانی و سیاسی رسیده باشد در برابر طرح‌های براندازانه تجدیدنظرطلبان مقاومت کند. اکنون که تمام پروژه‌های اصلاح‌طلبان و ساختارشکنان ناکام مانده و چهره «معرفتی، عقیدتی و سیاسی» آنان عریان شده است چه سرنوشتی برای آنها رقم می‌خورد؟ چپ، اصلاح‌طلب، تجدید نظرطلب و آنارشیست چهار عنوانی است که از آغاز تا به امروز در جریان موسوم به اصلاحات مصداق پیدا کرده است. اصلاح‌طلبان در طی سه دهه از چپگرایی به آنارشیسم (هرج و مرج‌گرایی و ساختارشکنی) رسیده‌اند و از آنجا که جنبش‌های آنارشیستی و ساختارشکن در طول تاریخ از ناحیه حاکمیت‌های سیاسی و قوانین اساسی و مدنی طرد شده‌‌اند، به نظر می‌رسد دوم خردادی‌ها در صورت ادامه رفتارهای آنارشیستی خود از جانب حاکمیت طرد شوند. به طور طبیعی، گروه‌های ساختارشکن طرد شده از ناحیه قانون و سیستم سیاسی بویژه زمانی که دچار خلأهای عقیدتی بوده و اسیر اندیشه‌های خارج از قانون و متضاد با اصول انقلابی باشند به ناچار سر از «نهیلیسم» در می‌آورند. اصلاح‌طلبان در صورت عدم بازگشت به تئوری‌های معرفتی، عقیدتی و سیاسی برگرفته از انقلاب اسلامی در آینده نزدیک میزبان «نهیلیسم اصلاح‌طلبانه» خواهند بود و این «نهیلیسم و پوچ‌گرایی در مبانی فکری و عملی» یا سر از «افسردگی و انزوای سیاسی» درمی‌آورد و یا به «خودکشی سیاسی» منتهی می‌شود. پدرخوانده‌های تجدیدنظرطلب، چه تدبیری برای این «نبض آشفته» و «افق مبهم و تیره» در آستین دارند؟
اصلاح‌طلبان که با شعار «پیروی از اندیشه‌ها و آرمان‌های امام خمینی (ره)» پا به عرصه سیاست گذاشتند اکنون که به این تشتت ایدئولوژیکی و شکاف عقیدتی که نقطه مقابل اندیشه‌های امام (ره) و آرمان‌های انقلاب است گرفتار آمده‌اند و «بتکده تئوری‌های لیبرالیستی و کارکسیستی» نتوانسته است خواسته‌های آنان را محقق سازد، اینان امروز سرگردان و آشفته به دنبال بتی می‌گردند برای طواف. چه این که دوران یگانگی و وحدت آنان روزهای آخر خویش را سپری می‌کند. به راستی حدیث بت و بتکده این جماعت،‌عاقبت روایت خواهد شد؟